اون شب که مامانم اومد دیدنم بهش گفتم هوشیاری مادرجون رو سه مونده ، نااُمید بهم نگاه کرد و نفسشو داد بیرون و گفت : خوب میشه مامان خوب میشه :)) تعریف کردم که سمبوسههامو تو مدرسه فروختم و منتظرم مادرجون بیاد که پولشو بهش بدم ..
اومدم تو خونه ، عمهناز با پریشونی کتلت درست میکرد .
خیلی اصرار کردم که فرداصبح بیاید دنبالم که منم بیام بیمارستان ببینمش ولی بهم توجهی نکردن ، رفتم تو اتاقم و عکس سه در چهار مادرجونمو از کیفِ پول درآوردم ، گرفتمش تو دستام و پشتِ در نشستم به گریه ، خواهش میکردم که توروخدا از عزرائیل مهلت بگیر توروخدا صبر کن که بازم همو ببینیم ..
صبح به همین اُمید بیدار شدم که شاید دلشون به رحم بیاد و بیان دنبالم ؛ وقتی شوهرعمهمو تو حیاطِ مدرسه دیدم و دنبالش دوییدم پرسیدم چیشده ولی توجهی نمیکرد ، رفتم کیفمو برداشتم و پفیلامو جا گذاشتم ، تو دفتر که نگاهِ ترحمانگیز خانم ناظم و استیصال ِ شوهرعمهمو دیدم انگار همهچیز مشخص شد ..
- روانپریشیازجنسمهلکترینغمهایمن ، آشفتگیهبایدببخشید /*
« آرنجش را روی زانویش گذاشته و سرش را به دستش
تکیه داده بود. چند دقیقهای در فکر فرو رفته و چنین
نتیجه گرفته بود که : حق با اوست ، صلاح هیچکدام نیست ..
آنوقت از خودش پرسیده بود : پس چشمهایش چه میگفتند ؟ »