خودم همه چیو میدونستم، حقیقت هر روز بهم یادآوری میشد، وقتی وسط خنده های از ته دل، یهو یادش میافتادم، وقتی شبا کابوس میدیدیم و با وحشت از خواب میپریدم، وقتی اسمش به گوشم میخورد، وقتی از من دربارهاش میپرسیدن، وقتی هر گوشه اتاقم یه خاطره ازش جا مونده بود، وقتی دفترچهام رو ورق زدم و نوشته هامو خوندم، وقتی حسرتش با تموم قدرت گلوم رو فشار میداد و رهام نمیکرد،
وقتی.. وقتی..
تموم این مدت، خودم هر روز به خودم یادآوری میکردم که چه اتفاقی افتاده، و با نشونه هایی که ازش مونده بود، خودمو شکنجه میدادم. اما امان از روزی که تو، واقعیت رو با تموم سنگینیاش توی صورتم کوبیدی! یه لحظه حس کردم همه چیز متوقف شد، و همون لحظه آرزو کردم کاش هرگز وجود نداشتم. تو، تا جایی که تونستی سکوت کردی..اما فکر کنم تو هم کم آوردی. حالا احساس میکنم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم و حتی امیدی به خوب شدن زخمام هم ندارم.
انقد بابتش عصبانیم که دلم میخواد سرمو بکوبونم تو دیوار، جوری که مغزم پودر بشه بریزه بیرون.
غرغریات.
از گریهی بعد سردرد متنفرم.
وقتی تو عصبانی ترین حالت ممکن بیایی پیام بذاری، نتیجهاش میشه این:
خودتونو ببخشین، انقد هی تو سر خودتون نکوبید. اون کاری که اون لحظه انجام دادین، بهترین کاری بوده که میتونستین انجام بدین، اشتباه کردی؟ فدای سرت. اگه اشتباهت قابل جبرانه چرا واسش غصه میخوری؟:) بیشتر اشتباهاتمون قابل جبرانن. پس انقد بابتش غصه نخور. غصه خوردنو بس کن لعنتی. مگه جز خودتون کیو دارین که انقد اذیتش میکنین؟ یکم مراقب خودتون باشین و دست از سرزنش کردن خودتون بردارین. میدونم شاید الان دلت بخواد دنیا تموم بشه ولی من بهت میگم: اشکالی نداره عزیز من. اشکالی نداره اگه خطا کردی، اشکالی نداره اگه تموم غمای دنیا بهت حملهور شدن، تو هنوزم دوست داشتنی و کافی هستی با تموم اشتباهاتی که کردی.. شاید یه روزی رسید که به این روزات خندیدی و دیگه هیچ کدوم از ناراحتیای الانت اهمیتی نداشته باشن.