eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
350 عکس
474 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم☁️☘️ «بر این زادم و بر این بگذرم؛ بدان که خاکِ پایِ حیدرم.»🤍 مرید: یعنی ره‌سپرده‌ی مکتب امیرالمؤمنین(ع) محتوا؛ از دل، برای دل ✦ کپی | تبلیغات | بنرسازی ⤵️ https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
گنگ خونتون نیوفته😎❤️‍🔥
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی اگر سال ها بگذرد داغت برایم تازه می‌ماند.. 💔 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 _بفرست بزار ببینم میتونی روز عقد همسر گرامیتون رو خراب کنی وقتی برادرش نباشه +حیف دست بالم بسته است کوثر خانم جلو میاد خنده ارومی میکنه _خب حالا شما دونفر هم کافیه دیگه ریحانه ام شوخی کرد حال و هوامون عوض بشه مگه نه ریحانه؟ وقتی ریحانه خانم جواب نمیده از روی شونه ‌کمی برمیگردم با دیدن نگاه ما خنده اش رو میخوره لب هایش رو بهم فشار میده عین بچه ای که موقع اشتباه کردن مچش رو گرفتن سرش رو پشت سر هم تکون میده _ درسته... درسته حسین نفسش رو بیرون میده خنده ارومی زیر لب میکنه بلاخره جو اروم میشه لبخندی میزنم +خب بریم برای خرید تا دیر نشده مغازه و پاساژ نزدیک بود برای همین پیاده حرکت میکنیم حسین و کوثر خانم جلو ما هم پشت سرشون _ممنون که طبیعی رفتار کردید تا اذیتشون کنم بدون اینکه بایستم یکم خم میشم +خودمم از این قدرت بازیگری تو شوک بودم واقعا عالی بود خنده ارومی میکنه دستی به چادرش میکشه هنوز دوتا مغازه هم نرفتیم که اولین ‌کسی که خریدش رو تموم میکنه حسینه اونم به سختی با اصرار کوثر خانم وگرنه همون اولی رو که پروف کرد میگرفت 《ریحانه》 با تموم شدن خرید حسین نوبت خریدای ماست اروم اروم قدم میزنم تو مغازه ها اول لباس اقا هادی بعد خودم بعد بقیه خرید ها به محض ورود به مغازه حسین روی صندلی میشینه _آخیش خسته شدم خنده ارومی میکنم کوثر دست به سینه روبروش وایمیسته _هنوز هیچکاری نکردی بعد خسته شدی؟ شونه ای بالا میندازه _چیکار کنم خب سرم رو کج میکنم +چجوری توی کارت قبولت کردن واقعا ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 چشماش رو ریز میکنه _اون فرق داره اونجا دارم به وظیفه ام عمل میکنم خرید کردن ۱۰ برابر از اون سخت تره سرم رو تکون میدم +مشخصه چند دست کت و شلوار انتخاب میکنم سمت اقا هادی میگیرم +بفرما نگاهش رو از کت شلوار ها میگیره سمت من برمیگرده _این همه؟ نگاهی میکنم +چهار تاست ببینید کدوم رو می‌پسندید همونو بردارید بدون مکث کت شلوار رو ازم میگیره _چشم میره تو اتاق پروف لبخندی میزنم م به بقیه کت شلوار ها نگاه میکنم یکی یکی همه رو پروف میکنه با حوصله و اروم در اخر فروشنده همه رو جلومون ردیف میکنه دستمو زیر چونه قرار میدم هر چهارتا رو جز به جز برسی میکنم اقا هادی هم کنار من ایستاده نگاهش رو کت شلوار هاست کوثر و حسین هم یه گوشه ایستادن کوثر یکم نزدیک تر میاد _ریحانه داری عکس میگیری مگه انقدر زوم کردی انتخاب کن فقط صداش رو میشنوم یه بار دیگه هر چهار تا رو نگاه میکنم +این _این نگاه ها سمت ما برمیگرده هردو یکی رو انتخاب کردیم لبخندی میزنم حسین کله اش رو بین ما جلو میاره _خدا در و تخته رو باهم جور کرده آفا هادی خنده ای میکنه دستمو سمت کیفم میبرم کارت رو بیرون میارم که اقا هادی به سرعت برق کارت رو از دستم میگیره _واوو چه کارت قشنگی اول متعجب میشم ولی بعد چشمام رو تنگ میکنم +بدید من،بعدا هم میتونید ببینیدش ابرویی بالا میندازه _نچ الان نظرم رو جلب کرده ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 کارت خودش رو بیرون میاره سمت فروشنده میگیره اخم ریزی میکنم +میدونید که من باید حساب کنم دیگه؟ خودشو سرگرم کارت میکنه _من و شما نداره تا من هستم شما چرا نفسم رو بیرون میدم +ولی اینجوری که نمیشه فروشنده کارت پس میده بعد لباس رو _مبارکتون باشه اقا هادی کارت رو میگیره تشکری میکنه بعد لباس رو میگیره لبخندی میزنه _اینجوری میشه بریم بریم تا دیر نشده اخم میکنم حسین جلو میاد _چی شده ؟ اشاره میکنم +نزاشتن من حساب کنم حسین سمت اقا هادی برمیگرده تا میاد چیزی بگه اقا هادی دستشو میندازه رو شونه اش چیزی زیر گوشش زمزمه میکنه حسین دیگه حرفی نمیزنه و باهم جلو میرن کوثر جلو میاد _چرا قیافه ات اینجوریه کارت رو میزارم تو کیفم +هیچی مشخصه قبول نکرده ولی حرفی نمیزنه دستمو میگیره از فروشنده تشکر میکنیم پشت،آقایون بیرون میریم نگاهی به بقیه مغازه ها میکنم بیشتر لباس ها باز و یکم چیزه... زیادی صمیمانه تقریبا کل پاساژ رو میگردیم تا یه مغازه که لباس خوب و پوشیده داشته باشه پیدا می‌کنیم اول منو کوثر میریم داخل پشت سر ما حسین و اقا هادی میان فروشنده یه دختر محجبه خوش برخورده کوثر راجب لباس و شرایط بهش میگه منم نگاهی به بقیه لباس ها می‌کنم حواسم پرت میشه کمی ازشون جدا میشم _ریحانه با صدا کردن کوثر برمیگردم کوثر با خنده بهم اشاره میکنه _کجا میری من قرار نیست خرید کنما با این حرفش فروشنده خنده ارومی میکنه _بیا عروس خانم ببین کدومشون رو می‌پسندی لبخند خجالتی میزنم سمتشون حرکت میکنم ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 فروشنده به لباس ها اشاره میکنه _ببین عزیزم رنگ هاش زیاده قشنگاش که خیلی ها تاحالا ازم گرفتن آبی آسمانی، کرمی،یاسی کدوم رو دوست داری؟ نگاهم رو بینشون میچرخونم +میتونم رنگ دیگه انتخاب کنم؟ لبخندی میزنم _حتما چه رنگی دوست داری؟ +طوسی سرش رو تکون میده میره تا طوسی رو بیاره کوثر بهم نزدیک میشه _چرا طوسی؟ از این رنگا خوشت نیومده؟ +چرا قشنگ ان ولی یکم روشن ان _خوب روشنن دیگه روز عقدته مثلا دستمو روی شونه اش میزارم + نگران نباش چیزی نمی‌پوشم بهم نیاد شونه ای بالا میندازه _امیدوارم لبخندی میزنم فروشنده لباس رو میاره سمتش میره راجب روسری چیزی بهش میگم لبخندی میزنه میره و دوباره برمیگرده وارد اتاق پروف میشم لباس رو میپوشم رو سری رو لبنانی میبندم چادر رو میزارم روی سرم اروم بیرون میام کوثر با دیدن من دستشو میزاره رو دهنش _بابا دختر دست خوش خنده ای میکنم +خوبه؟ جلو میاد محکم گونه ام رو میبوسه _خوبه؟ عالیهه قبل از اینکه بتونم چیزی بگم سریع برمیگرده حسین و صدا میزنه حسین همراه اقا هادی سمت ما میان چادرش رو روی سرم مرتب میکنم یه ست عقد طوسی همراه با چادرش روشن و خوشگل روسری رو به خواسته من یه روسری ترکیبی طوسی همراه سفید انتخاب شد که رنگ لباس رو شاداب تر کنه بلاخره بعد از ‌کلی تعریف و تمجید لباس رو میگیرم زودتر از بقیه سمت فرشنده میرم +چقدر شد؟ دختره لبخند بامزه ای میزنه _حساب کردن ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اَلسَلام‌ُعَلَیك‌یاصاحِب‌اَلعَصروَالزَمان .. السَّلامُ‌علیک‌یابقیَّةَ‌اللّٰہ