آبـےعزیزمن ؛
عبور کردهای از جان !
و هیچ شعری نیست ؛
به ماندگاری ِ عطر ِ نجیب ِ لبخندت .
- فاطمه مشاعی
خودم را گم کردم در فاجعه ای
که سالهاست هزار تیکه می شود .
هر هزار تیکه از من گم می شود .
می ترسم اتفاقی در جایی دفن شوم !
- آصف سخایی
هدایت شده از تَه
تا جایی که می توانم زحمت می کشم ، هر کاری که بلدم انجام می دهم، بیش از این از عهده ام بر نمی آید،
چیزی را که نمی شود چاره کرد باید تحمل کرد..
در ستاره های چشمانِ تو
می توان مسیر زندگی را بازیافت .
حتی اگر مرده باشیم !
- مرتضی فتحی
باز راه افتادم . همچنان بلند آواز می خواندم و نگاهم به چراغ ها بود که نزدیک و نزدیک تر می شدند . چقدر دلم می خواست گریه کنم !
روز رهایی - اینس کانیاتی
آبـےعزیزمن ؛
خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند . - فیض کاشانی
سوی آرامگه عشق براتم دادند !
فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد .
- داستایفسکی