◇◇◇
پدرم توی حیاط داشت بقیه نهال هایی که خریده بود و می کاشت ازش پرسیدن فلانی چقد امیدواری نا سلامتی جنگ شده جونت و جمع کن و فرار کن.
لبخندی زد و گفت تو جنگ و ندیدی تو مردم ایران و موقع موشک خوردن توی کوچه های تنگ و کوچیک تهران و ندیدی تو جنگیدن رزمنده ها تو سومار بدون مهماتِ درست حسابی جنگی و آب و غذای کافی ندیدی
ماهمه رو دیدیم،چشدیم و حس کردیم
اونا گذشت صدام رفت ولی ایران مونده
امیدوارم نسل های جدید بتونن بعد هر اتفاق ایران و محکم تر و پیشرفته تر بسازن.
پ.ن:متن را از زبان محلی به زبان ادبی تغییر دادم.
حقیقتا غمگینم که نتونستم درست حسابی
یه پر از کار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و بگیرم...