eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.2هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
681 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق؛ • و ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. • ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد
مشاهده در ایتا
دانلود
میزنید که بریم خونه هامون؟ ما تا صبح تو خیابونیم، بزن بی همه‌چیز.
کاش هیچوقت نمی‌گفتم کاش زمستون زود بیاد.. کاش حداقل اومد دیگه اسفند نمی‌شد.. چه میدونم زمستون، دیگه تا همیشه ازت بدم میاد، تو عزیز ترینم رو ازم گرفتی، دیگه این ما، مایِ قبل نمی‌شیم‌. یه مشت بیست ساله‌یِ پیریم. هفتاد سالم شد امروز، چی شد خدا اصلا؟
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
کاش هیچوقت نمی‌گفتم کاش زمستون زود بیاد.. کاش حداقل اومد دیگه اسفند نمی‌شد.. چه میدونم زمستون، دیگه
حاج مهدی امشب می‌گفت: تو بهتری بلدی و میدونی، تو خدایی ما فقط سر خم میکنیم جلوی تصمیم تو. حتما یه حکمتی توشه که ما نمی‌دونیم.. ولی توان بهمون بده خواهش میکنم، وزنِ این غم برای سینه‌هایِ ما زیاده..
یک عالمه حرفِ محکم و روایت دارم از این یک روزِ صد ساله اما دلم میخواد قبلش همه زاری‌هام رو بکنم. هرچند که نمی‌تونم، هرچند که هر بار یادم می‌افته قرار نیست نماز عید رو پشتت بخونم، یه دور فرو می‌ریزم..
خیلی دیر این اواخر فهمیدم که باید بیشتر میشناختمت.. خیلی دیر، و خیلی کم شناختمت.. اصلا نشناختم انگار.. ببخشید، حلالم کن همیشه فقط لفض سربازت بودن رو اومدم، همیشه فقط ادعاش رو یدک کشیدم.. همیشه به حرف گفتم فدایی سدعلی‌ام و تو برام خط قرمزی.. تهش برات چیکار کردم؟ زدم تو دهن چندتا الف بچه؟ کمه، کم بود، کم کاری کردم آقا حلالم کن.
حالا هم قطع امید کردم از بازگشت کسی به سمت انقلاب. از آسمانِ روز روشن تره حق و باطل، یه سمت تویی و انقلابت و سربازات و راه و مسیرت. یه سمت‌هم ترامپه و نتانیاهو و اپستین و فراخوان و حمایت از تجاوز به میهن و کشتارِ بچه‌ها و آدم‌های بی‌گناه و قلدری و فرعون بودن و صدها هزار سال قتل و غارت. از این واضح تر و عیان تر نمیتونست خدا خط آدم خوب‌های خودش رو از جنود شیطان جدا کنه. دعوایی نداریم، با هیچکس، چون شاید الان شرایط دعوا نداریم، یه روزی بلاخره همه این خشم و غم رو سرشون فریاد خواهیم زد و انتقام خواهیم گرفت اما، بپرهیزید از دعوا.. شاید فقط تنها تصمیم محکم الانم خط زدنِ هرکسی که اون سمت وایساده. خط زدم از زندگیم همه‌شون رو. چون احتمالا هرگز به حانیه قبل از ۱۰ اسفند بازنخواهم‌ گشت و دیگه این داغ برام سرد نخواهد شد.
همش از امروز صبح میگم که من خودم رو آماده این مرحله نمی‌دیدم، هنوز کوچیک بودم، هنوز قدّم به اندازه کافی برای نداشتن آقا بلند نشده بود اما بعد نشستم فکر کردم دیدم قدّم بلند نشده بود، چون همه بار مارو آقا به دوش می‌کشید، من نشسته بودم و فکر می‌کردم اینکه عکس بک‌گراند گوشیم آقا باشه، یا بیست‌ودو بهمن برم تو خیابون، یعنی دارم صدم رو برای ولایت میذارم. نه! یک‌هم نذاشتم هادی حتی شاید نیم... آقا بجای همه ما خسته بود.. خسته نباشی باباجونم، خداقوت بهت، ماهم از این به بعدش رو بدون تو بزرگ می‌شیم و قد می‌کشیم و دل قوی می‌کنیم، در این وحشت دنیایِ بی تو. این‌هم امتحان ماست، و شاید این تنها راهی بود که یادمون میورد، قرار نیست بار ما رو دوش ولی باشه، یادمون اورد امام‌زمانمون چقدر دست تنهاست... برای قبول شدن تو این امتحان ولی، دعامون کن بابا، باشه؟ :: ))
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
خیلی یوسنسنسمسمسمسمس عه، میخوام#دورت_بگردم😭.
آخ آخ آخ :: )))) کاش جدی جدی دورت می‌گشتم و قبل از تو، چشم‌هام رو به این دنیا می‌بستم.. کاش اینقدر بزرگ شده بودم که دورت بگردم و برات بمیرم...
تا صبحِ امروز من هیچوقت گریه‌های بلند بلند داداشم رو نشنیده بودم، شاید تو هیئت اینطور گریه کرده بود اما من نشنیده بودم، و پدرم رو هم همینطور. اون‌ها گریه‌هاشون رو کردن اما من، از عکست رویِ دیوار حیا کردم، همین چند روز پیش باهاش حرف زدم و بعد به خودم گفتم که، آقا ولیه، شهید نیست که بشنوه صداتو، بعد زبونم رو گاز گرفتم و گفتم، آقا اینقدر همین الانم آسمونیه که میشنوه. فکر نمی‌کردم اصلا به این واژه شهید عزیزمن، چقدر در کنار اسم تو برام غریبه. نگاهم به عکست بود و بعد فقط به لب و دهن آدم‌ها که تو قاب تصویر می‌جنبیدن و انگار صدایی ازشون خارج نمیشد. تویِ شوک بودم، احساس کردم شاید اصلا حالا که خبر رو شنیدم هیجده ساعت بخوابم و بعدش که از خواب پاشدم دنیا یه شکل دیگه باشه. دلم میخواست برای خوردن این غم فقط چشم‌هام رو ببندم و فکر نکنم.. اما انگار چاره‌ای جز پذیرفتن نیست، خودت، دل‌های مارو به سمت خودت کشیدی. تویِ مسیر تا میدون انقلاب پشت موتور، روضه می‌خوندیم دلم میخواست الان موتور چپ کنه که باز یا من از خواب بلند شم یا اصلا بلند نشم هیچوقت دیگه. اما در نهایت رسیدیم، مثل هزار هزار نفری که با لباس مشکی و چشم‌هایی قرمز بود و صورت‌هایی که پف داشت به میدون رسیده بودن. آقا از شما چه پنهون، دلم سوخت برای خودمون. قطع به یقیین ما طفلکی ترین قشرِ دنیاییم، انگار که شیعه زاده شده برای درد و رنج کشیدن و داغ دیدن.‌ اونم اینجور داغ.. گوشه کنار خیابون و میدونی که من همیشه با خوشحالی ازش عبور کرده بودم، آدم‌ها نشسته بودن و دست‌هاشون رو گرفته بودن رویِ سرشون. انگار که دنیای روی سر همه ما آوار شده بود. و شده بود، واقعا آوار شده بود. همه میگن مردها برای شما شبیه زن‌ها گریه می‌کردن اما کسی نمیگه زن‌ها شبیه کی گریه می‌کردن؟ شبیه مادری که بچش مرده؟ آره به‌ گمونم بشه اینطوری بیانش کرد. ما اونجا برادر و خواهرهایی بودیم که همه باهم یتیم شده بودن. خیلی قصاوت قلب میخواد کشتنِ پدر هشتاد میلیون نفر آدم. حتی اگر فرزندانِ ناسپاسی باشن. ما همه ناسپاس بودیم چون حتی اونجاهم‌که ایستاده بودیم می‌گفتن پدرمون چه لبخند زیبایی داشت، ما در فهم شما خیلی کج رفتیم آقای‌سدعلی. هرچند که واقعا لبخند قشنگی داشتی باباجان. آخ، شما خیلی قشنگ بودی کلا عزیز دلم.. چه کنیم که دیگه نمیشه دورِ لبخندت گَشت، آه از این حسرت‌ها. اگر اشک اجازه بده، داشتم می‌گفتم که برادر و خواهرهامون هرکدوم گوشه‌ای، شبیه یک کبوترِ بال شکسته، زانوهاشون رو بغل گرفته بودن، ایستاده بودیم اما از درون... یک مشت پیرِ کمر شکسته بودیم امروز. بعضی‌هامون طاقتمون نرسید، نشستیم و جدی جدی زانو‌هامون رو بغل گرفتیم و دست رویِ سر گذاشتیم و داد زدیم. داد هایی که دل آسمون رو لرزوند، من دیدم که لرزوند آقا شماهم از اون بالا دیدی؟ نمیدونم اما تموم نشد آسدعلی. تموم نشد چرا؟ فلان مداح خوند، بهمان مداح خوند، حاج‌احمد برات قرآن خوند..، حاج سعید و حاج نریمان روضه، حاج مهدی‌هم حتی.. تموم نشد آقا این غم. این غمِ با غین، بلکه حتی شاید بیشتر. تموم نشد که نشد. نزدیک به سه ساعت ایستادیم، و هر بار که شهید رو کنار اسمت شنیدم یه بار از اول اطرافم رو نگاه کردم که ببینم خوابم یا نه؟ هر بار از اول فرو ریختم. هی خواستیم بریم، هی نشد، هی گفتیم یه روضه دیگه، یه حرف دیگه، چندتا دونه اشک دیگه.. بلاخره رفتیم، و برخلاف جهت ایستادن جمعیت حرکت کردیم. و دیدی آسدعلی؟ صورت‌های این بچه‌هات توی چند ساعت اینطور شده بود. انگار صدها تُن غم ریخته بود توی صورتامون. چشم‌ها غمی رو فریاد می‌کشیدن که قرار نیست هرگز سرد بشه. چشم‌هامون نور نداشت دیگه هم فکر نکنم داشته باشه تا ظهور، اما آتش، چرا. انگار با چشم‌هامون دور هم می‌گشتیم و تسلیت می‌گفتیم و یادمون میومد حداقل هنوز همدیگه و خدارو، داریم آسدعلی. ال‌آن، یه اندازه کُل ادوارِ تاریخ ما غم داریم، بزرگ تر از توان همه دنیا برای به دوش کشیدن، اما همه میگن خدای تو هنوز زنده‌ست. پس ما هنوز خدا و امامِ شما رو داریم آسدعلی. سلام مارو برسون به امامت، خداقوت باباجون. صبحِ روز ۱۰ اسفندماهِ این چهارصد‌وچهار لعنتیِ تموم نشدنی.