اینجا تمام حنجرهها لاف میزنند هرگز کسی هر آنچه که میگفت، آن نبود .
من از مردن نمیترسم، از زندگی نکردن میترسم. از اینکه زنده باشم اما زندگی نکنم. از اینکه صدا داشته باشم اما سکوت کنم. از اینکه درد داشته باشم اما رویا نه.
هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد! تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها، ما با کسی حال خوشی داریم حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همهی عمر.
از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید «خداحافظ» و بندبند وجودش «میخواهم بمانم» باشد.
از آدمهای نصفه نیمه بدم میاد، تصمیمهای نصفه نیمه، کارهای نصفه نیمه، حسهای نصفه نیمه، موندنهای نصفه نیمه، حرفهای نصفه نیمه، رفتنهای نصفه نیمه، از همشون بدم میاد.
وقتی ازم میپرسن چیشده چرا ناراحتی مشکلت چیه؟ تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که: «من نمیتونم به تو بفهمونم.
نمیتونم به کسی بفهمونم که در من چی میگذره.
من حتی نمیتونم اونو برای خودم توضیح بدم.»