𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟎
بعد از انجامِ کارهایِ بستری، دوباره به سمتِ راهرو برگشتم.
همین که چشمم به مامان و بابا افتاد، قدمهام رو تندتر کردم.
_ هیراد!
مامان با نگرانی سمتِ من اومد.
_ چی شد پسرم؟
نفس کجاست؟
نفسِ عمیقی کشیدم.
_ هنوز تو اتاقه.. گفتن باید امشب تحتِ نظر باشه!
رنگِ صورتِ مامان عوض شد.
_ یعنی چی؟ چیزی شده؟
_ نه!
فقط گفتن باید تحتِ نظر باشه!
ولی مامان.. اگه اتفاقی براشون بیفته، باعث و بانیش رو ول نمیکنم!
بابا دستش رو رویِ شونهم گذاشت.
_ خودتو نباز پسرم... انشاءالله چیزی نیست.
مامان با چشمهای پر از اشک دستی به صورتش کشید.
_ باعث و بانیش من بودم... نباید بحثِ بچه رو میاوردم وسط!
_ نه مامان... هر وقت ساناز اومده به هدفِ اعصابخوردکنیِ نفس اومده!
قبل از اینکه مامان چیزی بگه، بابا گفت؛
_ الان مهم حالِ نفس و بچهست...
این حرفها رو بذارین برایِ بعد!
سری تکون دادم و رویِ صندلی نشستم.
بعد از چند دقیقه، درِ اتاق باز شد.
_ همراهِ خانمِ فرهمند!
بهسرعت ایستادم و سمتِ اتاق رفتم.
_ من هستم!
چی شد؟
بدونِ حرف نگاه ازم گرفت و بعد از چند ثانیه همراهِ نفس از اتاق بیرون اومد.
با نگرانی جلویِ نفس زانو زدم.
_ حالت خوبه دورت بگردم؟
بدونِ حرف سرش رو پایین انداخت.
دست دراز کردم و با انگشت، اشکهاش رو پاک کردم.
_ گریه نکن خانومِ قشنگم...
+ میترسم هیراد!
_ ترسِ چی عزیزِ دلِ من!
یه امشبو تحتِ نظر باشی تمومه!
با صدایِ پرستار نگاه ازش گرفتم و ایستادم.
_ ببخشید... باید بریم داخلِ اتاق.
_ اتاقِ چند؟
_ صد و هفت!
سری تکون دادم و پشتِ سرِ پرستار راه افتادم.
🩺
بعد از جابهجایی و وصل کردنِ سرمِ نفس، پرستار از اتاق بیرون رفت.
کنارِ تختِ نفس رویِ صندلی جا گرفتم و آروم صورتش رو نوازش کردم.
_ خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که تورو به این حال و روز انداخت!
+ اگه یه اتفاقی...
مانعِ ادامهی حرفش شدم.
_ نبینم از این حرفها بزنی!
هیچ اتفاقی نمیفته، تا فردا همهچی خوب میشه برمیگردیم خونه.
استرس نداشته باش، باشه؟
+ باشه...
فقط هیراد!
_ جانِ هیراد؟
+ به مامانم اینا چیزی نگی!
_ بفهمن چیزی نگفتیم ناراحت نشن؟
+ نه... نمیخوام نگران بشن.
_ باشه عزیزم، من برم ببینم مامانم اینا کجان، برمیگردم.
+ باشه.
بوسهای به گونهش زدم و از اتاق بیرون اومدم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟏
از اتاق بیرون اومدم و نگاهم رو تویِ راهرو چرخوندم.
مامان و بابا رویِ صندلی نشسته بودن و با دیدنم، هر دو ایستادن.
_ هیراد!
نفس چطوره؟
نگاهی به مامان انداختم.
+ خوبه بد نیست.
مامان با نگرانی پرسید؛
_ میتونیم ببینیمش؟
+ آره.
بابا دستی به شونهم زد.
_ تو هم یهکم بشین پسرم، از وقتی اومدین یه لحظه آروم نگرفتی!
با اضطراب سری تکون دادم و رویِ صندلی نشستم.
با صدایِ رها، سرم رو بالا آوردم.
_ داداش!
سلام!
_ سلام رها، خوبی؟
_ دارم سکته میکنم... چی شده؟
_ چی بگم...
به اتاقِ نفس اشاره کردم.
_ نفس تو اون اتاقه..
بدونِ حرف سری تکون داد و سمتِ اتاق رفت.
از انتهایِ راهرو، رادمان با قدمهای تند خودش رو بهم رسوند.
_ سلام داداش!
_ سلام، چرا خودتونو اذیت کردین رادمان!
_ چه اذیتی.. ساناز حالشو خراب کرد؟
سری به نشونهی تاسف تکون دادم.
_ بله!
_ آروم باش.. بهخیر میگذره.
بدونِ حرف کنارِ هم رویِ صندلی نشستیم.
بعد از چند دقیقه، رها از اتاق بیرون اومد.
_ داداش...
نگاهش کردم.
_ جان؟
_ شما برو خونه.. من و مامان پیشِ نفس میمونیم.
سری به نشونهی منفی تکون دادم.
_ نه!
باید پیشش بمونم، شما برین خونه!
_ لجبازی نکن داداش...
برو خونه استراحت کن، حواست به خودت باشه، خیلی بههم ریختی!
_ میخوای بههم نریزم؟
_ حق میدم.. ولی نباید خودتو ببازی که!
برو استراحت کن فردا بیا.
به ناچار قبول کردم و چند دقیقهای پیشِ نفس رفتم.
_ مطمئنی نمونم پیشت خانومم؟
لبخندِ کمرنگی زد.
+ آره.. برو مراقبِ پنی هم باش!
_ چشم عزیزِ دلم، نگرانِ هیچی نباش، باشه؟
+ باشه.. خوب بخوابی!
_ قربونت برم... خدافظ.
+ خدافظ.
بعد از خداحافظی با همه، از بیمارستان خارج شدم و سمتِ خونه راه افتادم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟐
نفس
با صدایِ زنگِ گوشیم چشمهام رو باز کردم.
+ رها... گوشیمو از داخلِ کیف میدی!
رها بدونِ حرف سری تکون داد و گوشیم رو از کیف بیرون آورد.
با دیدنِ اسمِ شیرین، با تعلل تماس رو وصل کردم.
+ جونم!
صدایِ پرانرژیش از پشتِ خط اومد.
_ سلام عشقِ من!
خوبی؟
+ سلام.. قربونت برم تو خوبی؟
_ صدات چرا اینطوریه!
+ چطوریه؟
_ یهجوریه!
حالت خوبه؟
چند ثانیهای سکوت کردم.
_ نفس... کجایی؟
با بغض جوابش رو دادم؛
+ بیمارستان!
لحنش نگران شد.
_ چی؟ بیمارستان؟
+ آره.
_ چرا؟ چی شده؟
+ حالم بد شد امشبو باید تحتِ نظر باشم..
_ کدوم بیمارستان؟
+ هاشمی!
_ خیل خب.. تا نیم ساعتِ دیگه اونجام.
+ نه!
نصفِ شبی میخوای بیای چکار.. حالم خوبه!
_ اگه نبینمت خوابم نمیبره!
+ اذیت نکن خودتو شیرین!
_ اذیت نیست.. چیزی لازم نداری؟
+ نه.. فقط شیرین!
_ جونِ دلم؟
+ به مامانت اینا یا رستا چیزی نگی..
مامانم اینا خبر ندارن!
_ باشه چیزی نمیگم، فعلاً خدافظ.
+ خدافظ.
تماس رو قطع کردم و گوشی رو کنارم گذاشتم.
با صدایِ رها نگاهم رو سمتش بردم.
_ دوستت بود؟
+ آره شیرین بود.. الان میاد اینجا!
_ میگفتی اذیت نکنه خودشو.
+ قبول نمیکنه که!
با دردی که یهویی تویِ بدنم پیچید چهرهم رو جمع کردم.
_ چی شدی زنداداش!
+ هی..هیچی!
_ خوبی؟ بگم پرستار بیاد؟
+ نه... خوبم.
_ دلت درد گرفت؟
+ آره، یهویی میگیره و ول میکنه!
_ الهی بگردم... مطمئنی پرستار رو صدا نکنم؟
+ آره خوبم، یکم بخوابم تا شیرین برسه!
دست دراز کرد و ملحفهی روم رو مرتب کرد.
_ بخواب قربونت برم.
لبخندِ کمرنگی زدم و چشمهام رو بستم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟑
با باز شدنِ درِ اتاق، چشمهام رو باز کردم.
_ سلام عشقِ من!
الهی دورت بگردم چی شدی تو...
کمی جابهجا شدم و لبخندِ کمرنگی زدم.
+ سلام!
خدا نکنه.. چیزی نیست.
نزدیکم شد و بوسهای به گونهم زد.
_ خوبی؟
+ تورو که دیدم خوب شدم!
_ فدات بشم... کسی پیشت نیست؟
+ چرا، مادرشوهرم و رها هستن، رفتن سرویس!
به صندلیِ کنارِ تخت اشاره کردم؛
+ بشین!
بدونِ حرف سری تکون داد و نشست.
_ چرا اینطوری شدی؟
با بغض آبِ دهانم رو قورت دادم.
+ از کجاش بگم آخه..
_ از اولش!
+ امروز رفتیم سونوگرافی برایِ جنسیت!
ابرویی بالا انداخت.
_ جدی؟ چرا خبر ندادی بهم دختره!
+ تو که تازه از مسافرت برگشتی.. منم سرم شلوغ بود!
_ خیل خب عیبی نداره... چی شد؟
لبخندِ شیطنتآمیزی زدم.
+ حدس!
_ تو این وضعیت دست بر نمیداری؟
+ نه!
_ خب... دختر!
لبخندی زدم.
+ بله!
هینی کشید.
_ جونِ من؟
+ جونِ تو!
_ ای جانِ دلم!
الهی قربونتون برم من!
+ خدا نکنه..
با یه مکثِ کوتاه ادامه دادم؛
+ امشبم مامان مهتاب گفت بریم خونشون و ماهم رفتیم.
همهچی خوب بود تا وقتی که ساناز اومد.
اسمِ ساناز رو که آوردم، نفسِ محکمی کشید.
_ پس دلیلِ دراز کشیدنت رو این تخت سانازِ!
چشمهام پر از اشک شد.
+ آره.. با حرفهاش تعادلمو از دست دادم.
_ الهی بگردم... آخه چرا اهمیت میدی!
قطرهی اشکی از کنارِ چشمم پایین اومد.
+ مگه میشه اهمیت ندم؟
تو جمع جلویِ بزرگترا بگه عجله داشتن برایِ بچهدار شدن، تو باشی میتونی اهمیت ندی؟
تچی کرد و با انگشت، اشکم رو پاک کرد.
_ لعنت بهش..
بسپارش به خدا قربونت برم، مهم اینه تو و هیراد کنارِ هم حالتون خوبه!
+ چی بگم...
روح و روانم بههم ریخته.. اگه یه اتفاقی بیفته چی؟
ابرویی درهم کشید.
_ نزن این حرفو!
تا خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمیفته!
+ مرسی که اومدی!
_ وظیفم بود عزیزِ دلم.
با باز شدنِ در نگاهمون رو ازهم گرفتیم.
مامان و رها وارد شدن و بعد از احوالپرسی با شیرین، دورِ تخت نشستن و مشغولِ صحبت شدیم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟒
صبحِ روزِ بعد، هیراد همراهِ دکتر واردِ اتاق شدن.
بعد از معاینه، دکتر نفسِ عمیقی کشید.
_ تا حدودی همهچی نرماله، اما باید حداقل یک ماه استراحتِ مطلق باشین، یعنی در طولِ روز فقط برایِ رفتن به سرویس بلند بشی و ده دقیقه هم پیادهروی!
اشک تویِ چشمهام حلقه زد.
+ اگه همهچی نرماله پس استراحت برایِ چیه دکتر؟
_ برایِ اینکه تا پایانِ بارداری هیچ اتفاقی نیفته!
استرس، اضطراب و گریه هم حکمِ سم رو داره هم برایِ خودت هم برایِ جنین.
یسری دارو هم مینویسم از داروخونهی پایین تهیه کنین و سرِ ساعت مصرف کنین.
سرمتون هم تموم شده، بعد از تسویه حساب میتونین تشریف ببرین.
تشکری کردیم و بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت، دستم رو جلویِ صورتم گذاشتم و بیصدا گریه کردم.
هیراد کنارم نشست و دستی به موهام کشید.
_ خانومِ قشنگم...
توجهی نکردم.
_ دورِ شما بگردم من.. همین الان دکتر گفت گریه سمِ!
دستهام رو از صورتم جدا کرد و بوسهای به دستم زد.
+ هیراد!
_ جانِ هیراد؟
+ من نمیتونم!
آخه کی یک ماه استراحت مطلق باشه؟
اگه همهچی خوبه پس چرا باید یک ماه استراحت کنم؟
_ مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟
فقط برایِ این که تا آخر همهچی خوب باشه..
این یک ماه هم خودم پیشت میمونم تا آب تو دلِ خودت و دخترمون تکون نخوره، خوبه دلبرِ من؟
لبخندِ کمرنگی زدم.
+ اگه تو نبودی واقعاً میمُردم!
_ خدا نکنه عزیزِ دلِ من..
الان مامانم اینا میان لباساتو عوض کن که بریم خونه!
+ باشه.
_ من برم کارایِ ترخیصتو بکنم، چیزی لازم نداری خانومم؟
+ نه، برو.
با لبخند نگاه ازم گرفت و از اتاق بیرون رفت.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟓
هیراد در رو باز کرد و کنار اومد.
_ برو داخل عزیزم.
بدونِ حرف واردِ خونه شدم.
_ من میرم یکم وسیله میگیرم میام، چیزی لازم بود پیام بدین بهم!
سری تکون دادم و با دیدنِ پنی که خودش رو با دو بهم رسوند لبخندِ پررنگی زدم.
+ دورت بگردم مامانی!
آروم خم شدم و بغلش کردم.
+ دلم برات تنگ شده بود عسلچه!
شیرین کیفش رو رویِ مبل گذاشت و شالش رو در آورد.
+ راحت باش شیرین!
_ راحتم خانومی.. پنی رو بذار برو لباساتو عوض کن.
+ باید برم یه دوش بگیرم!
_ بیام کمکت؟
ابرویی بالا انداختم.
+ مگه من چم شده که بیای کمکم!
خودم میتونم.
_ چیزی لازم داشتی بهم بگو.
چشمکی زدم، پنی رو رویِ مبل گذاشتم و سمتِ اتاق قدم برداشتم.
بعد از برداشتنِ حوله و لباسهام راهیِ حمام شدم.
✨
با باز شدنِ درِ ورودی، تلویزیون رو خاموش کردم.
چند ثانیهی بعد، هیراد با چندتا نایلون وارد شد.
با دیدنم لبخندی زد.
_ عافیت باشه دلبر!
+ سلامت باشی!
اونا چین؟
_ یکم آبمیوه و چیزایی که برات مفیده، بهاضافهی داروهات.
+ مرسی قلبم!
با شیرین که از آشپزخونه بیرون اومد نگاه ازهم گرفتیم.
_ اومدی!
_ آره، سلام.
_ سلام، ناهار آمادهس تا لباس عوض کنی سفره رو چیدم.
_ مرسی شیرین!
شیرین رو بهش چشمکی زد و نزدیکِ من اومد.
+ اذیتت کردیم عشقم!
ابرویی درهم کشید.
_ این چه حرفیه!
+ قربونت برم، اگه کاری داری برو انجام بده شیرین، هیراد هست کاری داشتم اون انجام میده!
_ نه عشقِ من کاری ندارم.
برم میز و بچینم که الان هیراد میاد.
سری تکون دادم و برایِ چند ثانیه چشمهام رو بستم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِهیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟔
با صدایِ خندهی هیراد و شیرین چشمهام رو باز کردم.
+ مراعاتِ کسی که خوابیده رو هم بکنین بد نیست!
شیرین چشمغرهای به هیراد تحویل داد.
_ ببین هی میگم ساکت باش ادامه میدی!
رو کرد به من؛
_ این شوهرتو چطوری تحمل میکنی واقعاً؟
بیصدا خندیدم.
+ خوبه داری میگی شوهرم!
بعدشم چشه، به این خوبی!
_ از خوبی هم گذشته، عالیه!
هیراد نگاهِ خاصی به شیرین کرد و رو به من لبخند زد؛
_ دورت بگردم من!
خواستم چیزی بگم که شیرین مانع شد.
_ خیل خب.. ادامه ندین!
بیا ناهار بخوریم.
با خنده سری تکون دادم، خواستم بلند بشم که هیراد با سرعت خودش رو بهم رسوند.
_ آروم! خودت بلند نشو.
ابرویی درهم کشیدم.
+ چرا؟
_ کمکت میکنم، باید مراقبت کنی عزیزم!
+ هیراد!
فقط بلند میشم دیگه، چخبره مگه، انگار نود سال سنمه!
دستم رو گرفت و با کمکش ایستادم.
_ نود سالت نیست، فقط یه آقا داره مثلِ ملکهها با خانومش رفتار میکنه!
لبخندی زدم.
+ خوب داری تو وجودم ریشه میکنی آقا!
خم شد و بوسهای به گردنم زد.
_ من قربونِ تو بشم!
چشمکی زدم و واردِ آشپزخونه شدیم.
با لبخند نگاهم بینِ میز و شیرین جابهجا شد.
+ شیرینِ من چه کرده!
_ قربونت برم، نوشِ جونت بشه!
هیراد لبخندِ شیطنتآمیزی زد.
_ دستپختتم که خوبه، جدیجدی باید به فکر باشم!
شیرین با حرص به هیراد خیره شد.
_ نفس به شوهرت یه چیزی بگو!
با خنده نگاهش کردم.
+ اذیتش نکن!
با خنده دستش رو بالا آورد.
_ چشم!
با اجازهی شما دوتا خانوم، شروع کنیم؟
+ بله!
بیصدا خندید و مشغولِ خوردن شدیم.
با صدایِ زنگِ گوشی، دست از خوردن کشیدم.
خواستم بلند بشم که شیرین مانع شد.
_ من میارم!
بدونِ اینکه منتظرِ جوابی باشه، ایستاد و از آشپزخونه بیرون رفت.
+ زیادی مزه میپرونی آقا هیراد!
با خنده نگاهم کرد.
_ من؟
+ نه من!
خواست چیزی بگه که شیرین واردِ آشپزخونه شد.
_ نفس مامانته!
+ بده!
گوشی رو از شیرین گرفتم و بدونِ معطلی تماس رو وصل کردم.