دیدی چقدر حسودیم شد؟:)
امام رضا جدی جدی داره بین من و اطرافیانم فرق میذاره... منِ نگون بخت.
هی رفتم بالا ببینم قبلا چیا مینوشتم که الان نمیتونم بنویسم؟ دیدم چیزهای خوبی نمینوشتم حقیقتا. نهایت اون نوشتهها این شد که بخش زیادی از آدمهارو از خودم و یا به واسطهیِ خودم از انقلاب زده کردم. اونها لج داشتن، من هم فکر میکردم با لج متقابل و در آوردن حرص آدمها راهی باز میشه، چون اون زمان همه رو، بلا استثنا دشمن میپنداشتم.
حالا ولی میدونم که امام خمینی یک روزی به پشتوانه همین مردمی که من باهاشون لج داشتم، تحول ایجاد کرد و راهی رو گشود. نه فقط مردمی که شبیه من باشن. امام گفت همه مردم باید بیان پایِ کار انقلاب و اینجوریه که دست خدا هم میاد پشتِ ما.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
هی رفتم بالا ببینم قبلا چیا مینوشتم که الان نمیتونم بنویسم؟ دیدم چیزهای خوبی نمینوشتم حقیقتا. نها
[ - خب باشه حالا، میخوای الان چی بگی؟
+ هیچی میخوام بگم ما باهم برادریم، همونجوری که اول انقلاب بودیم.
- برادریم؟ برادر بودن برای ما نون میشه؟ آب میشه؟
+ میشه.. ]
مگه نه..؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
[ - خب باشه حالا، میخوای الان چی بگی؟ + هیچی میخوام بگم ما باهم برادریم، همونجوری که اول انقلاب بودی
یا شاید دلم میخواد بگم، درکِ برادر بودن و زیست بین آدمهای متفاوت از خودم، بهم نشون داده که رویایِ ما از انقلاب اسلامی با رویا و تصور این بچههایی که الان کف خیابونن یک چیزه.
- نه آقا این چه حرفیه اینا مزدورن..
اونی که میکشه مزدوره، ولی اونی که سینهش پر از داده مزدور نیست، فقط راه درستی رو برای بیرون ریختنش بهش نشون ندادن. ما باید نشون میدادیم عزیز من، جای داد و بیداد کردن.
همونقدری که من این روزها از تلاشِ تقریبا بی حاصل پدرم در این وضعیت غصه میخورم، رفیقمهم میخوره ولی من راه رو در دل همین انقلاب میبینم و رفیقم در آینده پسا انقلاب.
به قول نادر ابراهیمی در کتاب " انقلاب به ما چه داد؟ " رویا و تصور انقلاب، خود انقلاب نیست و انقلاب فقط لحظه وقوع نیست. مسیره، حرکته و امتداد یک تفکره. هیجان نیست. حالا همون رفیقِ من که فقط به لحظه وقوع میاندیشه و انقلاب رو شبیه بشکنِ تانوس میبینه آیا تا حالا به امتداد انقلابِ گذشته فکر هم کرده؟ آیا ما میتونستیم جای اینکه بهش بگیم تو احمقی و نمیفهمی، بهش بگیم رویای انقلابهای ما یکیه؟
روی این صحبتهام با خودمه و نه دیگری چون خودم جز اونهایی بودم که جای رویا ساختن برای دوستهام، راههارو به سمتشون بستم و گفتم یا اینیه که من میگم یا برو بمیر.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
یا شاید دلم میخواد بگم، درکِ برادر بودن و زیست بین آدمهای متفاوت از خودم، بهم نشون داده که رویایِ م
این روزها میشه گفت: تو احمقی، هیجان زده شدی و نمیفهمی. میشه گفت: انقلابتون رو یکی دیگه مدیریت میکنه (که میکنه واقعا) و باز نمیفهمین. یا، جای کمک به مردم دارید بهشون آسیب میزنید، یا میشه گفت: مشکل جای دیگس پلیسارو نزن یکی دیگه رو برو بزن.(چون بلاخره یکی رو باید بزنه:)
ولی اینبار من فقط دلم میخواد یقه آدمهایی که دلم براشون میسوزه رو بگیرم و بگم:
ما واقعاً واقعاً برادریم میفهمی؟
منم همون چیزی رو میخرم که تو میخری و اون نظامی و سپاهیهم همونیه که وقتی جنگ شد ایستاد پای پدافند که موشکها رو سر من و تو نیاد پایین. این مملکت، مملکت همهمونه و انقلاب هم. انقلاب برا من نیست، و برای اون مسئولِ فاسد بالا نشین هم نیست. انقلاب برای همهست، همون همه ای که امام جمعشون کرد.
مهم نیست که الان تو امام رو قبول داری یا نه، مهم اینه که امام تو رو قبول داشته که روزی گفته، سربازان من الان در گهوارهاند (البته ما یکم بعدتر از اون اومدیم روی زمین).
اینکه تو الان در برابر ظلم سکوت نمیکنی و دنبال پس گرفتنِ حق خوردهشده خودتی و نمیخوای که یه ستمپذیرِ مسکوت باقی بمونی، یعنی دقیقا همون چیزی که امام خمینی بخاطرش یک روزی انقلاب کرد.
اما یه لحظه وایسا و ببین که، جلوی ظلم نمیشه با ظلم ایستاد اگر هم ایستادی، ثمری نداره و دست خدا پُشتت نمیاد. خدا پشت مسیری که توش خونِ بندههاش به ناحق ریخته میشه واینمیسه. و از قضا اون خون ها جلوی مسیرِ اشتباه، یک دیوار محکم میسازه. برای همین خون شهدایِ جنگ و خون آرمانِ علیوردی ها این انقلاب رو نگه میداره.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
این روزها میشه گفت: تو احمقی، هیجان زده شدی و نمیفهمی. میشه گفت: انقلابتون رو یکی دیگه مدیریت میکن
این روزها اخبار مثل گذشته من رو خشمگین نمیکنه از آدمها؛ غمگینم میکنه. دشمن دلش میخواست ما برادر نباشیم و برادر نبودن یعنی جمع نبودن و جمع نبودن یعنی راحت گول خوردن، یعنی دست خدایی که پشت جمع نمیاد و آدمهایی که به همدیگه رحم نمیکنن. در رویای انقلاب غربی "انسان" و "برادری" جایگاهی نداره و برای همین انقلابشون افقی نداره. یا حداقل افقش اون افقی که در رویایِ انقلابِ تویِ ایرانی هست نیست :)
این وسط فقط دلم به اینکه، ایران ایرانِ امامرضاست گرمه و بَس : )
بیاین حرف بزنیم مثل زمان جنگ:)
بهتر از اینکه هرکی تنها تنها تو شوک فرو بره..
هدایت شده از MoWji_
واقعا دلم میخواد با دوستام و آدمای موردعلاقم و آدمای قابل احترام یه شهر کوچولو داشته باشیم
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بیاین حرف بزنیم مثل زمان جنگ:) بهتر از اینکه هرکی تنها تنها تو شوک فرو بره..
امشب نمیدونم چرا اینقدر وایب شبهای جنگ رو میده. شبهای جنگ خیلی شبها سختی بود ولی تو ایتا خیلی جالب میگذشت. یه خوردههم بیش از حد بی دغدغه بودیم اونموقع، یا شاید بودم. بی دغدغههم نه، دغدغههای فرومایه و پست داشتم. و همچنین احساسات...