رآدیو سکوت ؛
ك ، قلبم را نشکستی، تو! قلبم را آب کردی. ذره ذره، گویی شمعی زیرش گرفته باشی. اندک اندک آبش کردی، قل
بار دیگر در زیستن، من، درخت خواهم بود، درختِ سیب.
گر باز به دلت ننشستم و سیبهای سرخ زیادی سفت بودند، مرا بِبُر، قطع کن، نصف کن. از من سهتاری بساز، روزها و روزها بنواز، در آن حال، برای تو، دردهایم را مینوازم، از عشق مینوازم به چه سوزناکی. گر باز بابِ میلت نبودم و بیش از حد مغموم، اَرّهام کن، ریز ریزم کن، خمیرم کن و کاغذ بساز ز من، تا که شاید بالاخره لب از لب گشودی و برایم از عشق گفتی، و سپس با رژِ سرخت بوسههایی روی صورتم کاشتی. گر باز راضی نبودی... بسوزانم. خاکسترم را هم، به دستِ باد بسپار. شاید او با من مهربانْتر ز تو بود، گرچه این مهر اگر از کویِ تو نباشد، ارزانیِ خودشان.
اندوه برای آدمی، پیراهنهای متفاوتی دارد، چشمهایی نیز، حتی لبخندهایی. و تو، ای اندوهِ من! در تمامی آنها زیباترین اتفاقِ هستی، زیباترین مخلوقی.
رآدیو سکوت ؛
مادام و مادام و مادام، هرروز و هر صبح، هر ظهر و هر شب، سفرهها رنگینتر و غذاها بیش میشوند، اما آدم
آدم بود و کاخ، آدم بود و فرشتگانی که همگان، تحسین و طوافش میکردند. آدم بود و نور، در میانهی درختان سیب سرخ، باغهای پربار و آبادیای بیپایان. در این میان، آدم نور را داشت، نان را هم. حتی میتوانست ستارگان را یک به یک لمس کند، ماه را بنوشد و بر قمرِ زحل بدود. فرشتگان ستایشش میکردند و تحسین، نگاه مهربان خدای حکیم نیز روانهاش بود. مادام، و مادام.
امّا ،
هنوز آدم تهی بود گویی. کلماتش نه گرم بود و نه سرد، نه آفتابی و نه بارانی، و نه طعمِ شیرین خرما را داشتند. حتی، به تلخی زیتون نیز نبود. میدانست چیزی نیست، چیزی که از دیده عیان نیست. رضوان به ارمغان آورد اسبی بالدار و سپید، همچو دندانهای آدم. آدم از زیبایی شگفت ماند، اسب، نرم و بود و خوشرخ. بالهایی داشت که تا نوکِ پرتوی خورشید قد میگرفت. اما باز، چیزی نبود. کاستیای. چیزی که نبودش، روحش را بهم میریخت. اضطراب، پریشانی و بیقراریای که نه نور، نه نان دوایی نبود.
رضوان با نجوایی دلسوز و محبتبار در آمد که: «ای آدم! تو را چه شده؟ پریشانی بسی. تو را اینهمه نور است، اینهمه نان، هوا، آبادی، آزادی.» آدم چشمی روی کاخ گرداند، نه، نمیشد. آن نبود که خلا درهمانندش تشنهی پر شدنش باشد. چشمانش غمین بود و دلش در هم تنگ. آدم ندا داد: «نمیدانم... نمیدانم! چیزی در قلبم میجوشد گویی، دلم کوچک شده، فشرده، تنگ.» رضوان دستی بر شانهاش نشاند و گفت: «آدم! من راز دلت را ندانم، اما خداوند دانای حکیم، یقینا خواهد دانست. برخیز.» آدم برخاست و شانه به شانهی رضوان، سوی خدا رفت.
آدم، پریشان حال، شرمگین چشم بر زمین دوخت.خدای رحمان و والامرتبه آرام گفت: «چه شده، آدم؟ تو را باید نعمت بیش دهم؟» آدم به لکنت افتاد، دست و پایش گم شد و خواست لحظهای به زیر ابرها هبوط کند. تا خواست لب بگشاید، خدا با لبخندی به ملیحی گل، سخنش را بُرید: «میدانم. به راستی که خداوند بر دلهای شما آگاه است. به پشت خود بنگر، آدم. دوا، چیزی که در جستن آنی، هوای تو آنجاست.»
ؤ ؛
آدم چرخید، مردد و سهمگین از آنچه نمیدانست چیست. نگاهش رد شد، از میان فرشتگان و بالهای بلند، گذشت و گیر کرد به دو چَشم، دو کهکشان، دو جهان که به او خیره بود. گیسوان مشکی روی شانهها پریشان و لبی به سرخیِ انار، زیبا، نفسگیر. چیزی در وجود آدم جست، بالا آمد و چشمانش را درخشاند. نگاهش میدوید و نمیدوید، پاهایش راه میرفت و نمیرفت. گیج، حیران. چنین شد که کلمات برخاستند، تقلا کردند، به سر دویدند و سراسیمه به لبها، جهان ایستاد نفس بُرید دل به هم پیچید. و شعر متولد شد، جهید، کلمات عجیب شدند، نرم، غریب. شعر، شعر، شعر. کلمات را صرف حوا کرد، کلمات برای حوا شد. حوا شعر بود، هوا هنر بود.
در او عشق بلند شد، جوشید و جان گرفت، آدم گمان میکرد هیچگاه انقدر کامل نبوده است. آرامشی در جانش بود، در کلماتش، در قلبش. حوا، عشق بود. حوا، لطافت بود. حوا، هوا بود و حوا، نور بود.
و سپس /
رضوان چَشم دوخت، به لحظهای که آدم، کلمهای از حوا گفت، هنگامهای که شعرها و کلمات، بیش ز ابرها لطیف و روشنتر ز خورشید، به بیرون میلغزیدند. رضوان آدم را دید، که چگونه آرام گرفت و در عین حال پریشان شد. و اینجا، فرشتهای بود که برای نخستین بار، به چیزی بسیار غبطه میخورد. به آدمیان. به آدم و عشق، به چیزی که به آنی که آدم حوا را دید، در چشمان آدم شکفت و کلامی و حسی، فقط از آنِ حوا زاده شد. به عشق. به شعر. به آدمیان.
رآدیو سکوت ؛
آدم بود و کاخ، آدم بود و فرشتگانی که همگان، تحسین و طوافش میکردند. آدم بود و نور، در میانهی درختان
درود به نورِ چشمیهای عزیزم ☀️، این پیام + یه پیام دلخواه از خونهٔ من رو بفرستین خونهتون، تا من مثل این متنها، برای شما، از داستانهای الهی و ادیان _ پیامبران _ فرشتگان قلم بزنم و تقدیمتون کنم. ده یا پونزده چنلِ اول رو بر میدارم.
«کافیه، مچکرم باب حضور گرمتون»
رآدیو سکوت ؛
درود به نورِ چشمیهای عزیزم ☀️، این پیام + یه پیام دلخواه از خونهٔ من رو بفرستین خونهتون، تا من مثل
همین الان باید ایتا وب دست به آزار میبرد 💘، کافیه نورِ دیدگان، کافیه. لطفا بذارید تا فردا عصر بمونن. چون باید براشون وقت بذارم، آروم آروم تقدیمتون میکنم و مسلما زمانبره. متاسفانه بیشتر از پونزدهتا آدرس شده، لیکن اگه تونستم، تقدیم حضور گرمتون میکنم.