eitaa logo
پیچیدگی عرفانی
125 دنبال‌کننده
642 عکس
90 ویدیو
1 فایل
باشد که غم خجل شود از صبر بی‌صدای ما... جواب ناشناس و تقدیمی: @Mystical_complexity_2
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام او هشتگ‌های کانال برای راحتی شما: ؟ والباقی هم اسمِ اشخاص(شاعر و نویسنده..)، کتاب‌ها، فیلم‌ها هستند و همچنین برخی از پست‌ها رو بعد از چند ساعت پاک میکنم اگه پیامی رو ندیدی شاید اینجا گذاشتم ‌.. @Mystical_complexity_2 ناشناس: https://harfeto.timefriend.net/17019209864769 لینک گروه نذارید برای حمایتی که نمی‌ذارم و اینکه ایتا عکس و یا ویدئویی که قرار میدم بی‌کیفیت فرستاده میشه..
چشمانم را به آسمان می سپارم و حالا باران می‌بارد، می‌بارد و می‌بارد و من باز هم در سیلابی که چشمانم به راه انداختند غرق میشوم.
صبرم زیاد بود ؛ صبرم در آن روزهایی که تو را از دور می نگریستم و شب‌ها که چهرهٔ تو را در خیالم تصور میکردم و در قاب ماه میگذاشتم زیاد بود. صبرم در غمخواری رفتنت زیاد بود و آنگاه دریافتم که دوست داشتن تو، چیزی جز بودن نقصی در ستارهٔ بختمان نبود. در آن لحظه بود که همه چیز را از دست دادم و تنها صبر با من ماند.
برای من که نگران کننده نبود ، اما برای او نگران کننده شده بودم . من تغییرم را دوست داشتم ، اما دیگر او را دوست نداشتم.
او از احساس تهی بود ، فقط یک احساس داشت؛ اینکه مثل یک مرده زندگی کنه.
تن‌های تنها؛ غریبانی که قهرمان بودند، اما کسی به آنها مدال افتخار نداد . آنها کسانی بودند که آهسته و آرام ما را نجات دادند و رفتند ؛ چه می‌دانم شایدم خودم بودم ... منی که دیگر نیست و باز نخواهد گشت.
ذهن آدم مثل یه ماده سوختنیه که لازم به یکم حرارته.. فکر می‌کنی چندتا جرقه لازمه که یک آدم منفجر بشه و از هم پاشیده بشه؟ و فکر می‌کنی این متلاشی شدن ذهن آدم چه عواملی رو پشت سرش به دنبال داره؟ مثلاً ..می‌تونه یک نفر دلسرد بشه و حس منفی بهش منتقل بشه می‌تونه یک رابطه رو از بین ببره می‌تونه یک نفر خودکشی کنه چه این که نفس بکشه و زندگی کنه و چه این که دیگه توی این دنیا نباشه؛ و شاید اون جرقه‌ها، اون عوامل، اون حس‌ها و تعاریف اشتباه یک قاتل باشن. مگه نه؟ ممکنه متوجه نشیم و ندونیم؛ ولی، شاید ما آخرین جرقه برای متلاشی کردن اون ذهن باشیم. پس لطفاً سعی کنیم جرقه‌ای اشتباه برای یک ذهن نباشیم بلکه یک درخشش برای اون ذهن باشیم. به نظرت میشه؟
می‌دونی قضیه از چه قراره؟ گاهی اوقات فراموش میکنم که توی یک مرداب گیر افتادم. یادم میره دارم برای زنده موندن توی این مرداب تقلا میکنم. برای مدت کوتاهی دست و پا زدن میام بالا و یک نفس می‌گیرم و دوباره دست و پا می‌زنم. گاهی هم حین نفس گیری یک نیلوفر آبی رو می‌بینم، خیلی قشنگه ولی باعث میشه فراموش کنم بهتر نفس بگیرم و زمانم تموم میشه. و فکر کنم این آخرین باری باشه که نفس گرفتم. دیگه جونی برای دست و پام باقی نمونده. کاری نمیشه کرد؛بهتره غرق بشم. مگه نه؟