آبـےعزیزمن ؛
بیمار اتاق ۲۸ : به دنبال خود مغرور و باصلابتش میگشت . چیزی نمانده بود جز پاره ای دل خونین !
بیمار ِ اتاق ِ ۹ :
قرارمان شد اینکه غیبت بزند .
اما مثل دود بلند شده از خاکستر آتش خاموش شده همسایه به من سر میزدی .
حالا بگو من بعد از هر دیدار هنگامی که قلبم از رنج میلرزد و تن یخ زده ام بیتاب میشود چه کنم ؟
شعر بخوانم و گلویم متورم شود ؟
یا مثل دیگر غم های شوم انکارت کنم ؟
تو کدام را میخواستی که برگشتی ؟
دوستم داشته باش ، به دور از سرزمینِ رنج و سرکوب ، به دور از شهرمان که از مرگ سیراب شد ، به دور از نابرابری هایش .
ـ نزار قبانی
اگر قرار بود عشقی باشد که مرا نجات دهد
چرا تو که شبیه رویا بودی ، خودت غرق شدی ؟
نمیتوانید تصور کنید که چقدر مردم اینجا از لحاظ عقاید شخصی ترسو و محافظه کارند !
جنایت و مکافات - فئودور داستایفسکی
مرا به خودش فشار میدهد و بعد درِ گوشم آهسته می گوید : سرگشتگی .
هزار و چند شب - مهدی موسوی
ما آبستن امید فراوان بوده ایم ، دریغا که به روزگار ما کودکان ، مُرده به دنیا میآیند !
- احمد شاملو