پارت سوم: زمزمههایی از میانِ خاک
سه روز از حرکت ما میگذشت. خورشید، بیرحم و بیپروا، بر جادهی بیپایان میتابید و سایههایمان را زیر پاهایمان میکشید. بدنهایمان سنگین شده بود و پاهایمان، آنگونه که در رویاهایمان تصور میکردیم، دیگر با اشتیاقِ محض به زمین نمیکوبیدند؛ بلکه با ریتمی خسته و ممتد، راه خود را از میانِ گرد و غبار باز میکردند.
مریم در کنار من قدم میزد. چادرش، که حالا کمی خاکآلود شده بود، با هر قدم، با وزنی که انگار از سنگ ساخته شده بود، تکان میخورد. او کمتر صحبت میکرد. آن لبخندهای پرشورِ روزهای اول، حالا جای خود را به یک آرامشِ عمیق و کمی غمگین داده بود؛ آرامشی که از نوعِ آدمهایی است که یاد گرفتهاند با سختیها، نه با جنگیدن، بلکه با تسلیم شدن روبرو شوند.
«رضا...» مریم با صدایی که انگار از دوردستها میآمد، مرا صدا زد.
نگاه کردم. صورتش از شدت گرما کمی سرخ شده بود، اما چشمهایش... چشمهایش چیزی را میجست که من نمیتوانستم ببینم.
«چیزی شده مریم؟»
او ایستاد. به اطراف نگاه کرد. جاده، مثل همیشه، پر از زائران بود. مردانی با ریشهای سپید، زنانی با چادرهای سیاه و کودکان با چشمهای پر از کنجکاوی. اما مریم با لرزشِ خفیفی در صدا گفت: «اون صدا رو میشنوی؟»
من مکث کردم. تمام تلاشم را کردم تا سکوتِ جاده را بشکنم. صدای برخوردِ کفشها بر خاک، صدای باد که از میانِ تپههای دوردست میگذشت و صدایِ دورِ نالههای مداومِ زائران... اما مریم به چیزی اشاره میکرد که در لایههای زیرینِ این صداها پنهان بود.
«صدایِ چی مریم؟ فقط صدای باد و آدمهاست.»
او با اصرار گفت: «نه... مثل یه جور زمزمه. انگار هزاران نفر دارن همزمان یه اسم رو زیر لب میگن، اما نه با صدای بلند... انگار از زیرِ زمین میاد.»
من سعی کردم به خودم بقیا بدهم. شاید از شدتِ خستگی بود، شاید از کمآبی. اما وقتی دوباره گوش سپردم، برای یک لحظهی بسیار کوتاه، لرزشی در لایههای شنواییام حس کردم. انگار زمین، زیر پاهایمان، داشت چیزی را زمزمه میکرد. صدایی که نه کلمات بودند و نه موسیقی؛ بیشتر شبیه به یک ارتعاشِ قدیمی و باستانی بود.
ناگهان، جمعیت در جلو کمی متوقف شد. یک موکبِ کوچک، که با چوبهای ساده بنا شده بود، در حاشیه جاده قرار داشت. یک پیرمرد با ردایِ کهنه، که دقیقاً شبیه همان مرد خاکستریِ شبِ اول بود، در کنار جاده نشسته بود. او در حالِ ریختنِ چای در استکانهای کوچک بود، اما نگاهش... نگاهش مستقیم به ما بود.
قلبم تند زد. از مریم خواستم با سرعت بیشتری قدم برداریم. میخواستم از آن نگاهِ سنگین فرار کنم. اما وقتی از کنار آن موکب گذشتیم، اتفاقی افتاد که تمامِ منطقِ ذهنم را در هم شکست.
در حالی که از کنار آن پیرمرد میگذشتیم، بادِ شدیدی برخاست؛ بادی که از آسمان نیامده بود، انگار از شکافِ میانِ زمین و آسمان برآمده بود. مریم از شدتِ باد تعادلش را از دست داد و نزدیک بود سقوط کند. من دستش را گرفتم، اما در همان لحظه، مریم با فریادی کوتاه گفت: «رضا! نگاه کن!»
من به جایی که او اشاره میکرد نگاه کردم. در میانِ گرد و غبارِ برخاسته از جاده، سایهای بزرگ و عظیم، شبیه به یک ستونِ آتشین یا یک موجودِ عظیمالجثه، برای لحظهای در میانِ جمعیتِ زائران ظاهر شد. آن سایه، نه از جنسِ گوشت و پوست بود و نه از جنسِ دود؛ انگار یک شکافِ تاریکی در تاریکیِ خودِ هوا بود.
مردمِ اطراف، حتی متوجه نشدند. آنها با همان حالِ عادی، به راه خود ادامه میدادند. گویی آن موجود، یا آن پدیده، فقط برای ما، برای من و مریم، وجود داشت.
من به پیرمرد نگاه کردم. او هنوز همانطور آرام نشسته بود و با لبخندی که بیشتر به یک پوزخندِ مرموز شباهت داشت، به ما خیره شده بود. او زیر لب چیزی گفت که با صدای باد، مستقیماً در گوش من پیچید:
«مسیر... تازه شروع شده...»
تپش قلبم در گلویم میکوبید. مریم دستم را چنان محکم فشار میداد که انگار میخواست تمامِ ترسش را به من منتقل کند. من میدانستم که ما دیگر آن دو جوانی نیستیم که صبحِ روز اول از خانه بیرون آمدند. ما واردِ قلمرویی شده بودیم که قوانینِ آن، دیگر با کتابهای مذهبی که خوانده بودیم، یکی نبود.
ما راه افتادیم، اما این بار، با نگاهی به پشتِ سر که انگار هرگز به پایان نمیرسید.
[پایان پارت سوم]
#رمانمسیربیانتها
پارت بندی ها این جا قرار میگیره
اینجا: https://eitaa.com/alef_mim_128/114
این جوری کردم که گم نکنید😁