eitaa logo
|گـمـنـامے|🎙
406 دنبال‌کننده
457 عکس
455 ویدیو
7 فایل
۰﷽۰ میان دلتنگی‌ها، پناه ما نام «حسین» است. 🎙️ روایت‌های کربلا در کانال گمنام. جهت هماهنگی و درخواست: @Nameless_128 لینک گپ |گـمـنـامے³¹³| ↓↓↓ https://eitaa.com/joinchat/1685980824Cda2cb90749 همراه ما باشید...🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ﴿ رمان مسیر بی انتها ﴾ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ نویسنده: |گـمـنـامے|📿 ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ( هرگونه کپی برداری و... راضی نیستم و پیگرد شرعی و قانونی دارد ) ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ زیر نظر مستقیم کانال: @Nameless_110 ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ با تشکر 🙏🌱 ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ 👇👇👇 ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ https://eitaa.com/alef_mim_128/114 ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ ❁ ـ ـــــــــــ ــــ ـــــــــــ ـ
پارت اول: بوی خاک و انتظار صدای تیک‌تیک ساعت دیواری در سکوت اتاق، انگار ضربان قلب من بود. همان‌طور که روی تخت دراز کشیده بودم، به سقف خیره شده بودم؛ سقف اتاق که با سایه‌های نور ماه، چهره‌های مبهمی را می‌ساخت. اما ذهنم جای دیگری بود. فرسنگ‌ها دورتر، جایی که خاکِ جاده‌های پیاده‌روی، با عرقِ جبینِ زائران مخلوط شده و بویِ دلتنگی می‌دهد. «رضا... خواب نیستی؟» صدای آرام و ملایم «مریم» را شنیدم. او در اتاق بغلی بود، اما از پشت در، انگار صدای خیال بود. مریم، خواهر کوچکتر من، که تنها کسی بود که می‌توانست در اوج هیاهوی ذهنی من، آرامش ایجاد کند. خودم را بالا کشیدم و با صدایی که سعی می‌کرد ممتد و عادی به نظر برسد، گفتم: «نه مریم جان، فقط دارم به فردا فکر می‌کنم.» چند لحظه سکوت حاکم شد و بعد صدای قدم‌های نرم او را شنیدم که به اتاقم نزدیک شد. در آرام باز شد و او با همان چهره‌ی معصوم و چشم‌های خیس از شوق، داخل آمد. مریم با آن چادر نماز کوتاهی که همیشه روی سر داشت، شبیه به فرشته‌ای به نظر می‌رسید که از میان ابرها به زمین آمده باشد. او روی صندلی کنار تختم نشست و با صدایی که لرزش خفیفی داشت، گفت: «باورت می‌شه؟ فقط چند ساعت دیگه... چند ساعت دیگه شروع می‌شه. انگار تمام عمر داشتیم برای همین لحظه آماده می‌شدیم.» لبخند تلخی زدم. حق با او بود. تمام آن شب‌های عبادت، تمام آن دفعاتی که با هم در مسجد شهر، برای رسیدن به این لحظه دعا کرده بودیم، حالا داشت به واقعیت تبدیل می‌شد. اما در اعماق وجودم، چیزی شبیه به یک لرزش نامعلوم وجود داشت. نه از ترس، بلکه از نوعی هیجانِ سنگین؛ انگار می‌دانستم این سفر، فقط یک پیاده‌روی ساده از نجف تا کربلا نیست. انگار این سفر، قرار است ما را از چیزی که هستیم، به چیزی دیگر تبدیل کند. گفتم: «مریم، تو هم احساس می‌کنی؟ انگار این بار، هوا فرق می‌کنه. انگار مسیر، منتظر ماست... اما با یه جور نگاه متفاوت.» مریم نگاهش را به پنجره دوخت، جایی که ماه در میان تارهای تاریکی شب می‌درخشید. گفت: «امیدوارم همون‌طوری باشه که تو دعا می‌کردی، رضا. یه سفرِ خالص، یه سفر که فقط روحمون رو بشوره.» نمی‌دانستم که آن «شستنِ روح»، قرار است با طوفانی از اتفاقات غیرقابل باور همراه باشد. نمی‌دانستم که در مسیرِ این پیاده‌روی، مرز میان واقعیت و رویا، میان مادیات و ماوراءالطبیعه، آن‌قدر نازک خواهد شد که شاید دیگر نتوانیم تشخیص دهیم کدام جهان، جهانِ واقعی ماست. ساعتی که در گوشه‌ی اتاق بود، با صدای بلند ضربه‌ای گرفت. انگار اعلام شروعِ یک فصل جدید از زندگی ما بود. فصلی که در آن، هر قدم، یک راز را از زیر خاکِ جاده‌ها بیرون می‌کشید. [پایان پارت اول]
پارت دوم: نخستین قدم در غبارِ سپیده ساعت چهار صبح بود. دنیا در میانه‌ی یک خوابِ عمیق و سنگین فرو رفته بود، اما من و مریم، از مدت‌ها قبل، با لرزشِ خفیفِ هیجان، از خواب بیدار شده بودیم. آسمان، رنگِ سرمه‌ایِ تیره و غلیظی داشت، انگار آسمان هم برای شروع این سفر، در حالِ سوگواری یا شاید در حالِ آماده شدن برای یک رخداد بزرگ بود. صدای کشیده شدنِ کوله‌پشتی‌های سنگین روی کفِ اتاق، در سکوتِ خانه، مثل صدای غرشِ کوچکی به نظر می‌رسید. مریم با دقت، پوششِ سفرش را مرتب می‌کرد. دست‌هایش کمی می‌لرزید؛ نه از سرما، که از آن نوع لرزشی که وقتی آدم در آستانه‌ی انجام کاری بزرگ قرار می‌گیرد، در رگ‌هایش جاری می‌شود. «رضا، فکر می‌کنی جاده چقدر طولانی باشه؟» صدایش در فضای خمارِ صبح، کمی خش‌دار شده بود. من در حالی که بندِ کفش‌هایم را سفت می‌کردم، نگاهی به او انداختم. چشم‌هایش در نورِ ضعیفِ چراغ‌قلم، برق می‌زد. گفتم: «مسافت جاده رو که می‌دونیم، مریم. اما طولِ این سفر... این رو فقط خودش می‌دونه. این بار، انگار قدم‌ها قرار نیست فقط روی زمین باشه.» کمی مکث کردیم. سکوتِ میان ما، سکوتِ پرمعنایی بود. ما دو فرزند خانواده‌ای مذهبی بودیم که تمامِ عمرمان را با ذکر و دعا بزرگ کرده بودیم، اما این بار، انگار یک دعوتِ پنهانی دریافت کرده بودیم؛ دعوتی که فراتر از یک پیاده‌رویِ ساده بود. وقتی از درِ خانه بیرون آمدیم، هوای سردِ صبح، مثل تیغه‌ای بی‌صدا، صورت‌مان را لمس کرد. خیابان‌ها خالی بودند و تنها صدای برخوردِ تنها ماشینِ عبوری با آسفالت، سکوتِ شهر را می‌شکست. ما به سمتِ ایستگاهِ اصلی حرکت کردیم. هر قدم که برمی‌داشتیم، انگار بخشی از گذشته‌ی ما را پشت سر می‌گذاشتیم. رسیدن به محل تجمعِ زائران، انگار ورود به دنیای دیگری بود. صدایی که از دور می‌آمد، ترکیبی از زمزمه‌های دعا، صدای برخوردِ جاده‌ها و پچ‌پچِ زبان‌های مختلف بود. بوی خاک، بوی عرق، و بویِ نانِ تازه از موکب‌های کنار جاده، در هوا پیچیده بود. اما در میان این همه جمعیت، من دوباره همان حس را تجربه کردم؛ همان لرزشِ نامعلوم در ستون فقراتم. در حالی که منتظرِ حرکتِ اولین کاروان بودیم، مریم دست مرا گرفت. دستش سرد بود. «رضا... یه چیزی رو حس می‌کنی؟ انگار این جمعیت... انگار همه‌شون دارن به یه چیزِ دیگه نگاه می‌کنن. غیر از ما.» برگشتم و به اطراف نگاه کردم. زائرانِ مختلف، با چهره‌های خسته اما پر از نور، در حالِ عبور بودند. اما در گوشه‌ای از چشمم، چیزی دیدم که باعث شد نفسم برای لحظه‌ای حبس شود. مردی با ردایی خاکستری، در میانِ جمعیتِ متحرک، کاملاً ثابت ایستاده بود. او نه حرکت می‌کرد و نه با کسی حرف می‌زد. فقط با چشمانی که انگار از جنسِ سنگ بودند، به سمتِ ما خیره شده بود. وقتی پلک زدم و دوباره نگاه کردم، او دیگر آنجا نبود. انگار در میانِ جمعیت، مثلِ دود در هوا ناپدید شده بود. «چی شده رضا؟ چرا یهو خشک موندیم؟» مریم با نگرانی پرسید. سعی کردم لبخندی بزنم تا نگرانی را از چهره‌اش بپرانم. گفتم: «هیچی، هیچی نیست. فقط یه لحظه سرم گیج رفت. بیا، حرکت کردیم.» اما در اعماقِ قلبم، می‌دانستم که آن مرد، یا آن "حس"، اتفاقی نبود. اولین قدم را که برداشتیم، احساس کردم زمین زیر پایمان کمی لرزید؛ لرزشی که شاید ناشی از صدایِ سنگینِ کاروان‌ها بود، اما در ذهنِ من، شبیه به ضربه‌یِ اولینِ طبلِ شروعِ یک جنگ یا یک مراسمِ بسیار باستانی و عجیب بود. ما وارد جاده شدیم. جاده‌ای که قرار بود از نجف تا کربلا کشیده شود، اما برای ما، قرار بود از مرزهایِ شناخته‌شده‌یِ واقعیت، عبور کند. [پایان پارت دوم]
پارت سوم: زمزمه‌هایی از میانِ خاک سه روز از حرکت ما می‌گذشت. خورشید، بی‌رحم و بی‌پروا، بر جاده‌ی بی‌پایان می‌تابید و سایه‌هایمان را زیر پاهایمان می‌کشید. بدن‌هایمان سنگین شده بود و پاهایمان، آن‌گونه که در رویاهایمان تصور می‌کردیم، دیگر با اشتیاقِ محض به زمین نمی‌کوبیدند؛ بلکه با ریتمی خسته و ممتد، راه خود را از میانِ گرد و غبار باز می‌کردند. مریم در کنار من قدم می‌زد. چادرش، که حالا کمی خاک‌آلود شده بود، با هر قدم، با وزنی که انگار از سنگ ساخته شده بود، تکان می‌خورد. او کمتر صحبت می‌کرد. آن لبخندهای پرشورِ روزهای اول، حالا جای خود را به یک آرامشِ عمیق و کمی غمگین داده بود؛ آرامشی که از نوعِ آدم‌هایی است که یاد گرفته‌اند با سختی‌ها، نه با جنگیدن، بلکه با تسلیم شدن روبرو شوند. «رضا...» مریم با صدایی که انگار از دوردست‌ها می‌آمد، مرا صدا زد. نگاه کردم. صورتش از شدت گرما کمی سرخ شده بود، اما چشم‌هایش... چشم‌هایش چیزی را می‌جست که من نمی‌توانستم ببینم. «چیزی شده مریم؟» او ایستاد. به اطراف نگاه کرد. جاده، مثل همیشه، پر از زائران بود. مردانی با ریش‌های سپید، زنانی با چادرهای سیاه و کودکان با چشم‌های پر از کنجکاوی. اما مریم با لرزشِ خفیفی در صدا گفت: «اون صدا رو می‌شنوی؟» من مکث کردم. تمام تلاشم را کردم تا سکوتِ جاده را بشکنم. صدای برخوردِ کفش‌ها بر خاک، صدای باد که از میانِ تپه‌های دوردست می‌گذشت و صدایِ دورِ ناله‌های مداومِ زائران... اما مریم به چیزی اشاره می‌کرد که در لایه‌های زیرینِ این صداها پنهان بود. «صدایِ چی مریم؟ فقط صدای باد و آدم‌هاست.» او با اصرار گفت: «نه... مثل یه جور زمزمه. انگار هزاران نفر دارن هم‌زمان یه اسم رو زیر لب می‌گن، اما نه با صدای بلند... انگار از زیرِ زمین میاد.» من سعی کردم به خودم بقیا بدهم. شاید از شدتِ خستگی بود، شاید از کم‌آبی. اما وقتی دوباره گوش سپردم، برای یک لحظه‌ی بسیار کوتاه، لرزشی در لایه‌های شنوایی‌ام حس کردم. انگار زمین، زیر پاهایمان، داشت چیزی را زمزمه می‌کرد. صدایی که نه کلمات بودند و نه موسیقی؛ بیشتر شبیه به یک ارتعاشِ قدیمی و باستانی بود. ناگهان، جمعیت در جلو کمی متوقف شد. یک موکبِ کوچک، که با چوب‌های ساده بنا شده بود، در حاشیه جاده قرار داشت. یک پیرمرد با ردایِ کهنه، که دقیقاً شبیه همان مرد خاکستریِ شبِ اول بود، در کنار جاده نشسته بود. او در حالِ ریختنِ چای در استکان‌های کوچک بود، اما نگاهش... نگاهش مستقیم به ما بود. قلبم تند زد. از مریم خواستم با سرعت بیشتری قدم برداریم. می‌خواستم از آن نگاهِ سنگین فرار کنم. اما وقتی از کنار آن موکب گذشتیم، اتفاقی افتاد که تمامِ منطقِ ذهنم را در هم شکست. در حالی که از کنار آن پیرمرد می‌گذشتیم، بادِ شدیدی برخاست؛ بادی که از آسمان نیامده بود، انگار از شکافِ میانِ زمین و آسمان برآمده بود. مریم از شدتِ باد تعادلش را از دست داد و نزدیک بود سقوط کند. من دستش را گرفتم، اما در همان لحظه، مریم با فریادی کوتاه گفت: «رضا! نگاه کن!» من به جایی که او اشاره می‌کرد نگاه کردم. در میانِ گرد و غبارِ برخاسته از جاده، سایه‌ای بزرگ و عظیم، شبیه به یک ستونِ آتشین یا یک موجودِ عظیم‌الجثه، برای لحظه‌ای در میانِ جمعیتِ زائران ظاهر شد. آن سایه، نه از جنسِ گوشت و پوست بود و نه از جنسِ دود؛ انگار یک شکافِ تاریکی در تاریکیِ خودِ هوا بود. مردمِ اطراف، حتی متوجه نشدند. آن‌ها با همان حالِ عادی، به راه خود ادامه می‌دادند. گویی آن موجود، یا آن پدیده، فقط برای ما، برای من و مریم، وجود داشت. من به پیرمرد نگاه کردم. او هنوز همان‌طور آرام نشسته بود و با لبخندی که بیشتر به یک پوزخندِ مرموز شباهت داشت، به ما خیره شده بود. او زیر لب چیزی گفت که با صدای باد، مستقیماً در گوش من پیچید: «مسیر... تازه شروع شده...» تپش قلبم در گلویم می‌کوبید. مریم دستم را چنان محکم فشار می‌داد که انگار می‌خواست تمامِ ترسش را به من منتقل کند. من می‌دانستم که ما دیگر آن دو جوانی نیستیم که صبحِ روز اول از خانه بیرون آمدند. ما واردِ قلمرویی شده بودیم که قوانینِ آن، دیگر با کتاب‌های مذهبی که خوانده بودیم، یکی نبود. ما راه افتادیم، اما این بار، با نگاهی به پشتِ سر که انگار هرگز به پایان نمی‌رسید. [پایان پارت سوم]
فعلا تا اینجا باشه ماهم یکم استراحت کنیم😅
پارت بندی ها این جا قرار میگیره اینجا: https://eitaa.com/alef_mim_128/114 این جوری کردم که گم نکنید😁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینو
و
اینو
یادتون نره😉🥺