من خیلی چیزا ندارم.
خیلی چیزا رو تجربه نکردم.
خیلی آدما رو نمیشناسم.
خیلی جاها رو ندیدم هنوز.
خیلی حسرت هارو رفع نکردم.
هنوز بعضی وقتا تو یه سری شرایط که قرار میگیرم روحم چروک میشه. گاهی از درون احساس میکنم برگشتم به چهار سالگی.
اما در عوض با چیزایی که دارم خوشحالم.
تجربههام درسته خیلی سخت بودن اما تهش شیرینیش تو خاطرم مونده.
آدمایی که میشناسم رو دوست دارم
به آدم یا آدمایی که تو قلبم هستن عشق دارم
گاهی قامتم بزرگتر از بلندترین سرو شهر میشه.
گاهی مثل کوه صبورم
و گاهی مثل گل شکننده و مهربون .
من همینم ...
بنظرم معنی زندگی هم همینه.
تمام این نداشتنها و داشتنها. خوشیها و ناخوشیها...
من درخواست قدرت کردم:
خدا بهم سختی هایی داد که منو قوی کنن
من درخواست دانایی کردم:
و خدا بهم مشکلاتی داد تا حلشون کنم
من درخواست شجاعت کردم:
و خدا بهم خطر هایی داد که بهشون غلبه کنم
من در خواست عشق کردم:
و خدا انسان هایی رو جلوم قرار داد تا بهشون کمک کنم .
خاک و وطن عجیب دامن گیره آدم هرجا هم که بره باز جونش و برای اون خاک و ریشه فدا میکنه،چون پاش مونده براش سوخته اون و بزرگش کرده در آغوشش گرفته و براش از خودش مایه گذاشته،وطن ارزشمند ترین داریی تنِ ."مقصود سرزمین و مکان نیست"
عشق تو منو احیا میکنه
این از امروز و فردا نیست
این نوشدارو موروثیه،آقای امام رضا..