#حوضچه_ماهی¦#پـٰارت؟
نسکافهی نصفه خوردهام را گوشهی میز هل داده و سرم را میان دستانم پناه دادم ..
صدای عصبی و آشنای مردانهای کنار گوشم بلند شد.
- شما اینجا چیکار میکنید؟
- چرا اینهمه زنگ زدم جواب ندادی؟
سرپا ایستادم و خواستم حرفی بزنم که گفت:
ـ مگه نمیدونی جنگ شده؟ هر لحظه ممکنه این منطقه رو بزنن، پدرت شما رو به من سپرده!
هنگ کردم، او چه میگفت؟
باصدای عجیب و بلند و ریخته شدن شیشه کافه، چادرم روی زمین افتاد و دستی سرپناه سرم شد و تصویری را دیدم که 😨💔..
ᒍOIᑎ ⿻↬ https://eitaa.com/joinchat/3358590688Cf2406ddc80
رمان ِحوضچۀ ماهی؛
روایت قلبهایی که درهم تنیده و بهم متصلاند، اما روزگار سعی دارد آنها را از هم جدا کند 🥹🤍!
ᒍOIᑎ ★ᯓ https://eitaa.com/joinchat/3358590688Cf2406ddc80