یاسهاسبزخواهندشد ؛
داشتم روحم (روحمون) رو گم میکردم هادیجان. نجات پیدا کردیم.
#ولاکس
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بله آقامرتضی، شما فدایی داری. قبلا از کنار مزار شما میگذشتم، و میدونستم که شهیدی هست به اسم آوینی، که روایت فتح رو ساخت، و آقا دوسش داشت، و هنرمند بود و منهم باید شبیه اون هنرمند باشم و... فاتحه و خدانگهدار. اما خب اون چطور هنرمندی بود که بقیه نیستن و من چطور باید شبیهِ اون هنرمند باشم؟ فکر نمیکردم بهش، احساس میکردم سادهست.
اما جدیدا، نمیدونم به لطف کی، خدا؟ امامرضا؟ یا خودت.. دارم بهتر و بیشتر میشناسمت. اول مسیرم ولی همین اول مسیرهم به شدت شیرینه.. دارم تلاش میکنم عالمت رو کشف کنم (کشف کنیم) و حالا دیگه شبیه قبل از کنارت نمیگذرم. حالا دیگه برات تعریف میکنم اتفاقاتی که تو مسیر شناختنت داره برام میافته رو، عین رفیقی که براش از روزم میگم، برای توهَم از عالمی که داره تو سرم شکل میگیره میگم. چقدر اینطوری زیارت کردنِ شما جالب تره.
امروزهم با اطمینان بهت گفتم، نمیشه که تو بیمعرفت باشی، بیای عاشقمون کنی، دلباختت بشیم و بعد رهامون کنی و بری. و من شنیدم که گفتی: حواست هست. میدونم که راه رو نشون میدی. قطعا حواست به، ما، هست. مثل هادی. تو یه جور، هادی یه جور، امامرضا یه جور.
در کُل که خواستم بگم، بله آقامرتضی، فدایی داری.
هدایت شده از MoWji_
در اوج عشق و حال یهو یاد ژوژمان شعیب میوفتم و افسرده میشم.