" مهوآ "
"خواستگاری علی از فاطمه"
اولی آمد؛ ولی نه! اختلاف بسیار بود
دومی آمد؛ ولی هرگز! همان بهتر که رفت
عالم و آدم بیامد تا شود آقای او
سایه و همسر، پناه و یاورِ همپای او
هیچکس در حد یک ذره ز یک تارش نبود
کل عالَم را اگر میداشت، همتایش نبود
هرکه می آمد محمد روی میگرداند هی
تا رسد از پیش حق یک نامه از فرخنده پی؛
ناگهان حیـــعـــدر دری کوبید؛
خواست وارد شود
گُل به دست و کُت به تن همچون قبایی زرد و کفشی سرخ و مویی بس پریشان و بلند؛
دُلدُل اش در پشت در
شیهه میزد رخش پولادین
گویی شاد بود؛
صاحبش یالش ببوسید و به لب زد خنده ای...
آمد و بنشست
زهرا در اتاقش شوق معشوق کرده بود
قندِ دل آب کرده بود
گوش، بر در بسته بود...
تیز!!
تا ببیند آنچه میگویند بابا و علی..
اندکی بعد حضرت خاتم بگفتا یاعلی، جانم؟ بگو!
حرفت اندر دل مذارش
رُک مُراد ات را بگو!
ای به قربانش رَوَم؛ مولا خجالت میکشید؛
مِنّ و مِنّ میکرد
از حُجبش حلاوت میچکید...
ذهن حیدر چند روزیست بد گرفتارش شده؛
فاطمه گویی نمیآرد به رو، عاشق شده:)
گفت : میدانید چه است؟ راستش...
چطور گویم، ممممم؛
هیچ اصلا؛
یانبی؛ اوضاع و احوالت چون است؟! :)
کرد تبسّم احمد و گفتا علی! حرفت بگو
خود بزرگت کرده ام؛
پنهان مکن از من! بگو!!
من که میدانم چه چیزی پشت لب داری علی..
خود بگو زهرا خودش باید ببیند یاعلی..
میچکید باران شرم از جبههی روی علی؛
این خجالت بسته بود دندان و لب های علی...
عاقبت دل را به دریا زد
بگفتا یا نبی؛
عاشقش گشتم همین :)
من میشوم اورا ولی؟!
فاطمه از پشت در بشنید و ذوقی کرد زود؛
خنده ای بر لب زد و با خالقش خلوت نمود.
گفت الهی، خود که میدانی چقدر میخواهمش..
مال من گردان علی را
جانِ خود میدانمش:)
هرزمان بر غزوه ای شد، قلب من صد تکه شد
هرزمان گفتا اَنَاالْحیدر، دلم آسوده شد؛
خانه اندر یک سکوتِ محض بی تمثال بود
پهلوان بدر و خیبر چهره اش بی حال بود...
عشق را بین چون کُنَد...
فرقی ندارد طعمه کیست؛
حیدری یا فاطمه فرقی ندارد
جملگیست...
پردهی این سینما در عرش اعلی پخش بود؛
نقش اول : شخص ایزد
کارگردان : شخص او
فیلمنامه : از محمد، با کمی تلخیص حق.
فیلمبردار : شخص جبرائیل در صحرای عشق
جملگی کل ملائک را تماما جمع بود؛
اشک شوق و رحمت ایزد نمایان است باز..
پیک حق آمد به احمد
یا محمد!!!
عقد این مرغان عاشق را خداوند خوانده است؛
زود قبولش کن که حیدر از خجالت رفت ز دست..
قلب احمد شاد شد
رویش به حیدر کرده بود
یاعلی؛
سر را بگیر بالا برادر..
بس مبارک باشدت:)
فاطمه!! آی فاطمه! بابا به قربانت، بیا !
آمده ابن عمویت
لحظه ای با چای بیا
آمد و با چادری زیبا
سپید همچون نگارش وَ نگاهش وَ بیانش وَ قرارش وَ وقارش؛
که ببرده ز سر فخر جهان هوش و سپس گوش و سپس کرده وُ را از همه مدهوش و سراپا همه بر گوش...
که آیا میپذیرد یا که نه...
وقار از آن قد و بالا به پایین میچکید
اوج عزت
اوج زیبایی
و چشمان علی بر زیر بودش همچنان از عشق...
به پیش حضرت بابا نشست
سر به اندر زیر
همچون حضرت معشوق..
این طرف احمد که میخندد:)
گفت بر دختش عزیزم؛
این علی از آن تو
رو به حیدر کرد و گفتش یا علی
دخترم از آن تو.. 🍃✨
" مهوآ "
اولی آمد؛ ولی نه! اختلاف بسیار بود دومی آمد؛ ولی هرگز! همان بهتر که رفت عالم و آدم بیامد تا شود آقای
پیشنهاد میکنم حتما بخونید:) 🌱
من ریحانم ᥫ᭡ .
دختـر پر انرژی ای کہ عاشـق ِانـقلاب ومیهـن ِـشہ و همینطـور روزمـره هـایی از زندگی ای که با چاشنی عشق و یه خورده شیرینی مخلوط شده 🌚☕️ ـ
به صرف چـای پذیرای ِشما هستـم ، دوست داشتی کنـارم باش 👒🤌🏻.
خلاصه که لباس راحتی داشته باشید همراهتون 🧖🏻♀☁️.
🪐🫀𐙚
❲↭@REYHAN_8312☁️⃟🌻❳