¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
آنکه از شرم گنه، باید کند، غیبت منم
تو چرا جور گنهکاران عالم میکشی؟
الهمعجللولیکالفرج.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عباس (ع) ما را به کربلا میبرد، نه دینار ..❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه مامانم شهردار میشد!😂
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
شاه اگه بود الان کل جنوب رو بخشیده بود دیگه غصه موشک خوردنش رو نداشتیم، بازم بگید پهلویا بد بودن!
همون بحرین رو هم شاهتون داد که الان دارن از همونجا مارو میزنن🤦🏻♀
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه سطلی ها
محمدرضا رو هیشکی خیارم حساب نمیکرد الان سیس عقاب گرفتن
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهلم
نفسم رو بیرون میدم بلاخره که باید جوابم رو میدادم بسم الله زیر لب میگم
+بله عمو
نگاهمو میندازم پایین خدایااا چرا انقدر سخته دستامو به هم گره میکنم صدام پایین تر میاد
+جوابم...
نفس اتاق حبس میشه
+مثبته
لحظه ای سکوت حاکم میشه هیچکس حرف نمیزنه ضربان قلبم انقدر بالاست میتونم توی گوش هام بشنومش سرمو پایین میندازم چرا انقدر گرمم شده
سکوت برای چند لحظه ادامه دار میشه که لبخندی رو لب حسین میاد بعد عمو و خاله یه دفعه هدی میپره تو بغلم
_مبارکهههه
صدای صلوات توی اتاق میپیچه خاله و کوثر جلو میان بغلم میکنن اخر از همه حسین میاد جلو
پیشونیم رو میبوسه از خجالت نمیتونم تو چشماش نگاه کنم
یکم خم میشه تا با صورتم روبرو بشه
_خوشبخت بشی خواهر کوچولو
لبخند روی لبم میاد اروم زمزمه میکنم
+من کوچولو نیستم
خنده ارومی میکنه گونه ام رو میکشه
_ تو همیشه خواهر کوچولو منی
یکم ازم فاصله میگیره سمت عمو میره با نگاهم دنبالش میکنم دوباره سمتم میاد
_عمو میگه اگه موافق باشی همینجا یه صیغه کوتاه مدت خونده بشه
با تعجب نگاهش میکنم
+اینجا؟
_اره هادی تا فردا باید اینجا بمونه تا مشخص کردن تاریخ عقد شما صیغه باشید تا هم خرید راحت تر باشه هم رفت و آمد
یکم فکر میکنم
+مامان بابا چی؟
_میگم بیان
+باشه
حدود یک ساعت طول میکشه تا همه چیز آماده بشه
قبل از رسیدن مامان و بابا صدای بلند شدن اذان شنیده میشه الویت رو نماز قرار میدیم اول نماز رو میخونیم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_یکم
از نمازخانه بیرون میام کفش هام رو میپوشم کوثر و هدی پشت سرم بیرون میان
برمیگردم
+پس خاله کو؟
هدی همونطور که کفشش رو میپوشه جوابم رو میده
_گفت میخواد یکم بیشتر بمونه
حرفی نمیزنم با بچه ها برمیگردم به محض ورود با مامان و بابا روبرو میشم
+سلام
مامان سریع سمتم میاد محکم بغلم میکنه
_ الهی مادر الهی به حق خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها )خوشبخت بشی
اول یکم تعجب میکنم لبخندی خجالتی میزنم
از بغلش بیرون میام بابا نزدیک میشه سرم رو میبوسه
_خوشبخت بشی دخترم
سرم رو پایین میندازم تشکر ارومی زیر لب میکنم
با اومدن خاله و تکمیل شدن همه چیز عمو صیغه محرمیت رو میخونه در اخر با صدای صلوات توی اتاق فرصت میکنم یه نفسی بکشم
به محض تموم شدن بحث عقد و مهریه جلو میاد
عمو اول شروع میکنه
_عقد میتونه بیوفته اخر همین هفته که بچه ها خریدهاشون رو انجام بدن
با تایید بقیه خاله سمت من برمیگرده
_خب دخترم مهریه چند سکه مد نظرته؟
نگاهم رو از کاشی ها برمیدارم
+اگه پدر مادرم اجازه بدن یه دونه
عمو بلافاصله جواب میده
_یه دونه نمیشه دخترم مهریه حق توعه
خاله هم تایید میکنه
نگاهم سمت مامان و بابا میره که با صبر دارن نگاهم میکنن این یعنی اختیار کامل دست منه
کمی فکر میکنم
+پس ۵ سکه عندالاستطاعه به نیت پنج تن
عمو دوباره میاد مخالفت کنه که حسین پیش قدم میشه
_خب پس مب...
_نمیشه همش عندالاستطاعه باشه
با صدای اقا هادی حسین وسط جمله خشکش میزنه
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رمان خدمت نگاهتون 🥲✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید