¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
قال امیرالمومنین (علیهالسلام):
الْحُمْقُ يُوجِبُ الْفُضُولَ
حماقت، دخالت های بیجا در کار دیگران را به بار میآورد.
تصنیف غرر / ۱۲۲۲
✨
⭕️پیشرفت کانالتون بدون پرداخت هزینه‼️
تبادلات گسترده به زودی تگ گیری داره🌱
۱.۵k ، +۱k ، +۲k ، +۳k+
جذب میشه❗️
جمعه ساعت ۱۸ تگ گیری فقط تعداد کمی پذیرفته میشن!
https://eitaa.com/joinchat/928187574C8d5deeeeb9
اطلاعات از نحوه گسترده
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ #نقطه_صفر #پارت_صد_سی_ام عذاب کشیدنش رو ببینم دلم میخواد بر
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_یکم
نگاهم سمت بشیری میره فقط نگاه میکنه
علی: پدرت بچه ها رو میدوزدید براشم فرق نمیکرد چند سالشون بوده باشه کوچیک باشن یا بزرگ دختر یا پسر فقط سالم باشن تا اعضای بدنشون سالم باشه یانه
استفاده اش رو میکرد و اینو رو مینداخت کنار حتی به خانواده هاشون هم تحویلشون نمیداد میدونی این یعنی چی؟ حتی اگه یکی از بچه ها اعضای بدنش مشکل داشت اونو نجات نمیداد به حال خودش رهاش میکرد این یک نمونه از کار های پدر تو با همکاری برادرت....
بشیری: این امکان نداره...
علی اشاره ای به سروان میکنه سروان همونجوری که حواس بشیری پرته حرکت میکنه و ساختمون رو دور میزنه
بشیری: این...این امکان نداره پدرم همچین آدمی نبود
علی: چرا...پدرت یه هیولا بود یه چیزی بدتر از هیولا
بشیری: نه!!! حق نداری درمورد پدرم اینجوری حرف بزنی تو کی باشی که بخوای اونو قضاوت کنه
علی سری به نشانه تاسف تکون میده اروم جلو میره که بشیری میره عقب
بشیری: جلو نیا...میخوای بمیری؟
علی: اسلحه رو بزار پایین
نگران به علی نگاه میکنم
فاطمه: علی...
خیلی اروم تر از چیزی که بشه شنید ولی علی برمیگرده فقط یه لبخند میزنه این لبخندش ته دلم رو خالی میکنه
از استرس کف دستم عرق میکنه
اروم میخوام جلو برم که یکی از سربازا جلوم رو میگیره با تعجب نگاهم رو بلند میکنم با دیدن صورتش وحشت تمام وجودم و میگیره حتی زبونم کار نمیکنه حرف بزنم
تو همین لحظه چیز تیزی رو تو بدنم حس میکنم
درد تو تمام بدنم پخش میشه گرمایی رو حس میکنم یه مایع گرم
سروان از پشت اسلحه دست بشیری رو میگیره
بهش دستبند میزنه یه دفعه صدای خنده سرباز بلند میشه
سرباز: از همون اول هم میدونستم تو...نمیتونی
برمیگرده سمت بشیری علی و بقیه سمت صدا برمیگردن
سرباز شونه ای بالا میندازه از جلوی من کنار میره چاقو رو میندازه پایین
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_دوم
سرباز: پس خودم انجامش دادم
علی با دیدن من خشکش میزنه رد نگاهش رو دنبال میکنم
خون... دست و پام شل میشه
سروان دستور میده سرباز رو دستگیر میکنن صدای خنده اش تو گوشم میپیچه بدون هیچ پشیمونی و نگرانی ای انگار بهترین کار دنیا رو کرده
دیگه نمیتونم روی پاهام وایسم روی زمین میوفتم قبل از اینکه سرم به زمین برسه منو میگیره دستشو روی زخمم فشار میده
به قیافه اش نگاه میکنم این اولین باره اینجوری میبینمش
فاطمه: بلاخره...تموم شد
صدام در نمیاد
علی: حرف نزن...نباید حرف بزنی
فاطمه: خوشحالم...حداقل اخرین صحنه هایی ک میبینم چهره توعه
علی: کی... گفته این آخریه فعلا باید تا سال های طولانی منو تحمل کنی
لبخندی تلخی میزنم
فاطمه: ولی من خوابم میاد...
علی: نمیتونی بخوابی...به من نگاه کن..بامن حرف بزن
یکم نگاش میکنم اشک تو چشماش جمع شده یه قطره اش پایین میاد
فاطمه: باورم نمیشه...اون سرگرد....جدی حالا داره...گریه میکنه
علی: من گریه نمیکنم...تو چشمام خاک رفته
خنده ارومی میکنم که با درد زیادی رو برو میشم
زخمم رو محکم تر فشار میده
علی:میدونم درد داره...ولی اگه جلوی خونریزی رو نگیرم....فقط فقط تحملش کن خواهش میکنم
فاطمه: علی..؟
علی: جانم
فاطمه:تو یه مردی میتونی تحملش....
علی: نمیتونم...نه نه نمیتونم..
یکم نگاهش میکنم دیگه نمیتونم چشمام رو باز نگه دارم
علی: خواهش میکنم فاطمه... بدون تو نمیتونم
فاطمه:درد داره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_سوم
علی: میدونم یکم دیگه تحمل کن بخاطر من...
دیگه واقعا نمیتونم چشمام سنگین و سنگین تر میشه
فقط صدای علی رو میشنوم که صدام میکنه دیگه متوجه چیزی نمیشم
علی
به در اتاق عمل زل زدم تا الان ۴ساعت و ۱۰ دقیقه است داخل ان به دستام نگاهم میکنم پرخون نگاهم سمته حلقه توی دستم میره اشک تو چشمام جمع میشه حامد کنارم زانو میزنه
حامد: داری خودتو داغون میکنی...
نگاش میکنم
علی: نتونستم حامد من قول دادم ولی نتونستم
حامد: تقصیر تو نبود هیچکس فکرش رو نمیکرد بشیری یه برادر دیگه داشته باشه که از اون واقع جون سالم بدر برده باشه و دنبال انتقام باشه
علی: من باید ازش محافظت میکردم...باید این کار رو میکردم
حامد بغلم میکنه
حامد: درست میشه... خدابزرگه توکل کن به خودش
.
.
.
نمیدونم چقدر میگذره یک ساعت؟ نیم ساعت؟
در اتاق عمل بلاخره باز میشه دکتر با چهره خسته میاد بیرون سریع از رو زمین بلند میشم سردار و خاله مامان و بابا حتی نرگس اینجان ولی من جلوتر از بقیه ام
دکتر: همراه بیمار؟
علی: من همسرشم حالش چطوره؟
نگاهی به سر و وضع داغون من میندازه
دکتر: زخم خیلی عمیق بوده ما تموم تلاشمون رو کردیم ....
احساس میکنم دیگه نمیتونم رو پاهام وایسم
دکتر: فقط میتونید دعا کنید برای به هوش اومدنشون
صدای گریه خاله زهرا بلند میشه مامان با اینکه حال خودش خوب نیست سعی میکنه ارومش کنه ولی من فقط به دکتر زل زدم
علی: کِی؟ کِی؟ میتونم ببینمش
دکتر: فعلا نمیشه...باید یکم حالشون پایدار بشه بعد میتونید ببینیدش فقط کوتاه
سرم رو تکون میدم
حامد: باید برو لباست رو عوض کنی
علی: نمیخوام تا نبینمش جایی نمیرم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷