eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
715 ویدیو
12 فایل
هوالمعشوق : ) ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. [ ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد ]
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز خیلی بیشتر بوی پاییز اومد از پنجره‌ها تو، تازه انگار اومدنش رو احساس کردم و سرماش نشست به جونم. من پاییز رو خیلی دوست دارم ولی همونقدر ازش میترسم. میگن هوایِ پاییز دزده، اما هیچکس نگفته دزدِ چی‌‌..
حالا واقعا دزدِ چی؟ دزد احساساتِ خوب؟ دزد احساس امنیت؟ دزد خاطرات خوب؟ دزد حال خوب؟ بنظرم دزد همه چیزه. ولی همچنام دوستش دارم پس باید کوله‌بار گِله هام رو بقچه کنم ببرم روی سر یکی دیگه بریزم. مثلا یه سوال روی هوا بپرسم که، اگر قرار بود خاطره‌ها همیشه به یاد بیان و احوالِ ادم رو مچاله کنن، چرا اصلا خدا خلقشون کرد؟ چرا آدمیزاد باید چیزی به اسم خاطره بسازه که حتی خوبش‌هم وقتی پاییز میاد، یادآوریش غمگینه؟ نمیتونم پاییزو با این همه جفا مقصر نکنم..
مهم نیست خاطره رو کی و کجا ساختیم، مهم نیست تو چه فصلی ساختیم، چندسالمون بوده، خوب بوده یا بد، بوی پایی همه اون‌هارو شبیه یک فیلم با عنوان "روزهای از دست رفته" میاره جلو چشمت و روزگار رو تو چشمات سیاه می‌کنه.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
مهم نیست خاطره رو کی و کجا ساختیم، مهم نیست تو چه فصلی ساختیم، چندسالمون بوده، خوب بوده یا بد، بوی پ
مثلا پنجشنبه خونه عمه نشسته بودم روی مبل، هوا روبه تاریکی می‌زد و همه خواب بودن. نور خونه یه جوری شده که برای چند دقیقه پرتاب شدم به چندین سالِ قبل، وقتی اولین بار توی زندگیم مریم منو جلوی همین مبلی که روش بودم نشوند و باهم دیو و دلبر دیدیم. حالا مریم مامان شده و من ازدواج کردم و دنیای ما خیلی عوض شده. توی ذهنم هنوز همون دخترای ریزه میزه‌‌ای هستیم که یه روزی باهم بازی می‌کردیم و چرت و پرت می‌گفتیم. البته شاید ممنون دنیای بزرگسالی باشم که شاید، من رو دوباره به دوست‌هایی که روزی ازشون دور شده بودم نزدیک کرد، دوستانی که زودتر از من وارد بزرگسالی شدن و از دستشون دادم..
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
مثلا پنجشنبه خونه عمه نشسته بودم روی مبل، هوا روبه تاریکی می‌زد و همه خواب بودن. نور خونه یه جوری شد
یا مثلا این هوا منو میره به دوران دبستانم، به خاطراتی که نمیدونم اصلا پاییز بودن یا زمستون یا بهار. به روز‌هایی که با مامان از مدرسه برمی‌گشتم و سیر تا پیاز اتفاقات مدرسه رو براش می‌گفتم. یا یه جایی وسط هنرستان که خانم حمیدی از در کلاس میومد تو و تو دستش خرمالوهایی بود که از درخت حیاط چیده بود و ما یه عالمه خوشحال می‌شدیم و اون زن مهربونِ تپلی از پشتِ لینک و نگاه پر ابهتش به ما احمق‌ها می‌خندید و ما فکر می‌کردیم که چقدر آدم‌های قد بلندی شدیم حالا که یکی دو سال دیگه از این مدرسه میریم.
دارم یادِ اناری که یگانه یه روز رندوم بهم داد و گفت این مال تو می‌گفتم. یاد روز پاییزی‌ای که بارون میومد و ما یک ساعت و نیم چون معلم نداشتیم وسط حیاط جیغ جیغ و عشق و حال می‌کردیم. یاد روزهایی می‌افتم که علی‌رغم همه غم و غصه‌هاش از مدرسه رفتن خوشحال بودم. اصلا دلم برای مدرسه رفتن تنگ شده، فکرش رو نمی‌کردم ولی دلم برای اون بچه‌ها، حتی اگر ازشون غمی‌هم ته دلم باشه تنگ شده.
حتی اگر بخوام خیلیم دور نرم، دلم برای اوایل دانشگاه، دوسال پیش همین موقع‌ها، که اون‌موقع می‌گفتم اوووو کو تا‌ من بخوام تعیین گرایش کنم، حالا اینجایی وایسادم که تعیین گرایش کردم و کلاس‌هامون دو تیکه شده. یه عالمه اومدن، یه عالمه آدم رفتن، یه عالمه آدم دوباره اومدن و همه چیز در جریان و گردشه.
حتی به پادسال پاییز‌هم فکر می‌کنم هادی، به وقتی که داشتم بدترین روز‌های زندگیم رو میگذروندم. حالا وقتی دانشگاه میرم، دانشگاه بویی رو میده که بهترین خاطرات و بدترین خاطراتم رو همزمان تویِ خودش جا داده و این خیلی عجیبه. پارسال پاییز داشتم زجر می‌کشیدم و از درون فرو می‌ریختم ولی حالا که بهش فکر می‌کنم ته دلم حتی دلتنگ اون هم میشم، چقدر مسخرس ذات خاطره.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
حتی به پادسال پاییز‌هم فکر می‌کنم هادی، به وقتی که داشتم بدترین روز‌های زندگیم رو میگذروندم. حالا وق
یه سری خاطرات خوب رو زندگی کردم که اون موقعی که زندگی می‌کردم، حواسم نبوده بعدا دلتنگشون میشم و فقط میخواستم ازشون عبور کنم، ولی یه سری خاطره بد رو که خدا بهم لطف کرده و ازشون عبور کردم به یاد میارم و دلتنگشون میشم. خدایا این آدمیزاد چی بود خلق کردی ما رو گذاشتی چپوندی تو کالبدش.
خب دیگه غم و غصه و ناشکری بس‌ست. بیاید عکس‌هایم را نشانتان بدهم : )
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
دارم یادِ اناری که یگانه یه روز رندوم بهم داد و گفت این مال تو می‌گفتم. یاد روز پاییزی‌ای که بارون م
اون روزی که وسط کلاس استاپ موشن تو زنگ تفریح بارون میومد رفتیم پریدیم هممون تو چاله اب بزرگه و تا کمر خیس شدیم و تو کلاس برگشتنی همه کفش و جورابامونو مجبور شدیم بذاریم روی شوفاژ و پابرهنه نشستیم پای کلاس استاپ موشن... وای یادش بخیر...