eitaa logo
غَزَلْ خوان
26.1هزار دنبال‌کننده
446 عکس
32 ویدیو
1 فایل
تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد از آن زمان که شنیدم تو شعر میخوانی... کپی از اشعار و نشر شعرها هیچ مانعی ندارد. اشعار شما و یا پیشنهاداتتون رو پذیراییم : @ghazallkhan
مشاهده در ایتا
دانلود
غَزَلْ خوان
عشق در پرده ی این پرسش بی حاصل ماست دل ما در حرمت یا حرمت در دل ماست خون بها از که بخواهیم که در ر
شب زیارتی اباعبدالله الحسین در محضر خود حضرت، در کربلای معلی به یاد همه عزیزان و مشتاقان زیارتش هستیم. جای شما رفقای جان خالی ❤️
آری همه باخت بود سرتاسر عمر دستی که به گیسوی تو بردم، بردم
در کاسه وصل تو اگر زهر دهندم خوشتر که به پیمانه ی هجران تو قندم...
گه مایل دنیاییم و گه طالب عقبا انداخت خیالت ز کجایم به کجاها ...
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دَهر همان بِدرَوی که میکاری ...
به غیر از سال ها دلتنگی و تشویش و بی خوابی مگر چیزی میان ماست؟ حاشا کن که حق داری…
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟ راستش زور منِ خسته به طوفان نرسید … ‌
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا ز بند موی تو هر تار مسکنی است مرا ...
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت گر نکته دانِ عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت رندانِ تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلفِ چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکبِ هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود زِنهار از این بیابان وین راهِ بی‌نهایت ای آفتابِ خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بِگُنجان در سایهٔ عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ کِش صد هزار منزل بیش است در بِدایت هر چند بردی آبم، روی از دَرَت نَتابم جور از حبیب خوشتر کز مُدَّعی رعایت عشقت رِسَد به فریاد ار خود به سانِ حافظ قرآن ز بَر بخوانی در چاردَه روایت
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی‌ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می‌بینم دیوار است آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است که چو بر می‌کشم از سینه نفس نفسم را بر می‌گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه‌پرداز شب ظلمانیست نفسم می‌گیرد که هوا هم اینجا زندانی‌ست هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می‌گرید چون دل من که چنین خون ‌آلود هر دم از دیده فرو می‌ریزد ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می‌افزاید؟ ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس کی بر این دره‌ی غم می‌گذرند؟ ارغوان خوشه خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره‌ی باز سحر غلغله می‌آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.
گر همی‌خواهی که گویندت نکو ای برادر هیچ کس را بد مگو