هدایت شده از سبز جاندار"
عجیبغریب میگذره اینروزا، پردهای که رو چشم و دل شما حرامیها انداخته شده خدا نصیب هیچ بندهای نکنه. ایوای از اون روزی که با بیاعتنایی و چه تاسفبرانگیزتر، با خوشحالی از کنار چنین اتفاقاتی بگذریم...
از کربلا با یک عالمه حالِ خوب و خاطرات جالب اومدم که بلاخره خودم رو یه جایی بشونم و تعریفشون کنم.. تو مسیر برگشت فکر میکردم که آخجون! دوتا سفر تعریف نکرده دارم، اصفهان و اربعین..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
از کربلا با یک عالمه حالِ خوب و خاطرات جالب اومدم که بلاخره خودم رو یه جایی بشونم و تعریفشون کنم.. ت
و اومدم ایران، و روز اول خبر شهید رجب زاده عین پوتک خورد تو سرم و یادم آورد که چقدر چیزهای خوب و قشنگی که آدم رو به زندگی امیدوار میکنن این روزها عمرشون کمه..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و اومدم ایران، و روز اول خبر شهید رجب زاده عین پوتک خورد تو سرم و یادم آورد که چقدر چیزهای خوب و قشن
چقدر زورِ زندگی اصلا کمه جدیدا. دنبال حرفهای نا امید کننده زدن نیستم اصلا به هیچوجه ولی هرجایی فکر میکنم که خب بسه دیگه غصه، بسه فکر و خیال، بسه سرباز انقلابی و مای کار بودن، یکم زندگی کنم دوباره برگردم، دوباره یه چیزی میشه که میفهمم نمیتونم برم و چشمام رو ببندم و دوباره برگردم.. باید همینجا بمونم، همینجا زندگی کنم، همینجا بجنگم. باید وسط جنگ زندگی کنم و این کار برای منِ کوچک داره خیلی سخت میگذره..
واقعا یک مدته اینستا قاتل روح و روانم شده. میرم اونجا، اکپسلور دوستام تو اکپسلورمه. احمقانهترین ویدوهای ممکن، خودشونو زنجیر کردن یه غمی که اصلا وجود نداره، اینکه خودخواسته دلشون میخواد در غصهای که نیست باقی بمونن اعصابمو بهم میریزه. لایکهاشون عصبیم میکنه، نمیتونم چیزی رو سر اونا خالی کنم، کامنت میزارم. تقریبا بیهودهترین کار دنیاست. تنها اتفاقی که میفته اینه که بعدش هزار هزار فوشه که سمتم حواله میشه و هر بار به اندازه بار اولی که پست رو دیدم اذیتم میکنه.
و کاملا یک گردالی قرمزم این روزها. پر از خشم، پر از کینه، پر از غمی که بازم تهش به خشم میرسه. دلم میخواست دستم به آدمهای پشت گوشی میرسید، کاش میتونستم خفشون کنم، یه عالمه کاشی که کاشهای خوبی نیستن.. فکر میکنم که آقا دلش نیخواست کسی رو خفه کنه؟ نه.. چطور آقا میتونست آقا باشه.. چطور میتونست ببینه قلب کسی رو از سینش با قصاوت بیرون میکشن و همچنان به کسانی که از قاتلین حمایت میکنن بگه گول خورده و براشون غصه بخوره.. آقا چطور شبیه تو باشم؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و کاملا یک گردالی قرمزم این روزها. پر از خشم، پر از کینه، پر از غمی که بازم تهش به خشم میرسه. دلم م
اره خلاصه، این خشمی که میگم، یه جوری شده که واقعا اعصابم برای همه چیز ضعیف شده.. حتی به اتفاق رندوم گیر میدم. چه میدونم یه نفر یه ویدیوی معلومی و عادی گذاشته یه چیزی از توش پیدا میکنم که برا رو مخم، یا به دستگیره در گیر میکنم و بعد میشینم گریه میکنم و خلاصه اوضاع خوب نیست اصلا🎀.
مثلا چند روز پیشها تو طریق، یه خانمه تو موکب نشسته بود، داشت میگفت چقدر سالهایی که پاییز بود و میومدیم کربلا سخت بود.. چقدر گرما بهتر از سرماست🎀. دلم میخواست خشمم نسبت به همه روزهای تابستون و آفتاب سگسوز عراق رو سر خانومی خالی کنم و واقعا اعصاب برایم نماندههه جدی.
دیشی ایینقدر ناناعت بودم، فکر میکردم کاش یه آدم گندهای بودم، با یک پیج بسیار خفن و گندهای که حرفهاشو میشنون و اگر چیزی بگه اثری داره یا شنیده میشه یا حداقل خشمم به جایی میرسه..