eitaa logo
𝗡𝗮𝗮𝗸𝗮𝗮𝗺 𝗟𝗼𝘃𝗲|عـشـ‌ق‌نـآ‌کـآم
175 دنبال‌کننده
253 عکس
73 ویدیو
0 فایل
عضوجمعیت‌نویسندگان📖 کدچنل: 📝𝟬𝟰𝟰 • عشق‌در‌یک‌نگاه"اتمآم‌یآفته" عـشـ‌ق‌نـآکـآم"درحآل‌پخش" • «دلم یه جای خالی داره که فقط با بودنِ تو پر میشه، ولی تو نیستی... 🖤🙂» • ᗰE: @P_A_R_I_C_H_E_H روشـن‌شدنمون: 1404/6/6
مشاهده در ایتا
دانلود
ناراحت نشی ولی خوب کم کاری از خودت زود به زود پارت نمیدی تب ادمینی برو تو تقدیمی ها شرکت و اینا امارت میره بالا کم کاری از خودته به نظر من اصلا زیاد حواست به چنلت نی حدقل تب ادمینی برو امارت هم میره بالا اونایکه هم ۱کا میشن تب ادمینی میرن و اینااا.....
کسی منو با این امار تب ادمینی قبول میکنه؟ 🤣
تقدیمی بدرد نمیخوره زهرا بعد یه مدت همش لف میدنن
𝗡𝗮𝗮𝗸𝗮𝗮𝗺 𝗟𝗼𝘃𝗲|عـشـ‌ق‌نـآ‌کـآم
صبح روز خواستگاری پنجشنبه صبح... هنوز خونه کامل بیدار نشده بود. حنا خواب بود، حامی هم توی اتاقش ب
چند ساعت مونده به خواستگاری... صدای باز شدن در اومد. نورا با چند تا کیسه توی دستش وارد شد. همین که وارد سالن شد، تارا از اتاقش اومد بیرون و با تعجب گفت: ـ واااا! نورا؟! کجا بودی تو از صبح؟! حنا هم از آشپزخونه اومد بیرون. ـ عجب! اومدی بالاخره! نورا نفس‌نفس‌زنان گفت: ـ آره... رفتم یه سری چیز بخرم. تارا سریع کیسه‌ها رو از دستش گرفت. ـ یه سری چیز؟! ـ این همه‌ست؟! نورا خندید. ـ خب... یه کم زیاده‌روی کردم. حنا یکی از کیسه‌ها رو باز کرد. ـ وای دختر! لباس خریدی؟! ـ آره. ـ چرا به من نگفتی باهات بیام؟ نورا با استرس گفت: ـ وقت نداشتم مامان... خودمم یهو تصمیم گرفتم برم. تارا لباس رو از توی کاور بیرون کشید. ـ وااای! ـ نورا این خیلی قشنگه! نورا با ذوق گفت: ـ دوستش داشتم. حنا لبخند زد. ـ معلومه برای امشب خیلی ذوق داری. نورا سریع گفت: ـ نه! تارا خندید. ـ آره جون خودت! ـ من اصلاً استرس ندارم. همون لحظه کیسه‌ای که دستش بود از دستش افتاد زمین. همه زدن زیر خنده. نورا با حرص گفت: ـ خب یه کم! یک ساعت بعد... نورا تصمیم گرفته بود خودش همه‌چیز رو آماده کنه. اول رفت سراغ میز پذیرایی. ـ اینجا باید اینو بذارم... یه ظرف رو برداشت. ـ نه، اینجا بهتره. جابه‌جاش کرد. بعد یه سینی برداشت که دستش لغزید و چند تا قاشق افتاد زمین. ـ وای! تارا از دور گفت: ـ نورااا، آروم! ـ دارم آروم کار می‌کنم! ـ این اسمش آرومه؟! نورا رفت سراغ شیرینی‌ها. داشت مرتبشون می‌کرد که دستش خورد به ظرف و چند تا شیرینی کج و کوله شد. چند ثانیه بهشون خیره موند. ـ ... حنا خندید. ـ ولش کن عزیزم. ـ نه! باید درستش کنم. ـ نورا! ـ چی؟ ـ تو الان از خود خواستگاری بیشتر به این شیرینی‌ها استرس داری! نورا نشست روی صندلی. ـ مامان من می‌خوام همه‌چی خوب باشه. حنا کنار دخترش نشست. ـ خوبه عزیزم. ـ لازم نیست همه‌چی خودت انجام بدی. تارا هم اومد کنارشون. ـ اصلاً ما دوتا هستیم دیگه. نورا با نگرانی گفت: ـ ولی اگه چیزی خراب بشه چی؟ تارا گفت: ـ هیچی. ـ مهمونا میان، چای می‌خورن، حرف می‌زنن، می‌رن. ـ قرار نیست بیان خونه رو از نظر نظامی بازرسی کنن! نورا خندید. ـ تو رو خدا... حنا دستش رو گرفت. ـ برو یه کم بشین. ـ مامان... ـ نه! ـ ولی... ـ هیچ ولی‌ای نداریم. تارا هم دست نورا رو گرفت و کشید سمت مبل. ـ بشین خانوم. ـ من خودم چای میارم. نورا گفت: ـ نه، من میارم. تارا: ـ تو حتی اگه الان بری سمت آشپزخونه، احتمالاً کتری رو هم از استرس میندازی. نورا خندید. ـ خیلی نامردی. ـ واقعیتو میگم. حنا یه لیوان آب آورد و گذاشت جلوی نورا. ـ بخور. نورا یه جرعه خورد. بعد نفس عمیقی کشید. ـ وای... ـ قلبم داره میاد تو دهنم. حنا لبخند زد. ـ طبیعیه. تارا کنارش نشست. ـ تازه هنوز نیومدن. نورا با نگرانی گفت: ـ نگوووو! تارا خندید. ـ باشه، نمیگم. حنا موهای نورا رو مرتب کرد. ـ فقط یه کار کن. ـ چی؟ ـ امروز هیچ کاری نکن که بعداً بگی کاش این کارو می‌کردم یا نمی‌کردم. ـ فقط خودت باش. نورا آروم لبخند زد. ـ باشه. تارا دستش رو گرفت. ـ و یه چیز دیگه... ـ چی؟ ـ اگه کامیار اومد و دید انقدر استرس داری... ـ می‌زنم تو سرش! نورا با خنده گفت: ـ چرا؟! ـ چون باید از همون اول بفهمه با چه خانواده‌ای طرفه! هر سه با هم خندیدن.
درسته دیر به دیر پارت میدم ولی اینو بفهمید وقتی ام پارت میدم یدونه پارت طولانی میدمم✨🙂
فکرکنم‌بدونین‌که‌1سالگی‌چنل‌هستش نمیخواین از این امار درش بیارین؟🙂 حدقل 200تایی‌کنید‌چنلش‌رو🥲 https://eitaa.com/NaaKaamLove ____ تب‌ادمینی‌هم‌میرم امارم:176 عضوفیک ندارم امارت:100 یا بیشتر هم باشه اوکیه ولی عضو فیک نداشته باشی ایدیم: @P_A_R_I_C_H_E_H چنلم: https://eitaa.com/NaaKaamLove
من تنها کاری که از دستم برمیاد هم دارم برات میدم دارم پیدا میکنم ببنم کسی بخواد تب بره هم دارم پیدا میکنم دیگه اومیدوارم که به اون اماری که میخوای زودتر برسی💙🥹