eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.2هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
681 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق؛ • و ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. • ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه رو موتور دارم پُست میذارم چه توقعی دارید ازم😭.
امروز بعد از ظهر درِ ایوون رو باز کردم و به صدای تق تقِ قشنگی که بارون درحال نواختنش بود گوش کردم، بارون رو دوست دارم، و داشتم فکر می‌کردم کاش می‌شد بارون رو بغل گرفت و یه کاری کرد که نمیدونم، حق مطلب ادا بشه. اینطوری که از دور فقط نگاهش کنی، لطفی نداره. مثلِ ابرها که هیچوقت نمیتونی بهشون دست بزنی. بغض کردم، نه جون بارون بغل گرفتنی نیست، اونم جایِ خودش چون زیر آسمونِ خدا سر و دست‌هام رو بلند کردم دعا کردم و یادم اومد چقدر همه این‌سال‌ها بارون کم داشتیم ما. با ابرهاهم حرف زدم، حرف‌هایی که گاهی یادم میره جایی بنویسمشون و جایی ثبتشون کنم. شاید‌هم با ابر‌ها حرف زدم چون احساس کردم بالایِ این ابر‌ها آدم‌هایی نشستن که حالا دیگه خیلی از ما دورن. کودکانه حرف زدم و کودکانه می‌نویسم چون خیلی از روزِ دختری که توش بابا نداشتم نگذشته. به ابر‌ها گفتم که به دستت برسونن، من، حانیه، دخترت، تا همیشه حسرت میخورم که چرا یکبار نشد پایین پای شما بشینم و بپرسم ازم راضی هستی؟ آرزویِ بزرگی بود ولی غیر ممکن نه، ولی حالا غیر ممکن‌هم شد و اره ابر‌ها، حرف‌هایِ من رو به دستش برسونید و از جانب من سیر نگاهش کنید. اشک‌هام زیر بارون گم شدن و بازهم فکر کردم و دیدم من چقدر حرف دارم این روز‌اها که جز امروز و برای ابرها، حتی برای درخت جلو ایوون هم نزدم. حتی برای کفترها و برگ‌ها توی صحن شهدا هم نگفتم. این حرف هارو کِی و به کی باید بزنم؟ کی باید بگم که بارون و رعدهاش هر بار من رو یادِ شب‌هایی میندازه که از شنیدن صدا مهیبش، ته دلمون قرص می‌شد که از هیچ احدی جز خدا نباید ترسید؟ کِی باید بگم که من‌هم وقتی یادم می‌آد آقا چه کتاب‌های جالبی رو خونده بود و دربارش با ناشرها صحبت میکرد بارونی می‌شم؟ دوباره ابری بودن هممون این مدت رو یادم اومد. و یادم اومد که خیلی خیلی خیلی چیز‌ها رو دارم ته دلم نگه میدارم و حمل میکنم که شاید باید زودتر از اینکه یادم بره برای درخت جلو ایوون تعریف کنم واقعا. که خیالش راحت بشه غم سیاه‌هام رو رها کردم و به جاش غم‌های سبزِ بزرگ برداشتم ولی دیگه بخاطرشون کمرم درد نمی‌کنه چون داره قدم بلند میشه و حالا دلم میخواد سبزشدن‌هایِ ته دلم رو با همه تقسیم کنم. چجوری آدم هم غم داره، هم خوشحاله، هم امید داره، هم آینده رو قشنگ می‌بینه، هم دل از دنیا می‌بُره و هم قلبش از دردهای عمیق تنگ میشه؟ نمیدونم، ولی گاهی فکر میکنم شاید ما زاده شدیم که اینطور باشیم و اینطوری زندگی کنیم و همینطوری دنیا رو تکون بدیم، تکون هایِ واقعی نه یه حرف که فقط دلِ آدمیزاد خوش باشه بهش. بعد اون وقتی که تونستم و تونستیم دنیا رو تکون بدیم، ماهم می‌ریم بالایِ ابرها و اونوقت از آقا و همه ساکنان اونجا می‌پرسم که، از ما راضی هستین؟ پس حالا که احتمالا آخرش قشنگه، اشک‌هام رو پاک کردم و به عنوان آخرین جمله زیر بارون"ازت ممنونم بخاطر همه لطف‌هات در حقِ ما حتی اگر گاهی نمی‌بینیم، شکرت خدایِ ابر و بارون و همه چیز، خدایِ ما" -
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
@fraame
ذاتِ ضد انقلاب، نون به نرخِ روز خور و سو استفاده‌گر از غصه‌ها و دردسرهای مردم.
[ به نام خداوند رنگین کمان. ]
تولدت مبارک آقایِ هادی، لطفا منو پیش خودت دعوت کن این روز‌ها، نیاز دارم بهت..
راستش من جز یک‌بار، در هیچ انتخاباتی به شما رأی نداده‌ام. خب شهروندم و این حق را دارم. این را هم میدانم که امروز گفتن و نوشتن درباره شما که آماج تهمت‌ها و سوظن‌های دوستان‌اید، شاید مطلوب همه نباشد. اما میخواهم فرداروزی شرمنده نباشم. من خیلی این روزها به تو افتخار کردم حاج‌باقر. در فقدان آقا و فرماندهان و کاربلدهای همیشگی، بار سنگینی به‌دوشت آمد. بیخیال حرف‌های همه؛ من میدانم تو چقدر جانت برای آقا می‌رفت. من دیدم آن شب عاشورایی که آقا ناگهان بی‌خبر وارد حسینیه شد، تو چطور مثل عاشقی فراق‌دیده، مثل کودکی بعد از بازگشت پدر، دست از پا نمی‌شناختی هنگام بلند شدن. تو در روزهایی که سرلیست ترور سازمان‌های اطلاعاتی جهانی، وقتی همین اواخر سه‌بار تا نزدیکای شهادت رفته‌ای، وقتی می‌دانند برداشتن تو یعنی برداشتن مانعی کلیدی، روی پلاکاردهای دوستان من فحش میخوری. وقتی میدانی مدرن‌ترین تجهیزات و خبره‌ترین یگان‌های اطلاعاتی دنبال یافتن ردی از تو اند، به خواست مردم اهمیت میدهی، پروتکل‌های امنیتی را شل میکنی و می‌آیی جلوی دوربین که سلام مردم، قالیباف آمده حرف بزند. من خیلی حال کردم وقتی گفتی وسط اسلام‌آباد در میان مذاکرات به ونس گفتم شنیده‌ام کشتی شما زیادی جلو آمده؛ میگویی تا پانزده دقیقه دیگر برگردد یا بگویم چند موشک خرجش کنند؟ دیالوگت از ایرانی‌ترین لحظات جنگ بود. موج صدویک حمله به دشمن. انگار سیلی نود میلیون ایرانی از آستین تو بر صورت آمریکا. تو باید بمانی حاج‌باقر. و ما با تو شوخی کنیم، نقد کنیم، شعارت کنیم، پلاکاردت کنیم ولی ته دل همه‌مان گرم باشد که تو در خط مقدمی! «مهدی مولایی» @m_molaie110
هدایت شده از - بتـمَـنی
گویا امروز روز جهانی چاییه☕ @hahhhaah / بتمَنی
هدایت شده از | جبهه‌الگشتاپو |
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من خیلی اضطراب‌اجتماعی دارم و درونگرام همچنان سطح صمیمیت بنده با راننده‌اسنپی که داره میرسونتم تجمعات: @jebhe_algashtapo
-https://ble.ir/MyEmptyMinded همینجا شاید یکم متفاوت تر تو "بله" : )