خاطرات خورشید و ماه𖧧ˑ ִֶ
#حالِ_خوب ʚ ͡ 🖤 ᭡
1:02
به ماهِ آسمون میگفت:
شمعِ شبستونِ منی
یادِ عمو بخیر که تو مثل عمو جونِ منی:))
_عباسِ من! دستهایت کو!؟
_به شوق دیدار شما، دست و پا گم کردهام.
_سرت!؟، چه به روز سرت آمده عباس؟
_سر را چه منزلت، پیش پای عشق شما!؟
_بگذار این تیغها و تیرها را از تن و بدنت بیرون بکشم.
_اینها نشانهای عشق شماست بر پیکر من. عمری چشم انتظار دریافت این نشانها بودهام.
_چشمانت! چه کردهاند با چشمهای تو این بیچشمو روترین خلق عالم!؟
_دست اگر میداشتم، این دو چشم را زیر پایتان فرش میکردم.
_بهجای این دو دست، دو بال در بهشت خواهی یافت. بهش زیر بالهای تو خواهد بود.
🌱。˚سقای آب و اَدب
#برشی_از_کتاب_عزیزم..
_با این همه زخم، هنوز ماه بنیهاشمی عباس!
🌱。˚سقای آب و اَدب
#برشی_از_کتاب_عزیزم..
حسین، نگاه غمبارش را از سیاهی سپاه مقابل، میستاند و به سمت آینهی بیزنگار _عباس علمدار_ فرو مینشاند. و حسرتبار زمزمه میکند:
آنها که دوستشان میداشتم، رفتند.
و من ماندهام در میان آنان که دوستشان نمیدارم.
🌱。˚سقای آب و اَدب
#برشی_از_کتاب_عزیزم..
کاش ی بادکنک هلیومی، توی بینالحرمین بودم، واسه خودم چرخ میزدم و همهجای حرم میرفتم..
هدایت شده از شاخه نبات 𔗨 ֪֢ ׁ
سلام خانومیای ناز ،شما اینجا باشد این پیام و یک پست مورد علاقتون رو فور بزنید،منم دو پست ازتون فور میزنم🌟🎀
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای غروب بینالحرمین تنگ شده..