eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
199 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره* ` خونه‌‌مون: @RadioSilence
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشق شده بود ؛ برای اولین بار ، احساسی که با آن احساس کامل بودن می‌کرد . عشق واژه‌ی سنگینی بود برایش اما جدید ، از عشق هیچ نمی‌دانست جز املایش که آن هم به کارش نمیامد‌؛ هی شعر گفت ، هی داستان نوشت ، پشت هم قافیه گفت ؛ اما نه شعرش ،شعر بود و نه داستانش، داستان ! هیچ نمی‌دانست ؛ اما عشق که کار بلد بود! نامش شد جانان . جانش برای او میرفت ، او اگر میگفت جان بده جان به جان‌آفرید میداد و میمرد ، او اگر میگفت بمیر او میمرد ! چشمانش را در آفتاب دید ؛ و آن درخشش عنان از کف دخترک برد ! نامش شد خورشید ... آنچنان غرق نگاهش بود که دیگر نفهمید در مساواتش چه گرد و غباری بر می‌خیزد و چه کسی آن را برافروخته اما تمام احساسات پاک او درد شد ، زخم شد ؛ پیچک شد و دور گلویش را گرفت . هر روز که چشم باز می‌کرد تقلا می‌کرد برای کمی بیشتر دیدن آنکه نامش معشوق بود ! گفتند نیست ! نامش معشوق نیست . اما بود ! هم دخترک و هم او خوب می‌دانستند که نام احساس بین‌شان عشق است و تمام. اما این میان درد ها بسیار بود . همان گرد و خاکی که پیش تر گفتم ! فاصله میان این دو دلباخته زیاد بود . در چشم‌های یکدیگر که می‌نگریستند درد ها زبانه می‌کشید و زخم میزد و بغض ها فریاد میزدند به گونه‌ای که گوش های بیننده کر شود ! اما فاصله بسیار بود ! حتی میان چشمان آن دو ، عشق را سراسر درد معنا کرد دخترک و نفرین کرد کلمات را ! می‌گویی چطور؟ آنطور که دیگر دست به قلم نشد ! نه شعر بی قافیه گفت و نه داستان بی انتها سرایید و کلماتش نفرین شدند و دخترک هر روز بی روح تر از دیروز ادامه می‌داد . اکنون نامه مینوسم نه داستان ! من دخترکم و بسیار دلتنگ و فاصله میان چشمهایمان بسیار و درد هایمان انباشته شده در انباری گلویمان است ! اما مینویسم تا یک روز بدستش برسد ... نامم ستاره سیاه است ؛ و به روشناییم ستاره سفید مینویسم
سلام. نوشتن، وقتی عاشق باشی فرق دارد. واقعی تر است و از دل بر می آید. پس فرصت را غنیمت میشمارم. میبینی؟ هنوز عادت سلام دادن به تو اول نامه هایم را ترک نکرده ام. هنوز عادت هایی که بعد از تو در من شکل گرفت را به یادگار نگه داشته ام. همیشه تند تند از تو مینوشتم. ذهنم درگیر کلمات و ترکیب هایی بود که بهتر تو را توصیف میکنند. گاهی از ناکافی بودن کلمات کلافه میشدم، و گاهی از حسی که خوب در نامه ام جریان پیدا کرده بود، راضی و خوشحال. تمام دغدغه ام موقع به صف کردن کلمات، این بود که اگر روزی آن را خواندی چه فکری میکنی. سر ذوق می آیی، چشمانت برق میزند یا قلبت لحظه ای تند تر میکوبد؟ ممکن است نامه را با خود به یادگار ببری؟ ممکن است در دل قلمم را تحسین کنی؟ یا هزاران سوال دیگر. حالا اما برای خودم مینویسم. برای شخصیت اصلی این داستان. برای آن قسمت از من، که هیچ کجای این دلدادگی چند روزه، ننشستم دستی زیر چانه بگذارم و رفتار های معصومانه و دخترانه اش را نگاه کنم. چرا آن لحظه که عاشق شدم، لحظه ای دختر جوان عواطفم را در آغوش نگرفتم؟ چرا دم گوشش نگفتم که عاشقی کن، اما عزیزکم، حواست باشد که قصه عشق همیشه آخرش خوش نیست؟ چرا وقتی دیدم مثل پروانه به سمت شمع میرود نگفتم که دور شود؟ چرا سوختن خود را تماشا کردم؟ بله چون عاشق بودم. عشق مگر چیزی به جز سوختن است؟ من گذاشتم دختر جوان درونم خودش را نشان بدهد. پرواز کند و به سمت تو اوج بگیرد. من آزادش کردم. منی که همیشه وجودش را انکار میکردم و زندانی درون قلبم برایش ساخته بودم. حالا آن دختر عشق زیر زبانش مزه کرده بود. دنبال تو میگشت. صادقانه و زیبا. به تو فکر میکرد. نگاهت را تماشا میکرد. برنامه ای جدید برای خود ساخته بود. اولویت ها را جابجا کرده بود و دیدن تو را بالای فهرست برنامه ها قرار داده بود. سرشار از امید شده بود. زندگی میکرد، میتازید و رویا میبافت. نمیدانم تقصیر کیست. تقصیر تو که از حالش با خبر نشدی؟ یا من که جلویش را نگرفتم؟ تقصیر عشق که با ظاهری شیرین می آید و افسار بدست میگیرد ولی به احوال سوارش اهمیت نمیدهد؟ تقصیر دنیا که قرار نیست بر وفق مراد باشد؟ تقصیر هر که بود، او زخمی شد. او شکست. من گریه هایش را دیدم. بال های او سوخت. مثل همان پروانه. حالا من بیشتر حواسم به او هست. او برای تو غمگین است، من برای او. او غصه دارد که چرا تو را از دست داده، و من غصه دارم که چرا حواسم به او نبود. کاش می آمدی، کاش این طور نمیشد. من دوستت دارم. و اینکه به تو فکر نکنم برایم سخت است. آنقدر سخت که هنوز موفق نشده ام و میدانم اگر روزی در فکر من نباشی، قطعا گوشه کنار قلبم، گوشه ای از قلب دختر درونم هستی. همچنان پر رنگ و با اهمیت. امید وارم خوشحال باشی. (الف، ر، الف)
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم بحثِ تو می‌آید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش می‌اندازند پودر میشود . کاش میتوانستم بار د
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی . اشک هایت همه جا را پر کرده بود .. لباسم را، قلبم را، زمین را ؛ من هم میخواستم به حال خود اشک بریزم اما تو پیشِ رویم بودی . تو برایم ارزشمند بود، نمیخواستم چشمان زیبایت گریان باشد، میخواستم دستت را بگیرم و فقط کنار خودم نگهت دارم که گویا این مردم کثیف اشک دخترِ نازم را درمیاوردند‌ . اخرین باری که بغلت کردم همان روز بود، انقدر گریه کنان بودی که من نمیتوانستم به خود نگاهی توی آینه بیندازم، زیرا هربار فردِ داخل آینه به من طعنه میزد و میگفت چه شد؟ تو محو او بودی، او محو دیگری؟ روزهایی که به سمت تو قدم برداشتم و تو سمت او میدویدی. من نفرینت نمیکنم، هرگز ! ازت ناراحت و دلخور نیستم‌، هرگز ! گویا بهت حق میدم، زیرا متوجه شدم، حق با تو بود من چه هستم؟ که هستم؟ من یک گلوله و توده ی سیاه ام که سردرگم در زندگیِ خود می‌چرخد و سعی میکند به توده ای سفید زیبا تبدیل شود . اما انگاری نفرین شده است، به زشتی و سیاهیِ دریغ از یکم نقطه ی سفیدی .. حق میدهم، من فردی زیبا با موهای زیباتر، و چشمانی کهکشانی و براق، و هیکل و جثه ی خوشگل نبوده ام. اما این را بدان قلب من، دوست داشتنِ من از همه ی اینها زیباتر بود، و حالا چه شد؟ بعدِ رفتنت قلب من هم توده ای سیاه شد . توده ای سیاه و تاریک که دیگر هیچ سفیدی ای توش وجود ندارد، سیاهی همه جایم را گرفت ‌. و من ماندم و یادت ؛ اشک هایِ نمکی ات بر روی شانه های زخمی ام که مرا می‌سوزاند اما بازهم لبخند بر روی لب داشتم و افسوس که طوری رفتار کردم که انگاری دردی ندارم . و هر روز من همین شد، تو باعث شدی جوری نشون بدم حالم خوبست، لبخند روی لب نگاهدارم ؛ درحالی که انقدر حالم بد است چشمانم توان گریستن ندارد . غریبه ی تو ، آبی .
در این لحظاتی که سپری می شود درد بیشتر از هر زمان دیگری در استخوان هایم می دمد و می سوزاند ، گویی شعله های کوچکی از رنج در بدنم می دوند و هردم گوشه ای از این ویران سرای ی جان را به آتش می کشند . آری ، درست است که با این درد ها خو گرفته ام اما باز هم رنجورم می کنند . گاهی به دنبال معنا دادن به این رنج ها می گردم و با چراغ حیرانی در میان هیاهوی زندگی دلیلی را برای ادامه دادن جستجو می کنم و هر بار تو و بسیاری از تجربیات کوچک و ناچیزم موجب ادامه دادن هایم می شوند . گویی آن چای نوشیدن های عصر های جمعه یا پرسه زدن هایمان در خیابان ، گوش سپردن هایمان به موسیقی و حرف زدن هایمان از همه آن چیز هایی که بر ما گذشته است همچون همراهی پیر دست های ناتوانم را می گیرند و مرا برای زیستن و دوام آوردن همراهی می کنند ؛ و عزیزمن ، من دوام خواهم آورد ، بازهم . تا شاید روزی سرانجام ، سپیدیِ پس از این سیاهی ها را ببینم و قول می دهم آن روز لبخند بزنم و تو را محکم تر از هر زمانی در آغوش بکشم‌. نارسی تو .،؛
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی . اشک هایت همه
یادم می‌آید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد می‌گذشت.. آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر میکردم به طور کامل فراموشت کردم، دیگر نبودت اذیتم نمیکرد .. تا موقعی که قلبم بهم نشان داد فراموش نشده ای، سه روز گذشت و من پیرشدم تا گذشت، میگویند تا سه نشود بازی نشود درست بود . یادم می‌آید روزِ اول عادی ای بود.. شبِ اول هی کابوس میدیدم و بلند میشدم تمام صورتم از اشک خیس شده بود، اشکی که نمیدانستم دردش چیست، درمانش کجاست ؟ انگار روزها نقابی بر روی صورت داشتم و از ساعت پنج عصر به بعد ان سه روز نقاب می‌افتاد و میشکست و خورده هایش بر چشم و چالم میرفت.. شب دوم بود که کل بدنم از کار افتاد، قلبم جوری تپش میزد به یادت که نمیتوانستم، نمیتوانستم ادامه دهم ! دوشِ ابی سرد گرفتم برای اروم شدنم و بازهم برای چند ساعت وضع بدنم همان بود. قلب درد را تجربه کرده بودم، اما این یکی فرق داشت، جونم به لب رسید . انگاری برروی ابر ها درحال سقوط بودم سقوطی که به زمین نمی‌رسید . شب سوم تصمیم گرفتم تمام کنم، باید به زمین میرسیدم ! تیک تاک، تیک تاک ؛ .. صدای عقربه ی ساعت اتاقم بود . قلبم، معدم، مغزم و خفگی داخل قفسه سینه ام اجازه ی بلند شدن به من نمیداد . نمیتوانستم نفس بکشم، بر روی زمینِ اتاق افتاده بودم و تشنج کنان میلرزیدم، شب سوم هیچکس کنارم و درخانه نبود . می‌دانستم تنها درحال مردن ام‌.. هیچکس را نمیتوانستم برای کمک صدا کنم و توانِ فریاد زدن نداشتم، می‌دانستم نمی‌توانم دوباره ببینمت قبل از مردن ام.. آنقدری درد داشتم که میخواستم تمام شود، تمام شوم . پنجره ی اتاقم را باز کردم تا پرت شوم .. اما پرتِ یادت شدم، یاد اینکه شاید دوباره در خیابان و پس کوچه ها به عنوان رهگذر ببینمت . امیدم تمام شد آن سه روز، خودمم تمام شدم‌ اما نمی‌دانم چرا جسمم را تمام نکردم . جسمم همیشه کار را خراب میکند، جسم به امیدِ دیدن دوباره تو و کمی حرف زدن با تو ادامه میدهد، هنوزم و هنوزم.. حتی اگر با نفرت بهم نگاه بیندازی و نخوای مرا ببینی، و یا حتی اگر در آغوش دیگری برای بار صدم ببینمت، حتی اگر بعدِ دیدنت هم روز و شبم به سیاهی مطلق فرو برود بازهم عیبی ندارد . جسمم برای دوباره دیدنِ تو تمام نکرد . و بعد از دیدن و بغل کردنِ تو برای اخرین بار، قول می‌دهم که تمامش کنم. غریبه ی تو ، آبی .