¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اميرالمؤمنين (علیهالسلام) فرمودند:
از لحظه به لحظه زندگی استفاده کن، تا پشیمان نباشی.
نهجالبلاغه، ح۱۱۸
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی اگر سال ها بگذرد
داغت برایم تازه میماند.. 💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_هشتم
_بفرست بزار ببینم میتونی روز عقد همسر گرامیتون رو خراب کنی وقتی برادرش نباشه
+حیف دست بالم بسته است
کوثر خانم جلو میاد خنده ارومی میکنه
_خب حالا شما دونفر هم کافیه دیگه ریحانه ام شوخی کرد حال و هوامون عوض بشه مگه نه ریحانه؟
وقتی ریحانه خانم جواب نمیده از روی شونه کمی برمیگردم
با دیدن نگاه ما خنده اش رو میخوره
لب هایش رو بهم فشار میده عین بچه ای که موقع اشتباه کردن مچش رو گرفتن سرش رو
پشت سر هم تکون میده
_ درسته... درسته
حسین نفسش رو بیرون میده
خنده ارومی زیر لب میکنه بلاخره جو اروم میشه لبخندی میزنم
+خب بریم برای خرید تا دیر نشده
مغازه و پاساژ نزدیک بود برای همین پیاده حرکت میکنیم
حسین و کوثر خانم جلو ما هم پشت سرشون
_ممنون که طبیعی رفتار کردید تا اذیتشون کنم
بدون اینکه بایستم یکم خم میشم
+خودمم از این قدرت بازیگری تو شوک بودم واقعا عالی بود
خنده ارومی میکنه دستی به چادرش میکشه هنوز دوتا مغازه هم نرفتیم که
اولین کسی که خریدش رو تموم میکنه
حسینه اونم به سختی با اصرار کوثر خانم وگرنه همون اولی رو که پروف کرد میگرفت
《ریحانه》
با تموم شدن خرید حسین نوبت خریدای ماست
اروم اروم قدم میزنم تو مغازه ها اول لباس اقا هادی
بعد خودم بعد بقیه خرید ها
به محض ورود به مغازه حسین روی صندلی میشینه
_آخیش خسته شدم
خنده ارومی میکنم کوثر دست به سینه روبروش وایمیسته
_هنوز هیچکاری نکردی بعد خسته شدی؟
شونه ای بالا میندازه
_چیکار کنم خب
سرم رو کج میکنم
+چجوری توی کارت قبولت کردن واقعا
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_نهم
چشماش رو ریز میکنه
_اون فرق داره اونجا دارم به وظیفه ام عمل میکنم
خرید کردن ۱۰ برابر از اون سخت تره
سرم رو تکون میدم
+مشخصه
چند دست کت و شلوار انتخاب میکنم سمت اقا هادی میگیرم
+بفرما
نگاهش رو از کت شلوار ها میگیره سمت من برمیگرده
_این همه؟
نگاهی میکنم
+چهار تاست ببینید کدوم رو میپسندید همونو بردارید
بدون مکث کت شلوار رو ازم میگیره
_چشم
میره تو اتاق پروف لبخندی میزنم م به بقیه کت شلوار ها نگاه میکنم
یکی یکی همه رو پروف میکنه با حوصله و اروم در اخر فروشنده همه رو جلومون ردیف میکنه دستمو زیر چونه قرار میدم
هر چهارتا رو جز به جز برسی میکنم اقا هادی هم کنار من ایستاده نگاهش رو کت شلوار هاست
کوثر و حسین هم یه گوشه ایستادن
کوثر یکم نزدیک تر میاد
_ریحانه داری عکس میگیری مگه انقدر زوم کردی انتخاب کن
فقط صداش رو میشنوم یه بار دیگه هر چهار تا رو نگاه میکنم
+این
_این
نگاه ها سمت ما برمیگرده
هردو یکی رو انتخاب کردیم لبخندی میزنم حسین کله اش رو بین ما جلو میاره
_خدا در و تخته رو باهم جور کرده
آفا هادی خنده ای میکنه
دستمو سمت کیفم میبرم کارت رو بیرون میارم
که اقا هادی به سرعت برق کارت رو از دستم میگیره
_واوو چه کارت قشنگی
اول متعجب میشم ولی بعد چشمام رو تنگ میکنم
+بدید من،بعدا هم میتونید ببینیدش
ابرویی بالا میندازه
_نچ الان نظرم رو جلب کرده
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
رمان خدمت نگاهتون✨🥲