یاسهاسبزخواهندشد ؛
و خب الان مدتیه خودم رو در اون جایگاه حس میکنم، آدمی که نمیتونه ادعای کنه که تویِ هیچچیزی خوبه و نم
تقریبا بعد از سفر اصفهان، یا شاید یکم قبلتر اما خیلی بیشتر و بهتر بعد از اصفهان، فهمیدم که نه بنده خدایِ احمق. فکر کردی آدمهای گنده در دستگاهِ خدا، خودشون گنده شدن؟ خودشون مهم و کار بلد شدن؟ خودشون فهمیدن که باید چیکار کنن تا آثار مهمی بذارن؟ معلومه که نه! اصلا من و تو تصمیم نمیگیریم برای اینکه کجا باشیم، مگه نه هادی؟ تایید کن.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تقریبا بعد از سفر اصفهان، یا شاید یکم قبلتر اما خیلی بیشتر و بهتر بعد از اصفهان، فهمیدم که نه بنده
آخرین گعده پنجتایی ما در اصفهان اینجوری شد که بهعنوان آخرین جمله اگر درست یادم بیاد به بچهها گفتم که، من میخوام همونجایی که هستم رو جدی بگیرم ببینم خدا برام چی میخواد و قراره چه سیگنالی بفرسته و من قراره کدوم گوشه کارو بگیرم (تقریبا با این مضمون) و این فکر و این حس خیلی جاها داره به کمکم میاد.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
آخرین گعده پنجتایی ما در اصفهان اینجوری شد که بهعنوان آخرین جمله اگر درست یادم بیاد به بچهها گفتم
بعد از جنگ، من مداوم این حس رو داشتم که بابا، وسط این هیر و ویر، حانیه تو داری چیکار میکنی؟ نقاشی کشیدنت چه کوفتیه؟ واقعا اثری داره؟ واقعا مهمه وسط اینهمه اتفاق بزرگتر از تو؟ و اولین جایی که این فکر که من هیچکارم به کمکم اومد، اینجا بود. این فکر که من وسیلهام، من قراره یک کاری رو بکنم و بعد خدا برام تصمیم بگیره که اون کار کجا و چطور اثر بزاره، من مامور به انجامشم، حداقل انجامش از هیچکاری نکردن بهتره. نقاشی کشیدن از فقط غصه خوردن و ناامید شدن بهتره : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از جنگ، من مداوم این حس رو داشتم که بابا، وسط این هیر و ویر، حانیه تو داری چیکار میکنی؟ نقاشی کش
دومین جا، اونجاییه که یهویی حس میکنم، وای حاجی من باید، چندتا فیلم مهم بسازم، آدم بزرگ و معروفی بشم، همه دوستم بدارن و.. نه من اصلا قرار نیست آدم گندهای بشم و قرار نیست برای این اتفاق بالا پایین بپرم و خودم و اهدافم و اعتقادم رو فراموش کنم و زیر پا بزارم : ) همیشه این حس رو داشتم که میل به زیادی دیده شدن آدم رو کور میکنه و نمیتونه نسبتش با خدا رو ببینه..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
دومین جا، اونجاییه که یهویی حس میکنم، وای حاجی من باید، چندتا فیلم مهم بسازم، آدم بزرگ و معروفی بشم،
و سومین و آخرین جا، همینجاست که یهویی، شیطون میاد بهم میگه دیدی هیچی نشدی؟ دیدی هیچکس نیستی؟ دیدی چقدر عقبی؟ دیدی دنیا میدوعه و تو اینجا درجا میزنی؟ ووو... تلاش میکنه غرقم کنه ولی من باور کردم که واقعا هیچکس نیستم : ) اگر قرار باشه کسی باشم خدا کمکم میکنه و من از چیزی عقب نموندم چون محاسبات خدا اینجوری کار نمیکنه، دنیایی نیست، همه جیز رو نقض میکنه و تو سگ کی باشی به من بگی نا امید شم : )
عکسهایم را فردا برایتان میگذارم چون ساعت دوعه منم هشت صبح فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم☝️🏻
امیدوارم خدا با همین صحبتهای فریبندهای که امشب دربارش کردم یهویی خیلی دوستم بداره و فردا من رو سر جلسه امتحان انسان بزرگ فرض بکنه د من برگه رو پُر بکنم☝️🏻
یه نکته دیگههم بگم که، از اینکه ازتون واکنش میگیرم (مخصوصا در پیوی) خیلی خوشحال میشم، هم احساس میکنم که خونده میشه همین پیامهای کم، هم اینکه آدمهای واقعی و دوستانی هستین که میشه باهاتون معاشرت کرد : ) از همینجا عذر میخوام اگر که پیش میاد و من دیر سین میکنم پیویهارو، ولی قطعا از اینکه انتخابم کردین برای صحبت خوشحال شدم قبلش : )