eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا✨
سلام سلامممم ظهرتون بخیر🌞
بریم برای پارتتت حمایت میخوامااا
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ نردیک میرم اروم چشماش رو میبوسم... علی: الان ارومی خانمم؟ فاطمه: هومم علی:پس بریم ؟ فاطمه: کجا ؟ علی: بریم یکم حال و هوات عوض بشه اروم بلند میشم دستمو میگیره باهم دیگه از خونه میزنیم بیرون در ماشین رو باز میکنم فاطمه: کی دست از این جنتلمن بازیااا برمیداری خنده ای میکنم علی: هروقت رفتم اونور هرچند اونور هم جنتلمن هستم فاطمه: برای من یا حوری های بهشتی؟ علی:معلومه که برای حوری خودم روشو میکنه اونور فاطمه: اصلا من نمیام با حوری خودت برو خنده ای میکنم دستشو میگیرم علی: حوری من شمایی حالا بیا فاطمه: مسخره میکنی؟ علی: من غلط بکنم خانمم رو مسخره بکنم جدی ام حالا شما بیاااا با اینکه قانع نشده ولی قبول می‌کنه سوار میشه منم پشت فرمون میشینم نگاهش رو از پنجره بیرون میده علی: خانم خوشگله با من قهری؟ جوابمو نمیده علی: خانمم؟ فاطمه: برو قربون صدقه حوری های بهشتید برو علی: باشه خیلی سعی میکنم جلو خندم ام رو بگیرم حرفی نمیزنم نگاهش زیر چشمی سمت من میاد ولی قبول نمیکنه که حرفش رو بزنه منم حرفی نمیزنم حدود یه ده دقیقه یه ربع میگذره نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ فاطمه: اصلا.... نمیزارم حرفش تمون بشه پامو محکم میزارم رو ترمز با تعجب نگام میکنه بی توجه از ماشین پیاده میشم وارد مغازه میشم بعد از حدود پنج دقیقه میام بیرون در ماشین رو باز میکنم عصبی نگاهم میکنه فاطمه:داشتمم با دیوار صحبت می‌کردم؟ اصلا برات مه... دست گل رو میگیرم سمتش علی: تقدیم به حوری بهشتیم با تعجب منو نگاه میکنه با دیدن گل ها انگار دنیا رو بهش دادن چشماش برق میزنه دست گل رو ازم میگیره فاطمه: واییی واییی چقدر خوشگلههه خنده ای میکنم دوباره حرکت میکنم خانم هم شروع میکنه همش عکس میگه از گل عین این بچه کوچولو ها ذوق زده است علی: انقدر ازش عکس گرفتی پوسید ول کن بیچاره رو یکم از آقاتون بگیر ابروهاش رو بالا میده اروم میخنده فاطمه: نمیخوام اقام بپوسه همینجوری قشنگه علی: یعنی دیگه باهاش قهر نیستی؟ فاطمه: حالا...آدم اشتباه میکنه من آدم بخشنده ای ام میزنم زیر خنده اونم خنده اش میگیره دستشو میگیرم میبوسم علی: آقاتون خیلی خاطر خانمش رو میخواد دوباره لپاش گل میندازه هنوز انگار عادت نکرده فاطمه: چجوری اینجوری رفتار میکنی؟ علی: چجوری؟ فاطمه: شبیه این رمانا...انگار از دل داستان های عاشقانه با اسب سفید اومدی لبخندی میزنم علی: من از دل رمانا نیومدم ولی از جایی بهتر از اون اومدم منتظر نگاهم میکنه علی: من از دامن پدرمون امیرالمؤمنین و مادرمون حضرت فاطمه اومدم و بزرگ شدم مثل شما...یاد گرفتم زن ریحانه اس باید مواظبش بود و ازش مراقبت کرد مخصوصا از اون قلب کوچولو و قشنگش حالا که خدا برام یه ریحانه خوشگل و خوش قلب فرستاده که باهوشه و بامزه است چرا نباید باهاش درست رفتار کنم؟ کی هدیه به این خوبی رو از دست میده نگاهم میکنه فاطمه: میخوای من اینجا سکته کنم؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ علی: خدا نکنه..عه فاطمه: خب تو اینجوری حرف میزنی فکر قلب منو نمیکنی علی: دارم حقیقت هارو بهت میگم اروم میخنده نگاهش سمت دستم میره فاطمه: دستت بهتره؟ درد نداری؟ علی: خوبه اینا که چیزی نیست من بدترش رو گذروندم فاطمه: بلههه اطلاع دارم جلوی خودم گفتن انقدر خون از دست دادی نزدیک بود بری اونور علی: تو از کجا میدونی فاطمه: خوبه من اونجا بودماااا حرفا میزنی علی: نه نه میدونم ولی از کجا میدونستی من داشتم میرفتم به قول خودت اونور مگه بعد از عملم نیومدی؟ فاطمه: واقعا نمیدونی؟ متعجب نگاش میکنم چی میگه؟ نفسش رو بیرون میده فاطمه: اون روز...من از صبح که دایی رفت حس خوبی نداشتم ولی سعی کردم نادیده اش بگیرم تا ظهر صبر کردم ولی نشد زنگ زدم به دایی بعد از کلی اصرار از زیر زبون دایی کشیدم بیرون که چی شده بعد از فهمیدن اومدیم بیمارستان وقتی رسیدیم دکتر گفت خون زیاد از دست دادی چون گروه خونیت کمیابه باید برات خون پیدا کنیم منم داوطلب شدم بهت خون دادم انقدر با هیجان اینو توضیح میده اصلا نمیدونم چی باید بگم فقط با تعجب نگاش میکنم علی: چیکار کردی؟ فاطمه: بهت خون دادم علی: پس چرا...من اینو نمیدونستم فاطمه: نمیدونم فکر میکردم نرگس بهت میگه علی:احیانا اتفاق دیگه افتاده بود ک من باید بدونم؟ فاطمه: بزار فکر کنم...اممم یه دستش رو میزاره زیر چونه اش ژست تفکر کردن به خودش میگیره خنده ام میگیره تو این وضعیت هم در تلاشه یه نمکی بریزه فاطمه: نه..فکر نمی‌کنم باشه البته شاید باشه و من ندونم دستی به صورتم میکشم نگاهم رو به جاده میدم علی: بفرما خانم مارو باش ضربه ارومی به بازوم میزنه فاطمه: مگه من چمه؟ قیافه دردناک به خودم میگیرم علی: اخ اخ اخ دست بزن هم داری میگی چمه میرم ازت شکایت میکنم فاطمه: علیی!! علی: شوخی میکنم شما تاج سر منی نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولا❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
اميرالمؤمنين (علیه‌السلام) فرمودند: طوری زندگی می‌کنید که انگار هیچ وقت در چهار دیواری قبر نمی‌خوابید! نهج البلاغه، حکمت ۱۲۲ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید لینک ناشناس قبلی به دلیل باگ ایتا نمیاد این ناشناس جدیدمون☺️❤️‍🔥