eitaa logo
𝚗𝚊𝚏𝚊𝚜 𝚑𝚒𝚛𝚊𝚍
78 دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ «بعضی آدم‌ها فقط واردِ زندگی نمی‌شوند؛ تمامِ مسیرش را تغییر می‌دهند.» 𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭: 𝟏/𝟓/𝟏𝟒𝟎𝟓
مشاهده در ایتا
دانلود
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟎 بعد از انجامِ کارهایِ بستری، دوباره به سمتِ راهرو برگشتم. همین که چشمم به مامان و بابا افتاد، قدم‌هام رو تندتر کردم. _ هیراد! مامان با نگرانی سمتِ من اومد. _ چی شد پسرم؟ نفس کجاست؟ نفسِ عمیقی کشیدم. _ هنوز تو اتاقه.. گفتن باید امشب تحتِ نظر باشه! رنگِ صورتِ مامان عوض شد. _ یعنی چی؟ چیزی شده؟ _ نه! فقط گفتن باید تحتِ نظر باشه! ولی مامان.. اگه اتفاقی براشون بیفته، باعث و بانی‌ش رو ول نمی‌کنم! بابا دستش رو رویِ شونه‌م گذاشت. _ خودت‌و نباز پسرم... ان‌شاءالله چیزی نیست. مامان با چشم‌های پر از اشک دستی به صورتش کشید. _ باعث و بانی‌ش من بودم... نباید بحثِ بچه رو میاوردم وسط! _ نه مامان... هر وقت ساناز اومده به هدفِ اعصاب‌خوردکنیِ نفس اومده! قبل از اینکه مامان چیزی بگه، بابا گفت؛ _ الان مهم حالِ نفس و بچه‌ست... این حرف‌ها رو بذارین برایِ بعد! سری تکون دادم و رویِ صندلی نشستم. بعد از چند دقیقه، درِ اتاق باز شد. _ همراهِ خانمِ فرهمند! به‌سرعت ایستادم و سمتِ اتاق رفتم. _ من هستم! چی شد؟ بدونِ حرف نگاه ازم گرفت و بعد از چند ثانیه همراهِ نفس از اتاق بیرون اومد. با نگرانی جلویِ نفس زانو زدم. _ حالت خوبه دورت بگردم؟ بدونِ حرف سرش رو پایین انداخت. دست دراز کردم و با انگشت، اشک‌هاش رو پاک کردم. _ گریه نکن خانومِ قشنگم... + می‌ترسم هیراد! _ ترسِ چی عزیزِ دلِ من! یه امشب‌و تحتِ نظر باشی تمومه! با صدایِ پرستار نگاه ازش گرفتم و ایستادم. _ ببخشید... باید بریم داخلِ اتاق‌. _ اتاقِ چند؟ _ صد و هفت! سری تکون دادم و پشتِ سرِ پرستار راه افتادم. 🩺 بعد از جابه‌جایی و وصل کردنِ سرمِ نفس، پرستار از اتاق بیرون رفت. کنارِ تختِ نفس رویِ صندلی جا گرفتم و آروم صورتش رو نوازش کردم. _ خدا باعث و بانی‌شو لعنت کنه که تورو به این حال و روز انداخت! + اگه یه اتفاقی... مانعِ ادامه‌ی حرفش شدم. _ نبینم از این حرف‌ها بزنی! هیچ اتفاقی نمیفته، تا فردا همه‌چی خوب می‌شه برمی‌گردیم خونه. استرس نداشته باش، باشه؟ + باشه... فقط هیراد! _ جانِ هیراد؟ + به مامانم اینا چیزی نگی! _ بفهمن چیزی نگفتیم ناراحت نشن؟ + نه... نمی‌خوام نگران بشن. _ باشه عزیزم، من برم ببینم مامانم اینا کجان، برمی‌گردم. + باشه. بوسه‌ای به گونه‌ش زدم و از اتاق بیرون اومدم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟏 از اتاق بیرون اومدم و نگاهم رو تویِ راهرو چرخوندم. مامان و بابا رویِ صندلی نشسته بودن و با دیدنم، هر دو ایستادن. _ هیراد! نفس چطوره؟ نگاهی به مامان انداختم. + خوبه بد نیست. مامان با نگرانی پرسید؛ _ می‌تونیم ببینیمش؟ + آره. بابا دستی به شونه‌م زد. _ تو هم یه‌کم بشین پسرم، از وقتی اومدین یه لحظه آروم نگرفتی! با اضطراب سری تکون دادم و رویِ صندلی نشستم. با صدایِ رها، سرم رو بالا آوردم. _ داداش! سلام! _ سلام رها، خوبی؟ _ دارم سکته می‌کنم... چی شده؟ _ چی بگم... به اتاقِ نفس اشاره کردم. _ نفس تو اون اتاقه.. بدونِ حرف سری تکون داد و سمتِ اتاق رفت. از انتهایِ راهرو، رادمان با قدم‌های تند خودش رو بهم رسوند. _ سلام داداش! _ سلام، چرا خودتونو اذیت کردین رادمان! _ چه اذیتی.. ساناز حالشو خراب کرد؟ سری به نشونه‌ی تاسف تکون دادم. _ بله! _ آروم باش.. به‌خیر می‌گذره. بدونِ حرف کنارِ هم رویِ صندلی نشستیم. بعد از چند دقیقه، رها از اتاق بیرون اومد. _ داداش... نگاهش کردم. _ جان؟ _ شما برو خونه.. من و مامان پیشِ نفس می‌مونیم. سری به نشونه‌ی منفی تکون دادم. _ نه! باید پیشش بمونم، شما برین خونه! _ لجبازی نکن داداش... برو خونه استراحت کن، حواست به خودت باشه، خیلی به‌هم ریختی! _ می‌خوای به‌هم نریزم؟ _ حق می‌دم.. ولی نباید خودتو ببازی که! برو استراحت کن فردا بیا. به ناچار قبول کردم و چند دقیقه‌ای پیشِ نفس رفتم. _ مطمئنی نمونم پیشت خانومم؟ لبخندِ کمرنگی زد. + آره.. برو مراقبِ پنی هم باش! _ چشم عزیزِ دلم، نگرانِ هیچی نباش، باشه؟ + باشه.. خوب بخوابی! _ قربونت برم... خدافظ. + خدافظ. بعد از خداحافظی با همه، از بیمارستان خارج شدم و سمتِ خونه راه افتادم.
پنجشنبه‌تون بخیر دو پارت نوشِ نگاهتون💞✨
از لحاظِ روحی، مثلِ یه بچه‌ی چهار ساله بهت وابستم:)🦢✨
عزیزایِ دلم فردا ظهر سه پارت تقدیمِ نگاهتون میشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟐 نفس با صدایِ زنگِ گوشی‌م چشم‌هام رو باز کردم. + رها... گوشی‌مو از داخلِ کیف می‌دی! رها بدونِ حرف سری تکون داد و گوشی‌‌م رو از کیف بیرون آورد. با دیدنِ اسمِ شیرین، با تعلل تماس رو وصل کردم. + جونم! صدایِ پرانرژی‌ش از پشتِ خط اومد. _ سلام عشقِ من! خوبی؟ + سلام.. قربونت برم تو خوبی؟ _ صدات چرا اینطوریه! + چطوریه؟ _ یه‌جوریه! حالت خوبه؟ چند ثانیه‌ای سکوت کردم. _ نفس... کجایی؟ با بغض جوابش رو دادم؛ + بیمارستان! لحنش نگران شد. _ چی؟ بیمارستان؟ + آره. _ چرا؟ چی شده؟ + حالم بد شد امشب‌و باید تحتِ نظر باشم.. _ کدوم بیمارستان؟ + هاشمی! _ خیل خب.. تا نیم ساعتِ دیگه اونجام. + نه! نصفِ شبی می‌خوای بیای چکار.. حالم خوبه! _ اگه نبینمت خوابم نمی‌بره! + اذیت نکن خودت‌و شیرین! _ اذیت نیست.. چیزی لازم نداری؟ + نه.. فقط شیرین! _ جونِ دلم؟ + به مامانت اینا یا رستا چیزی نگی.. مامانم اینا خبر ندارن! _ باشه چیزی نمی‌گم، فعلاً خدافظ. + خدافظ. تماس رو قطع کردم و گوشی رو کنارم گذاشتم. با صدایِ رها نگاهم رو سمتش بردم. _ دوستت بود؟ + آره شیرین بود.. الان میاد اینجا! _ می‌گفتی اذیت نکنه خودشو. + قبول نمی‌کنه که! با دردی که یهویی تویِ بدنم پیچید چهره‌م رو جمع کردم. _ چی شدی زنداداش! + هی‌‌..هیچی! _ خوبی؟ بگم پرستار بیاد؟ + نه... خوبم. _ دلت درد گرفت؟ + آره، یهویی می‌گیره و ول می‌کنه! _ الهی بگردم... مطمئنی پرستار رو صدا نکنم؟ + آره خوبم، یکم بخوابم تا شیرین برسه! دست دراز کرد و ملحفه‌ی روم رو مرتب کرد. _ بخواب قربونت برم. لبخندِ کمرنگی زدم و چشم‌هام رو بستم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟑 با باز شدنِ درِ اتاق، چشم‌هام رو باز کردم. _ سلام عشقِ من! الهی دورت بگردم چی شدی تو... کمی جابه‌جا شدم و لبخندِ کمرنگی زدم. + سلام! خدا نکنه.. چیزی نیست. نزدیکم شد و بوسه‌ای به گونه‌م زد. _ خوبی؟ + تورو که دیدم خوب شدم! _ فدات بشم... کسی پیشت نیست؟ + چرا، مادرشوهرم و رها هستن، رفتن سرویس! به صندلیِ کنارِ تخت اشاره کردم؛ + بشین! بدونِ حرف سری تکون داد و نشست. _ چرا اینطوری شدی؟ با بغض آبِ دهانم رو قورت دادم. + از کجاش بگم آخه.. _ از اولش! + امروز رفتیم سونوگرافی برایِ جنسیت! ابرویی بالا انداخت. _ جدی؟ چرا خبر ندادی بهم دختره! + تو که تازه از مسافرت برگشتی.. منم سرم شلوغ بود! _ خیل خب عیبی نداره... چی شد؟ لبخندِ شیطنت‌آمیزی زدم. + حدس! _ تو این وضعیت دست بر نمی‌داری؟ + نه! _ خب... دختر! لبخندی زدم. + بله! هینی کشید. _ جونِ من؟ + جونِ تو! _ ای جانِ دلم! الهی قربونتون برم من! + خدا نکنه.. با یه مکثِ کوتاه ادامه دادم؛ + امشبم مامان مهتاب گفت بریم خونشون و ماهم رفتیم. همه‌چی خوب بود تا وقتی که ساناز اومد. اسمِ ساناز رو که آوردم، نفسِ محکمی کشید‌. _ پس دلیلِ دراز کشیدنت رو این تخت سانازِ! چشم‌هام پر از اشک شد‌. + آره.. با حرف‌هاش تعادلم‌و از دست دادم. _ الهی بگردم... آخه چرا اهمیت میدی! قطره‌ی اشکی از کنارِ چشمم پایین اومد. + مگه می‌شه اهمیت ندم؟ تو جمع جلویِ بزرگترا بگه عجله داشتن برایِ بچه‌دار شدن، تو باشی می‌تونی اهمیت ندی؟ تچی کرد و با انگشت، اشکم رو پاک کرد. _ لعنت بهش.. بسپارش به خدا قربونت برم، مهم‌ اینه تو و هیراد کنارِ هم حالتون خوبه! + چی بگم... روح و روانم به‌هم ریخته.. اگه یه اتفاقی بیفته چی؟ ابرویی درهم کشید. _ نزن این حرف‌و! تا خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمیفته! + مرسی که اومدی! _ وظیفم بود عزیزِ دلم. با باز شدنِ در نگاهمون رو ازهم گرفتیم. مامان و رها وارد شدن و بعد از احوال‌پرسی با شیرین، دورِ تخت نشستن و مشغولِ صحبت شدیم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟒 صبحِ روزِ بعد، هیراد همراهِ دکتر واردِ اتاق شدن. بعد از معاینه، دکتر نفسِ عمیقی کشید. _ تا حدودی همه‌چی نرماله، اما باید حداقل یک ماه استراحتِ مطلق باشین، یعنی در طولِ روز فقط برایِ رفتن به سرویس بلند بشی و ده دقیقه هم پیاده‌روی! اشک تویِ چشم‌هام حلقه زد. + اگه همه‌چی نرماله پس استراحت برایِ چیه دکتر؟ _ برایِ اینکه تا پایانِ بارداری هیچ اتفاقی نیفته! استرس، اضطراب و گریه هم حکمِ سم رو داره هم برایِ خودت هم برایِ جنین. یسری دارو هم می‌نویسم از داروخونه‌ی پایین تهیه کنین و سرِ ساعت مصرف کنین. سرمتون هم تموم شده، بعد از تسویه حساب می‌تونین تشریف ببرین. تشکری کردیم و بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت، دستم رو جلویِ صورتم گذاشتم و بی‌صدا گریه کردم. هیراد کنارم نشست و دستی به موهام کشید‌. _ خانومِ قشنگم... توجهی نکردم. _ دورِ شما بگردم من.. همین الان دکتر گفت گریه سمِ! دست‌هام رو از صورتم جدا کرد و بوسه‌ای به دستم زد‌. + هیراد! _ جانِ هیراد؟ + من نمی‌تونم! آخه کی یک ماه استراحت مطلق باشه؟ اگه همه‌چی خوبه پس چرا باید یک ماه استراحت کنم؟ _ مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟ فقط برایِ این که تا آخر همه‌چی خوب باشه.. این یک ماه هم خودم پیشت می‌مونم تا آب تو دلِ خودت و دخترمون تکون نخوره، خوبه دلبرِ من؟ لبخندِ کمرنگی زدم. + اگه تو نبودی واقعاً می‌مُردم! _ خدا نکنه عزیزِ دلِ من.. الان مامانم اینا میان لباساتو عوض کن که بریم خونه! + باشه. _ من برم کارایِ ترخیصتو بکنم، چیزی لازم نداری خانومم؟ + نه، برو. با لبخند نگاه ازم گرفت و از اتاق بیرون رفت.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟓 هیراد در رو باز کرد و کنار اومد. _ برو داخل عزیزم. بدونِ حرف واردِ خونه شدم. _ من می‌رم یکم وسیله می‌گیرم میام، چیزی لازم بود پیام بدین بهم! سری تکون دادم و با دیدنِ پنی که خودش رو با دو بهم رسوند لبخندِ پررنگی زدم. + دورت بگردم مامانی! آروم خم شدم و بغلش کردم. + دلم برات تنگ شده بود عسلچه! شیرین کیفش رو رویِ مبل گذاشت و شالش رو در آورد. + راحت باش شیرین! _ راحتم خانومی.. پنی رو بذار برو لباساتو عوض کن. + باید برم یه دوش بگیرم! _ بیام کمکت؟ ابرویی بالا انداختم. + مگه من چم شده که بیای کمکم! خودم می‌تونم. _ چیزی لازم داشتی بهم بگو. چشمکی زدم، پنی رو رویِ مبل گذاشتم و سمتِ اتاق قدم برداشتم. بعد از برداشتنِ حوله و لباس‌هام راهیِ حمام شدم. ✨ با باز شدنِ درِ ورودی، تلویزیون رو خاموش کردم. چند ثانیه‌ی بعد، هیراد با چندتا نایلون وارد شد. با دیدنم لبخندی زد. _ عافیت باشه دلبر! + سلامت باشی! اونا چین؟ _ یکم آبمیوه و چیزایی که برات مفیده، به‌اضافه‌ی داروهات. + مرسی قلبم! با شیرین که از آشپزخونه بیرون اومد نگاه ازهم گرفتیم. _ اومدی! _ آره، سلام. _ سلام، ناهار آماده‌س تا لباس عوض کنی سفره رو چیدم. _ مرسی شیرین! شیرین رو بهش چشمکی زد و نزدیکِ من اومد. + اذیتت کردیم عشقم! ابرویی درهم کشید. _ این چه حرفیه! + قربونت برم، اگه کاری داری برو انجام بده شیرین، هیراد هست کاری داشتم اون انجام می‌ده! _ نه عشقِ من کاری ندارم. برم میز و بچینم که الان هیراد میاد. سری تکون دادم و برایِ چند ثانیه چشم‌هام رو بستم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ نفسِ‌هیراد 𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗𝟔 با صدایِ خنده‌ی هیراد و شیرین چشم‌هام رو باز کردم. + مراعاتِ کسی که خوابیده رو هم بکنین بد نیست! شیرین چشم‌غره‌ای به هیراد تحویل داد. _ ببین هی می‌گم ساکت باش ادامه می‌دی! رو کرد به من؛ _ این شوهرتو چطوری تحمل می‌کنی واقعاً؟ بی‌صدا خندیدم. + خوبه داری می‌گی شوهرم! بعدشم چشه، به این خوبی! _ از خوبی هم گذشته، عالیه! هیراد نگاهِ خاصی به شیرین کرد و رو به من لبخند زد؛ _ دورت بگردم من! خواستم چیزی بگم که شیرین مانع شد. _ خیل خب.. ادامه ندین! بیا ناهار بخوریم. با خنده سری تکون دادم، خواستم بلند بشم که هیراد با سرعت خودش رو بهم رسوند. _ آروم! خودت بلند نشو. ابرویی درهم کشیدم. + چرا؟ _ کمکت می‌کنم، باید مراقبت کنی عزیزم! + هیراد! فقط بلند می‌شم دیگه، چخبره مگه، انگار نود سال سنمه! دستم رو گرفت و با کمکش ایستادم. _ نود سالت نیست، فقط یه آقا داره مثلِ ملکه‌ها با خانومش رفتار می‌کنه! لبخندی زدم. + خوب داری تو وجودم ریشه می‌کنی آقا! خم شد و بوسه‌ای به گردنم زد. _ من قربونِ تو بشم! چشمکی زدم و واردِ آشپزخونه شدیم. با لبخند نگاهم بینِ میز و شیرین جابه‌جا شد. + شیرینِ من چه کرده! _ قربونت برم، نوشِ جونت بشه! هیراد لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد. _ دستپختتم که خوبه، جدی‌جدی باید به فکر باشم! شیرین با حرص به هیراد خیره شد. _ نفس به شوهرت یه چیزی بگو! با خنده نگاهش کردم. + اذیتش نکن! با خنده دستش رو بالا آورد. _ چشم! با اجازه‌ی شما دوتا خانوم، شروع کنیم؟ + بله! بی‌صدا خندید و مشغولِ خوردن شدیم. با صدایِ زنگِ گوشی، دست از خوردن کشیدم. خواستم بلند بشم که شیرین مانع شد. _ من میارم! بدونِ اینکه منتظرِ جوابی باشه، ایستاد و از آشپزخونه بیرون رفت. + زیادی مزه می‌پرونی آقا هیراد! با خنده نگاهم کرد. _ من؟ + نه من! خواست چیزی بگه که شیرین واردِ آشپزخونه شد. _ نفس مامانته! + بده! گوشی رو از شیرین گرفتم و بدونِ معطلی تماس رو وصل کردم.