¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
💔___
الاندقیقااونجامکهآقایستودهمیگه :
داغتنمیشهباورم ؛
ایرهبرم ..
ایرهبرم ...
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه زیر زمین پنهان نبودی.؟💔:)
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
محسن محمدی پناهنماهنگ باید برخاست 320.mp3
زمان:
حجم:
12M
✊🏻باید برخاست🇮🇷❤️🩹
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_یازدهم
خنده ارومی میکنم امین نزدیک تر میاد
_میدونی معنی اسمم چیه؟ یعن...
نمیزارم حرفش تموم بشه
+میدونم داداش یعنی امانت دار،امن،یه شخص مورد اعتماد
_افرین
جلوتر میاد دستشو میندازه دور گردنم
_میتونی بهم بگی.. بگو چه خبره شیطون
با تعجب نگاهش میکنم به ارامی شونه خالی میکنم
+هیچی
_ بگو دیگه بگو بگو
نفسم را بیرون میدم ول کن نیست
+هنوز چیزی مشخص نیست ...ولی میخوام برم خواستگاری
برای چند لحظه بهم خیره میشه...هیچ حرفی نمیزنه یه دفعه ضربه محکمی به بازوم میزنه
_داری میری قاطی باقالیا؟
خنده ام میگیره دستمو ماساژ میدم
+نه هنوز میگم که مشخص نیست
نیشخندی میزنه
_ای شیطون
اخمی میکنم
+بس کن ديگه هی ای شیطون شیطون تازه یادش گرفتی؟
_اره داداش کوچیکه ام همش بهم میگه
سری به نشانه تاسف تکون میدم
بیا رفیق مارو باش
وسایل رو جمع میکنم
از اتاق میزنم بیرون امین هم پشتم میاد
+اها خواستم بگم اخر هفته رو نیستم با بچه ها خودتون برید
اخمی میکنه می ایسته
_ بدون تو که نمیشه
+میشه داداش شما جای ما برو
_ولی... کهف الشهدا بدون تو؟
+اشکال نداره شهدا طلبیدن میخوای بگی نه برو دیگه
منم بعدا اگه خدا عمری داد میام
دیگه حرفی نمیزنه منم بحث و کشش نمیدم هرچند دلم باهاشونه ولی خب نمیشه حرف مادر رو زمین زد
با امین برمیگردیم سرکار
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_دوازدهم
《ریحانه》
_تا همینجا کافیه خسته نباشید
دستی روی شونه ام میاد تکونم میده
_ریحانه....ریحانه
نگاهم رو بلند میکنم با دیدن معصومه لبخند نصف و نیمه میزنم
+جانم؟
_کجایی دختر کلاس تموم شد
نگاهی میندازم استاد رفته بقیه ام دارن وسایل رو جمع میکنن میگن و میخندن
+عه حواسم نبود
_پاشو پاشو بریم کلاس بعدی با احمدیه
سرم رو به نشانه تایید تکون میدم بلند میشم وسایل رو جمع میکنم چادرم رو مرتب میکنم سمت خروجی حرکت میکنم هنوز از در بیرون نرفتیم که چادرم کشیده میشه مجبور میشم وایسم به محض ایستادن من معصومه هم می ایسته آروم برمیگردم بله همون همیشگی اقای زارعی هم کلاسیمون
_عه ببخشید میخواستم سوسک رو بکشم
نگاهم سمت چادرم میره که زیر پاشه بدون اینکه بهش نگاه کنم چادر و از زیر کفشش میکشم معصومه میخواد چیزی بگه که نمیزارم نگاهم رو هم بلند نمیکنم فقط چادرم رو تکون میدم
+خواهش میکنم،موردی نداره
از کلاس بیرون میرم معصومه هم پشت سرم میاد یه دوتا چایی میگیریم روی یکی از نیم کت های حیاط میشینیم
_چرا بهش چیزی نگفتی؟ دیدی از قصد اینکار رو کرد
همونجوری که به چایی خیره شدم جواب میدم
+چی میگفتم؟فحش میدادم؟
_نه منظورم این نبود
+ولش کن هرچی بیشتر کشش بدی اینا بدتر میکنن فقط میخواد لج منو در بیاره
_چی بگم بهت
جرعه ای از چایی میخورم به حیاط نگاهی میکنم دور تر از ما یه اکیپ دختر پسر دور هم جمع شدن بلند بلند میخندن نگاهم یکم ریز میشه هانیه و دوستاش هم اونجان
نفسم رو بیرون میدم جرعه دیگه از چایی ام رو میخورم تو فکر فرو میرم...ذهنم خیلی درگیر پس فرداست
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رمان خدمت نگاه زیباتون
منتظر نظراتتون هستم✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید