یاسهاسبزخواهندشد ؛
بماند از ۲۹ این فروردینِ عجیب.
خدایا بابت تکتک چیزها شکرت، از جمله این ریحانه خانوم.
#ولاکس
یاسهاسبزخواهندشد ؛
- چطور شد عکس؟
+ ریحانه.. جفتمون شبیه لوبیا افتادیم...
- خانم لوبیااااا
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بماند از ۲۹ این فروردینِ عجیب. خدایا بابت تکتک چیزها شکرت، از جمله این ریحانه خانوم. #ولاکس
اینی که روش ریپلای زدی ریحانه نیست، گله...
یاسهاسبزخواهندشد ؛
وقتی میگم از من عکس نزار، حانیه؛
کم گذاشتم خدایی، پونصدتا دیگه نیخواستم بذارم😭
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینی که روش ریپلای زدی ریحانه نیست، گله...
شمام گُلی🌼☝️🏻(نمیخوام کم بیارم)
امروز بعد از ظهر درِ ایوون رو باز کردم و به صدای تق تقِ قشنگی که بارون درحال نواختنش بود گوش کردم، بارون رو دوست دارم، و داشتم فکر میکردم کاش میشد بارون رو بغل گرفت و یه کاری کرد که نمیدونم، حق مطلب ادا بشه. اینطوری که از دور فقط نگاهش کنی، لطفی نداره. مثلِ ابرها که هیچوقت نمیتونی بهشون دست بزنی. بغض کردم، نه جون بارون بغل گرفتنی نیست، اونم جایِ خودش چون زیر آسمونِ خدا سر و دستهام رو بلند کردم دعا کردم و یادم اومد چقدر همه اینسالها بارون کم داشتیم ما. با ابرهاهم حرف زدم، حرفهایی که گاهی یادم میره جایی بنویسمشون و جایی ثبتشون کنم. شایدهم با ابرها حرف زدم چون احساس کردم بالایِ این ابرها آدمهایی نشستن که حالا دیگه خیلی از ما دورن. کودکانه حرف زدم و کودکانه مینویسم چون خیلی از روزِ دختری که توش بابا نداشتم نگذشته. به ابرها گفتم که به دستت برسونن، من، حانیه، دخترت، تا همیشه حسرت میخورم که چرا یکبار نشد پایین پای شما بشینم و بپرسم ازم راضی هستی؟ آرزویِ بزرگی بود ولی غیر ممکن نه، ولی حالا غیر ممکنهم شد و اره ابرها، حرفهایِ من رو به دستش برسونید و از جانب من سیر نگاهش کنید. اشکهام زیر بارون گم شدن و بازهم فکر کردم و دیدم من چقدر حرف دارم این روزاها که جز امروز و برای ابرها، حتی برای درخت جلو ایوون هم نزدم. حتی برای کفترها و برگها توی صحن شهدا هم نگفتم. این حرف هارو کِی و به کی باید بزنم؟ کی باید بگم که بارون و رعدهاش هر بار من رو یادِ شبهایی میندازه که از شنیدن صدا مهیبش، ته دلمون قرص میشد که از هیچ احدی جز خدا نباید ترسید؟ کِی باید بگم که منهم وقتی یادم میآد آقا چه کتابهای جالبی رو خونده بود و دربارش با ناشرها صحبت میکرد بارونی میشم؟ دوباره ابری بودن هممون این مدت رو یادم اومد. و یادم اومد که خیلی خیلی خیلی چیزها رو دارم ته دلم نگه میدارم و حمل میکنم که شاید باید زودتر از اینکه یادم بره برای درخت جلو ایوون تعریف کنم واقعا. که خیالش راحت بشه غم سیاههام رو رها کردم و به جاش غمهای سبزِ بزرگ برداشتم ولی دیگه بخاطرشون کمرم درد نمیکنه چون داره قدم بلند میشه و حالا دلم میخواد سبزشدنهایِ ته دلم رو با همه تقسیم کنم. چجوری آدم هم غم داره، هم خوشحاله، هم امید داره، هم آینده رو قشنگ میبینه، هم دل از دنیا میبُره و هم قلبش از دردهای عمیق تنگ میشه؟ نمیدونم، ولی گاهی فکر میکنم شاید ما زاده شدیم که اینطور باشیم و اینطوری زندگی کنیم و همینطوری دنیا رو تکون بدیم، تکون هایِ واقعی نه یه حرف که فقط دلِ آدمیزاد خوش باشه بهش. بعد اون وقتی که تونستم و تونستیم دنیا رو تکون بدیم، ماهم میریم بالایِ ابرها و اونوقت از آقا و همه ساکنان اونجا میپرسم که، از ما راضی هستین؟
پس حالا که احتمالا آخرش قشنگه، اشکهام رو پاک کردم و به عنوان آخرین جمله زیر بارون"ازت ممنونم بخاطر همه لطفهات در حقِ ما حتی اگر گاهی نمیبینیم، شکرت خدایِ ابر و بارون و همه چیز، خدایِ ما"
- #دستخط