eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
اميرالمؤمنين (علیه‌السلام) فرمودند: طوری زندگی می‌کنید که انگار هیچ وقت در چهار دیواری قبر نمی‌خوابید! نهج البلاغه، حکمت ۱۲۲ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید لینک ناشناس قبلی به دلیل باگ ایتا نمیاد این ناشناس جدیدمون☺️❤️‍🔥
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
ولی میوه های بهاری یه چیز دیگن🍓😋
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
《خستم‌ابی‌عبدالله》 آقا‌نگاهی‌به‌نوکرت‌کن‌💔
سلاممم شبتون بخیرر امشب پارت نداریم بنا به دلایلی ولی صبح زود بارگذاری میشه اجرتون با اقا صاحب الزمان ❤️‍🔥✨
السلام علیک یا صاحب الزمان
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ #نقطه_صفر #پارت_صد_بیست_هفتم علی: خدا نکنه..عه فاطمه: خب ت
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ خنده ای میکنم تا رسیدن مسیر با شوخی و خنده طی میشه . . ماشین رو پارک میکنم پیاده میشم تقریبا بیرون تهران یه جای سرسبز من پیاده میشم پشت سرم فاطمه پیاده میشه فاطمه: واوو اینجا خیلی قشنگه علی: خوشت میاد؟ فاطمه: اره...خیلی فاطمه اطراف و نگاه میکنم خیلی قشنگه شروع به قدم زدن میکنم فاطمه: علی؟ برمیگردم داره با تلفن صحبت میکنه نزدیک میرم علی: متوجه شدم‌... به محض تموم شدن حرفش برمیگرده نگاش میکنم فاطمه: باید برگردی؟ علی: اره...وضعيت اضطراریه فاطمه: ولی تازه رسیدیم ....حالا کجا بايد بری؟ علی: از اینجا فاصله زیادی نداره تو رو میرسونم برمیگردم فاطمه: خب باهم میریم مگه نمیگی اضطراریه علی: اضطراریه ولی خطرناکه نمیتونم فاطمه: تو ماشین میمونم توهم برو سرکارت علی: ولی... فاطمه: نگران نباش بعد از کلی اصرار بلاخره راضی میشه سوار ماشین میشیم با سرعت حرکت میکنه منم نگاهم به بیرونه کم کم از اون فضای سرسبز به یه جور به خرابه می‌رسیم سروان و یه سری میشه گفت نیرو هر کدوم تو مکانی جایگیری کردن علی اروم برمیگرده سمتم علی: تو ماشین بمون تحت هیچ شرایطی بیرون نیا سرم رو تکون میدم با اینکه از صورتش میباره مطمئن نیست ولی مجبور میشه بره سروان بهش جلیقه ضد گلوله رو میده اول اسلحه اش رو چک میکنه بعد شروع به صحبت میکنه .شاید جزو اولین نفراتی باشم که دارم یکی از مأموریت های علی رو میبینم بگم استرس ندارم و نگران نیستم یه دروغه چون ضربان قلبم انقدر بالاست که هر لحظه احساس میکنم از سینه میزنه بیرون ولی تکون نمیخورم فقط زیر لب ذکر میگم ارامش خودمو حفظ میکنم ذهنم رو مشغول میکنم تا حواسم از اصل ماجرا دور بشه میتونم صدای شلیک گلوله رو تا فاصله ای تقریبا دور حس کنم این نشون میده درگیری شروع شده در همین لحظه در پشت باز میشه حتی فرصت این رو پیدا نمیکنم برگردم ببینم کیه نفس کثیفش کنار گوشم حس میشه نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷