حاج مهدی میگفت، ما دیگه این دنیای بعد آقا برامون دنیا نیست که.. به این امید زنده میمونیم که مهدی فاطمه رو ببینیم :: ))
کاش هیچوقت نمیگفتم کاش زمستون زود بیاد.. کاش حداقل اومد دیگه اسفند نمیشد.. چه میدونم زمستون، دیگه تا همیشه ازت بدم میاد، تو عزیز ترینم رو ازم گرفتی، دیگه این ما، مایِ قبل نمیشیم. یه مشت بیست سالهیِ پیریم. هفتاد سالم شد امروز، چی شد خدا اصلا؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
کاش هیچوقت نمیگفتم کاش زمستون زود بیاد.. کاش حداقل اومد دیگه اسفند نمیشد.. چه میدونم زمستون، دیگه
حاج مهدی امشب میگفت: تو بهتری بلدی و میدونی، تو خدایی ما فقط سر خم میکنیم جلوی تصمیم تو. حتما یه حکمتی توشه که ما نمیدونیم.. ولی توان بهمون بده خواهش میکنم، وزنِ این غم برای سینههایِ ما زیاده..
یک عالمه حرفِ محکم و روایت دارم از این یک روزِ صد ساله اما دلم میخواد قبلش همه زاریهام رو بکنم. هرچند که نمیتونم، هرچند که هر بار یادم میافته قرار نیست نماز عید رو پشتت بخونم، یه دور فرو میریزم..
خیلی دیر این اواخر فهمیدم که باید بیشتر میشناختمت.. خیلی دیر، و خیلی کم شناختمت.. اصلا نشناختم انگار.. ببخشید، حلالم کن همیشه فقط لفض سربازت بودن رو اومدم، همیشه فقط ادعاش رو یدک کشیدم.. همیشه به حرف گفتم فدایی سدعلیام و تو برام خط قرمزی.. تهش برات چیکار کردم؟ زدم تو دهن چندتا الف بچه؟ کمه، کم بود، کم کاری کردم آقا حلالم کن.
حالا هم قطع امید کردم از بازگشت کسی به سمت انقلاب. از آسمانِ روز روشن تره حق و باطل، یه سمت تویی و انقلابت و سربازات و راه و مسیرت. یه سمتهم ترامپه و نتانیاهو و اپستین و فراخوان و حمایت از تجاوز به میهن و کشتارِ بچهها و آدمهای بیگناه و قلدری و فرعون بودن و صدها هزار سال قتل و غارت. از این واضح تر و عیان تر نمیتونست خدا خط آدم خوبهای خودش رو از جنود شیطان جدا کنه. دعوایی نداریم، با هیچکس، چون شاید الان شرایط دعوا نداریم، یه روزی بلاخره همه این خشم و غم رو سرشون فریاد خواهیم زد و انتقام خواهیم گرفت اما، بپرهیزید از دعوا.. شاید فقط تنها تصمیم محکم الانم خط زدنِ هرکسی که اون سمت وایساده. خط زدم از زندگیم همهشون رو. چون احتمالا هرگز به حانیه قبل از ۱۰ اسفند بازنخواهم گشت و دیگه این داغ برام سرد نخواهد شد.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
برای سلامتی آقا خیلی دعا کنید بچهها. بذارید اولین دعایِ هر نمازتون بعد از دعایِ فرج. از اوجب واجبه.
آه هادی، جیگرم، جیگرم ::::)))))))))
همش از امروز صبح میگم که من خودم رو آماده این مرحله نمیدیدم، هنوز کوچیک بودم، هنوز قدّم به اندازه کافی برای نداشتن آقا بلند نشده بود اما بعد نشستم فکر کردم دیدم قدّم بلند نشده بود، چون همه بار مارو آقا به دوش میکشید، من نشسته بودم و فکر میکردم اینکه عکس بکگراند گوشیم آقا باشه، یا بیستودو بهمن برم تو خیابون، یعنی دارم صدم رو برای ولایت میذارم. نه! یکهم نذاشتم هادی حتی شاید نیم... آقا بجای همه ما خسته بود.. خسته نباشی باباجونم، خداقوت بهت، ماهم از این به بعدش رو بدون تو بزرگ میشیم و قد میکشیم و دل قوی میکنیم، در این وحشت دنیایِ بی تو. اینهم امتحان ماست، و شاید این تنها راهی بود که یادمون میورد، قرار نیست بار ما رو دوش ولی باشه، یادمون اورد امامزمانمون چقدر دست تنهاست... برای قبول شدن تو این امتحان ولی، دعامون کن بابا، باشه؟ :: ))
یاسهاسبزخواهندشد ؛
خیلی یوسنسنسمسمسمسمس عه، میخوام#دورت_بگردم😭.
آخ آخ آخ :: ))))
کاش جدی جدی دورت میگشتم و قبل از تو، چشمهام رو به این دنیا میبستم.. کاش اینقدر بزرگ شده بودم که دورت بگردم و برات بمیرم...