هدایت شده از اسپرسو
من پذیرفته بودم که بعضی «روز»ها، روز من نباشن، ولی «ماه» و «سال» یکم سخته.
اینجا تمام حنجرهها لاف میزنند هرگز کسی هر آنچه که میگفت، آن نبود .
من از مردن نمیترسم، از زندگی نکردن میترسم. از اینکه زنده باشم اما زندگی نکنم. از اینکه صدا داشته باشم اما سکوت کنم. از اینکه درد داشته باشم اما رویا نه.
هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد! تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها، ما با کسی حال خوشی داریم حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همهی عمر.
از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید «خداحافظ» و بندبند وجودش «میخواهم بمانم» باشد.