صندوقچهٔ نامه.
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود . کاش میتوانستم بار د
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی .
اشک هایت همه جا را پر کرده بود ..
لباسم را، قلبم را، زمین را ؛ من هم میخواستم به حال خود اشک بریزم اما تو پیشِ رویم بودی .
تو برایم ارزشمند بود، نمیخواستم چشمان زیبایت گریان باشد، میخواستم دستت را بگیرم و فقط کنار خودم نگهت دارم که گویا این مردم کثیف اشک دخترِ نازم را درمیاوردند .
اخرین باری که بغلت کردم همان روز بود، انقدر گریه کنان بودی که من نمیتوانستم به خود نگاهی توی آینه بیندازم، زیرا هربار فردِ داخل آینه به من طعنه میزد و میگفت چه شد؟ تو محو او بودی، او محو دیگری؟
روزهایی که به سمت تو قدم برداشتم و تو سمت او میدویدی.
من نفرینت نمیکنم، هرگز !
ازت ناراحت و دلخور نیستم، هرگز !
گویا بهت حق میدم، زیرا متوجه شدم، حق با تو بود من چه هستم؟ که هستم؟
من یک گلوله و توده ی سیاه ام که سردرگم در زندگیِ خود میچرخد و سعی میکند به توده ای سفید زیبا تبدیل شود . اما انگاری نفرین شده است، به زشتی و سیاهیِ دریغ از یکم نقطه ی سفیدی ..
حق میدهم، من فردی زیبا با موهای زیباتر، و چشمانی کهکشانی و براق، و هیکل و جثه ی خوشگل نبوده ام.
اما این را بدان قلب من، دوست داشتنِ من از همه ی اینها زیباتر بود، و حالا چه شد؟
بعدِ رفتنت قلب من هم توده ای سیاه شد .
توده ای سیاه و تاریک که دیگر هیچ سفیدی ای توش وجود ندارد، سیاهی همه جایم را گرفت .
و من ماندم و یادت ؛ اشک هایِ نمکی ات بر روی شانه های زخمی ام که مرا میسوزاند اما بازهم لبخند بر روی لب داشتم و افسوس که طوری رفتار کردم که انگاری دردی ندارم .
و هر روز من همین شد، تو باعث شدی جوری نشون بدم حالم خوبست، لبخند روی لب نگاهدارم ؛ درحالی که انقدر حالم بد است چشمانم توان گریستن ندارد .
غریبه ی تو ، آبی .
در این لحظاتی که سپری می شود درد بیشتر از هر زمان دیگری در استخوان هایم می دمد و می سوزاند ، گویی شعله های کوچکی از رنج در بدنم می دوند و هردم گوشه ای از این ویران سرای ی جان را به آتش می کشند . آری ، درست است که با این درد ها خو گرفته ام اما باز هم رنجورم می کنند . گاهی به دنبال معنا دادن به این رنج ها می گردم و با چراغ حیرانی در میان هیاهوی زندگی دلیلی را برای ادامه دادن جستجو می کنم و هر بار تو و بسیاری از تجربیات کوچک و ناچیزم موجب ادامه دادن هایم می شوند . گویی آن چای نوشیدن های عصر های جمعه یا پرسه زدن هایمان در خیابان ، گوش سپردن هایمان به موسیقی و حرف زدن هایمان از همه آن چیز هایی که بر ما گذشته است همچون همراهی پیر دست های ناتوانم را می گیرند و مرا برای زیستن و دوام آوردن همراهی می کنند ؛ و عزیزمن ، من دوام خواهم آورد ، بازهم . تا شاید روزی سرانجام ، سپیدیِ پس از این سیاهی ها را ببینم و قول می دهم آن روز لبخند بزنم و تو را محکم تر از هر زمانی در آغوش بکشم.
نارسی تو .،؛
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی . اشک هایت همه
یادم میآید، آخرای روزِ ماه آبان بود، از یادت زیاد میگذشت..
آن سه شب حمله ی بدی بهم دست داد، فکر میکردم به طور کامل فراموشت کردم، دیگر نبودت اذیتم نمیکرد ..
تا موقعی که قلبم بهم نشان داد فراموش نشده ای، سه روز گذشت و من پیرشدم تا گذشت، میگویند تا سه نشود بازی نشود درست بود .
یادم میآید روزِ اول عادی ای بود..
شبِ اول هی کابوس میدیدم و بلند میشدم تمام وجهه صورتم از اشک خیس شده بود، اشکی که نمیدانستم دردش چیست، درمانش کجاست ؟
انگار روزها نقابی بر روی صورت داشتم و از ساعت پنج عصر به بعد ان سه روز نقاب میافتاد و میشکست و خورده هایش بر چشم و چالم میرفت..
شب دوم بود که کل بدنم از کار افتاد، قلبم جوری تپش میزد به یادت که نمیتوانستم، نمیتوانستم ادامه دهم !
دوشِ ابی سرد گرفتم برای اروم شدنم و بازهم برای چند ساعت وضع بدنم همان بود.
قلب درد را تجربه کرده بودم، اما این یکی فرق داشت، جونم به لب رسید .
انگاری برروی ابر ها درحال سقوط بودم سقوطی که به زمین نمیرسید .
شب سوم تصمیم گرفتم تمام کنم، باید به زمین میرسیدم !
تیک تاک، تیک تاک ؛ ..
صدای عقربه ی ساعت اتاقم بود .
قلبم، معدم، مغزم و خفگی داخل قفسه سینه ام اجازه ی بلند شدن به من نمیداد .
نمیتوانستم نفس بکشم،
بر روی زمینِ اتاق افتاده بودم و تشنج کنان میلرزیدم، شب سوم هیچکس کنارم و درخانه نبود . میدانستم تنها درحال مردن ام.. هیچکس را نمیتوانستم برای کمک صدا کنم و توانِ فریاد زدن نداشتم، میدانستم نمیتوانم دوباره ببینمت قبل از مردن ام.. آنقدری درد داشتم که میخواستم تمام شود، تمام شوم .
پنجره ی اتاقم را باز کردم تا پرت شوم ..
اما پرتِ یادت شدم، یاد اینکه شاید دوباره در خیابان و پس کوچه ها به عنوان رهگذر ببینمت .
امیدم تمام شد آن سه روز، خودمم تمام شدم اما نمیدانم چرا جسمم را تمام نکردم .
جسمم همیشه کار را خراب میکند، جسم به امیدِ دیدن دوباره تو و کمی حرف زدن با تو ادامه میدهد، هنوزم و هنوزم..
حتی اگر با نفرت بهم نگاه بیندازی و نخوای مرا ببینی، و یا حتی اگر در آغوش دیگری برای بار صدم ببینمت، حتی اگر بعدِ دیدنت هم روز و شبم به سیاهی مطلق فرو برود بازهم عیبی ندارد .
جسمم برای دوباره دیدنِ تو تمام نکرد .
و بعد از دیدن و بغل کردنِ تو برای اخرین بار، قول میدهم که تمامش کنم.
غریبه ی تو ، آبی .