بچههای کنکوری، توکل به خدا، امیدوارم فردا پس از پایان جلسه خوشحال باشین : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بچههای کنکوری، توکل به خدا، امیدوارم فردا پس از پایان جلسه خوشحال باشین : )
[هرچیزی هم که اتفاق بیفته قطعا خیر و صلاح شما در اون بوده]
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
فکر کنم یکم از بزرگ شدن این شکلیه که دیگه مدام دنبال پروفایل و بیوگرافیِ جدید نباشی و هر دو روز یکبار پروفایلت رو عوض نکنی. یه جورایی انگار یه چیزایی دیگه اهمیتِ سابق رو از دست میده یا شاید هم فقط به یه ثبات فکری میرسی.
خیلی آشپزی نمیکنم ولی همون اندک روزهایی که این فرصت رو دارم حالم از این رو، به اون رو میشه : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
خیلی آشپزی نمیکنم ولی همون اندک روزهایی که این فرصت رو دارم حالم از این رو، به اون رو میشه : )
الان تقریبا اسم این چیز مندرآوردیای که پختم رو نمیدونم چی هست و اصلا خیلیهم خارقالعاده نیست، ولی دوسش دارم و احساس میکنم بزرگترین آشپز دنیام.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
الان تقریبا اسم این چیز مندرآوردیای که پختم رو نمیدونم چی هست و اصلا خیلیهم خارقالعاده نیست، ولی
کاش همیشه تو زندگیم بعد از خلق چیزی این حس رو داشتم..
ولی به نظرم چیزی که آدم با خلاقیت درست میکنه، حتی غذا، یعنی از روی یک رسپی خاص پیر ی نمیکنه خیلی جالبتر و جذابتر و خوشمزهتره.
از دوستیای که توش مداوم تحقیر میشم بیزارم. اینکه اسمش رو بذاریم "زبانِعشق" و بعد هرکاری دلمون خواست با طرف مقابل بکنیم، هیجوره تو کتم نمیره. زبانعشقت رو عوض کن، اگر برات مهمه داره به رفیقت آسیب میزنه!
همیشه فکر میکردم که صرف دوست داشتن کسی میتونی کنارش بمونی و تمام تفاوتهای شخصیتیتون رو نادیده بگیری. چون دوسش داری و اینجوری پذیرفتیش. دوستداشتن همه مشکلات رو حل میکنه (میکنه واقعا) ولی تا زمانی که قرار باشهوچیزی حل بشه. و شما آدمهای دارای ذهن و روحهای واحدی بشین. نه اینکه اینقدر تفاوت عمیق باشه که درصدی حتی این شخصیتها نتونه بهم نزدیک بشه.
شایدهم من اشتباه کنم ولی چیزی که من تو این بیستسال فهمیدم اینه که تو ارتباط گرفتن، دوستی کردن، ازدواج کردن و هیچکدوم از این چیزهایی که دو طرفش انسانها باید باهم زندگی کنن، دوستداشتن فقط کافی نیست. درکهم میخواد، تلاش برای تغییرهم میخواد، از خودگذشتگیهم میخواد.
اینکه آدمها همو دوستبدارن و بعد هر بلایی دلشون خواست با توجیه دوستداشتن سر روح و روانِهم بیارن تا یه جایی اینجوریه که خب، داریم بهم کمک میکنیم، داریم همدیگه رو بغل میکنیم تا وقتی حالمون خوب بشه. از یه جایی به بعد اینجوری میشه که خب هیچکس هیج تلاشی برای سازگار کردن خودش با طرف مقابل داره انجام نمیده. تا کی یک تیکه از روحم رو بکنم بدم بهش و چیزی پس نگیرم؟ از طرف مقابلهم همین برخورده متقابلا..