ولی خب، فکر میکنم وارد مرحلهای شدم که دیگه آدمها انگشت شمار میمونن و هموناهم کم و کم میشن : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
- دیگه ساعت خوابم خراب نیست، کلا نیست.
این دیالوگ مربوط به هفته تشیع آقاست. این مدت بعد از جنگ رو واقعا، نمیدونم داریم چطور زندگی میکنیم.
نمیتونم باور کنم که هم باید بجنگیم هم روحیمون رو حفط کنیم هم اتحاد داشته باشیم، هم پُشت آقا باشیم، هم درس بخونیم آدمهای مهمی بشیم، هم کمتر بخوابیم بیشتر کار کنیم، هم روی ارتباطمون با خدا کار کنیم، هم دانشگاه بریم و.. و هم تابستون باشه! خداجون کم کن زیرِ خورشیدو لطفا.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
نمیتونم باور کنم که هم باید بجنگیم هم روحیمون رو حفط کنیم هم اتحاد داشته باشیم، هم پُشت آقا باشیم، ه
احساس میکنم ژله آب شدم نمیتونم به کار و زندگیم برسم😭.
دلم یک پاییز میخواهد. میدانم که قطعا در اون پاییز جنگ هست، ولی حداقل بارونهم هست و خورشید باید بره بمیره.
خورشید خانم، خیلی مادر فولاد زرهی هستی تو نقاشیهای بچگیم بیشتر دوست داشتم😭.