خدایا ممنونم که اجازه دادی من ماهرمضونِ امسال رو ببینم و در چنین ماهرمضون خاصی نفس بکشم.. ممنونم که به وسیله غمهای بزرگ در این ماه من رو، مارو بزرگ کردی و بابت همه چیزهایی که تو میدونی من نمیدونم ممنونم. ممنونم که این آدم بد رو هم به مهمونیت دعوت کردی و اجازه دادی سر سفرهت بشینه. دوستت دارم. لطفا به عنوان دعاهای آخر این ماه، به قلبهای ما آرامش عطا کن. لطفا مارو آدم کن، لطفا ما رو بخشوده شده از این ماه بیرون ببر، و لطفا مارو عاشق خودت کن : ).
نمیتونم بپذیرم که فردا روز اول عیده و داره از راه میاد. چون تو ذهن من هیچوقت عید اینطوری نبوده. هیچوقت نباید دم عید اینقدر غمگین و محزون میبودم. چون این زمستون به اندازه کافی نرگس نخریدم، و شکوفههایِ تازه رسیده رو درست حسابی ندیدم، و بویِ عید شهر رو نگرفت و کوچه رو آب و جارو نکردیم.. فکر کنم عید خودش هم باورش نشه که داره میاد.
میگم اصلا کاش عید میذاشت یه سال دیگه میاومد. چون من اصلا امسال هفت سین ندارم. یه سین دارم کلا. چون، عید برای من همیشه قابل احترام ترین و قشنگ ترین و زیبا ترین سنت ایرانی بوده، چون وقتی فکر میکنم امشبم یه سری آدم زیر آوار میمونن و خانوادههایی دارن که چشم انتظار و عزادارشون میمونن.. اصلا برای همین میگم کاش عید نیاد، عید خودشهم دوست نداره اینطوری بیاد، من میدونم من میشناسمش.
ولی خوشحالم این غمی که سلول به سلول من رو گشته و زمینگیرم کرده، زورش به بقیه مردم نرسیده. خوشحالم که بازار شلوغه و خیابونها پر از بساط فروشندهها. خوشحالم که ایران هنوز زندهست. و آره، با همه اینها خوشحالم که عید میاد. غمِ من غم سیاهیه که منو سر جام نشونده و و غمِ مردم غم سبز. شاید منم بلند شم برای غمهام بدوعم تا بلاخره سبز بشه. امیدوارم عید غمهایِ من رو هم مثل درختها سبز کنه.
خوشحالم برای عید ولی امسال هفت سینم فقط یه سین داره هادی. فقط یه سین.
#دستخط
هدایت شده از بیّنات
°روایت°
هزار و چهارصد و چهارِ عزیز،
دلم نمیآید از تو گله کنم؛ تو سال بدی نبودی. هرچند دلِ خوشی هم از تو نداریم که قدردانت باشیم. حق بده، داغهای زیادی بر دلمان گذاشتی و زیر بار این غمها شانههایمان خم شده، البته که ما، مثل آن سروی هستیم که در تندباد، خم هم بشود، باز هم استوار و پا برجاست. ببخش که ما کودکانی پدر از دست دادهایم و فریاد دلتنگیهایمان را بر سر تو میکشیم!
راستش را بگویم،
تو برای من سال دوست داشتنیای بودی،
و نمیخواهم به روزهای قبل از تو برگردم.
- تو جنگ داشتی، آن هم سه بار به شکلهای مختلف،
- تو به آتش و خون کشیده شدن پرچم ما را داشتی،
- تو خانههای آوار بر سر مردم را داشتی،
- تو به جای ستاره، یک آسمان جنگنده و موشک داشتی،
- تو از هر قشر و سنی، برای ما شهید داشتی،
- تو شهادت آقا و مولای ما را داشتی...
اما در دل همه اینها
تو
تجلی آیات حق را داشتی.
در این لحظههای آخرِ باقی مانده از تو،
میبینم که ظهورِ آیهی «إِنَّ مَعَ ٱلعُسرِ يُسرا» هم بودی.
اول خواستم بگویم تو از پس این آیه بر نیامدی، اما امانتدار خوبی باش و آن را به ۱۴۰۵ بسپار، که چشمم افتاد به کلمهی «مَعَ»؛
صدق الله!
تو همراه همه این رنجها، شیرینیهایی هم داشتی، نه بعد از آنها، دقیقا همراه یک به یکشان...
+ تو در دل همان جنگها، برکاتی داشتی که هیچ جایی جز این معرکه، پیدا شدنی نبود.
+ تو قداستی به پرچم ما دادی، که با همه وجود فریاد بزنیم و یقین داشته باشیم که: «بسوز ای سعی باطل، پرچم ایران نمیسوزد.»
+ تو کاری کردی که ایران را بیش از هر زمان خانه ببینیم و این ملت را خانواده؛ روی آوارهها بایستیم و در دل هم سکنی بگزینیم.
+ با تو، هر چند آسمان ما روشن به موشک شد، اما به یادمان آوردی سد نورانی دعا، قویترین پدافند ماست.
+ تو داغ شهدای زیادی را بر دل ایران گذاشتی، اما ما رسیدگانِ به یقین، محکمتر فریاد خواهیم زد که «بکشید ما را، زندهتر خواهیم شد»!
+ و اما شهادت آقای ما؛ شهادتی که خیلی باید بگذرد تا حقیقت آن را درک کنیم. خونی که یقیناََ سرنوشت عالم را تغییر خواهد داد.
انگار سرنوشت تو این بوده که
تصدیق کنی آیات حق تعالی را،
و تاریخ را تکرار کنی.
تو برای ما جنگ احزاب را تکرار کردی،
حالا بگو ببینم، از ما شنیدی ندای تصدیق وعده خدا و رسول را؟ هَٰذَا مَا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَ صَدَقَ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥۚ!
آیا این معرکه بر ایمانمان افزود و در عمل نشان دادیم که در معرکه نبرد، مَا زَادَهُمۡ إِلَّآ إِيمَٰنا وَ تَسلِيما؟
تو جنگ احد را در خیابان به یاد ما آوردی
و هر شب ما را مأمور حفظ این تنگه کردی.
حالا هم ما را در انتظار فتح نهایی خیبر گذاشتهای و میروی.
توفیق در هم شکستن یهود را به ۱۴۰۵ ارزانی داشتهای؟
ما از بعثت پیامبر، که نوری در تاریکی جهالت بود، از عدالت علی، از حلم حسن، از شجاعت حسین علیهم السلام، از ابوذر و سلمان و مالکها
شنیده بودیم.
اما تو همه را، باز پیش چشم ما آوردی.
ما گوشمان به روضهی کربلا آشنا بود؛
ما شنیده بودیم شهادت شش ماهه بر دستان پدر را،
به آتش کشیده شدن خیام را، جسارت به آل الله را؛
در میان همین معرکه هم، از رجزخوانی زینب سلام الله علیها
شنیده بودیم.
اما تو برای ما کربلای دیگری پیش آوردی.
آیا تصدیق میکنی که این بار ندای «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» را ایرانیان لبیک گفتند و هنوز، عاشورایی ایستادهاند؟
آری، ما خیلی چیزها را شنیده بودیم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن! تو همه را به ما نشان دادی. تو «آيات بيِّنات» شدی برای ما. چطور دوستت نداشته باشیم؟!
تو توفیق پیش آوردن روزهایی را داشتی، که آرزوی همهی انبیا و اوصیا بوده است. تو تاریخ را برای ما تکرار کردی و حالا که بار سفر بستهای، با چشمی پر اشک و دلی پر امید، بدرقهات میکنیم.
کفر است اگر لحظهای آرزو کنیم به قبل از تو، این سال شگفت انگیز برگردیم. کاش شکر از زبانمان نیفتد که توفیق حضور در این روزهای عاشورایی را داشتهایم.
حالا عید است؛ باز هم عید صیام و عید ربیع بار دیگر بر هم افتادهاند؛ به قول آوینی، بهاران آمده و روزی نو آورده، اما ما همچنان چشم به راه روزگاری نو هستیم. زبانم به تبریک نمیچرخد؛ میگذارم بماند برای آن روزگار نو، که چه بسا در نظر دیگران دور باشد، اما «نَرَاهُ قَرِيباً»...
✍🏻عسل قاسمی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
تصمیم گرفتم غمم رو سبز کنم، اگر آقاهم بود همین رو ازم میخواست. میخوام برای غمهام بدوعم، و این زندگیِ دنیایی رو تا دارمش، زندگی کنم. الحمدلله علی کُل حال.
یه روزی که مامان میومد از شبهای جشنواره تعریف میکرد و وسط تعریفهاش یه آقایی به اسم بیدی وجود داشت که روابط عمومی بود، باور نمیکردم یه روزی بشه شهید بیدی. واقعا باور نمیکردم، نه چون شهید نبود، که بود، چون شاید نمیتونه مغزم پردازش کنه این آدم رو دوماه پیش صحیح و سالم هرشب میدیدم و حالا امروز صبح تابوتش رو تشیع کردم.