eitaa logo
|گـمـنـامے|🎙
414 دنبال‌کننده
463 عکس
465 ویدیو
7 فایل
۰﷽۰ میان دلتنگی‌ها، پناه ما نام «حسین» است. 🎙️ روایت‌های کربلا در کانال گمنام. جهت هماهنگی و درخواست: @Nameless_128 لینک گپ |گـمـنـامے³¹³| ↓↓↓ https://eitaa.com/joinchat/1685980824Cda2cb90749 همراه ما باشید...🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
یک کانال با عطر شهدا ادش یک دختر دهه نودی که می خواد به شهدا خدمت کنه از زندگی نامه بهترین الگوهای روی زمین حرف می زنیم و با شهدا آشنا میشیم شهدا شرمنده ایم 🥀 اینجا به نوع نقطه ی اتصال به شهد _________________بزن رو پیوست https://eitaa.com/shohadasharmandeim124
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی داداشت و عشقت همزمان نگرانت میشن🫠🥹
من متوجه شدم شما چه کسی هستین ولی اینم بگم که زیبا بود خیلی زیبا:)❤️‍🩹🌱🍃
❌پایان ناشناس❌ جوابتونو توی ناشناس دادم!
پارت چهارم: عطرِ مرگ و عود روز چهارم، هوا سنگین‌تر از همیشه بود. انگار اتمسفرِ اطرافمان غلیظ شده بود، گویی باید با هر قدم، از میانِ یک مایعِ نامرئی و چسبناک عبور می‌کردیم. خستگی، حالا دیگر فقط یک احساس جسمانی نبود؛ خستگی، مثل یک سایه‌ی سیاه، بر روحمان سنگینی می‌کرد. مریم کمی عقب‌تر از من راه می‌رفت. او مدام دست به چادرش می‌کشید، انگار که حس می‌کرد چیزی در هوا، در حالِ لمس کردنِ اوست. من هم همین‌طور بودم. حسی در پسِ گردن داشتم، مثل سوزنی که مدام روی اعصابم حرکت می‌کرد. من هم همین‌طور بودم. حسی در پسِ گردن داشتم، مثل سوزنی که مدام روی اعصابم حرکت می‌کرد. هوا به تدریج تغییر کرد. ابتدا فکر کردم شاید بوی بارانی که در راه است باشد؛ آن بوی خاکِ خیس و تازه که همیشه آرامش‌بخش است. اما وقتی به دهانم رسید، طعمِ آن آرامش نبود. طعمش تلخ، فلزی و بسیار قدیمی بود. ناگهان، بو تغییر کرد. یک بوی تند و غلیظ، از میانِ جمعیتِ زائران برخاست. بوی عودِ بسیار کهنه، از نوعی که انگار قرن‌ها در یک اتاقِ بسته و تاریک مانده باشد. اما این عود، با بویِ آرامش‌بخشِ مساجد و موکب‌ها فرق داشت. این بو، همراه با بوی سوختگیِ ملایمی بود؛ بوی خاکستری که از آتشِ چیزی سرد شده بود. مریم ناگهان ایستاد. او بینی‌اش را چین داد و با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «رضا... این بو رو حس می‌کنی؟ انگار... انگار توی یه مراسمِ قدیمی هستیم، نه وسطِ جاده.» من بو را با تمام وجود حس می‌کردم. بوی عود، با بوی عرق و خاکِ جاده در هم آمیخته بود و یک تضادِ عجیب ایجاد می‌کرد: ترکیبِ پاکیِ مذهبی و یک چیزی که... تاریک، عتیقه و ناخوانده بود. انگار مرز میانِ دنیای ما و یک دنیایِ دیگر، با این بو در حالِ فروپاشی بود. «مریم، حرکت کن. نباید اینجا بایستیم.» سعی کردم جدی به نظر برسم، اما خودم هم تحت تأثیر آن بو بودم. در همین حال، بارانِ ناگهانی شروع شد. اما این یک بارانِ معمولی نبود. قطراتِ باران، سنگین و سرد بودند و به محضِ برخورد با زمین، به جای اینکه خاک را نرم کنند، بوی خاکستری و سوختگی را بیشتر می‌کردند. جاده در عرض چند دقیقه، به باتلاقی از گل و لایِ سیاه تبدیل شد. مریم پایش در یک چاله‌ی عمیق لغزید. «آااااه!» فریادش را در میانِ صدای برخوردِ قطراتِ باران گم کرد. من با تمام توان به سمتش دویدم. گل و لایِ سیاه و چسبناک، مثل دست‌هایِ نامرئی، پاهایمان را در خود می‌کشید. وقتی مریم را بالا کشیدم، صورتش از شدتِ خستگی و ترس، رنگ‌پریده بود. او لرز می‌کرد؛ نه فقط از سرما، بلکه از آن حسی که نمی‌توانست نامی برایش پیدا کند. «رضا، اون‌ها رو ببین...» مریم با انگشت لرزانش به سمتِ حاشیه جاده اشاره کرد. در میانِ باران و گل و لای، زائرانی را می‌دیدیم که از کنار ما می‌گذشتند. اما آن‌ها... آن‌ها دیگر آدم‌های معمولی به نظر نمی‌رسیدند. زیر نورِ کم‌جانِ آسمانِ خاکستری، انگار سایه‌هایی بودند که فقط به زور در قالبِ انسان شکل گرفته بودند. آن‌ها بدونِ صحبت، بدونِ نگاه کردن به هم، با ریتمی مکانیکی و بی‌روح در گل و لای حرکت می‌کردند. و عجیب‌تر از همه، آن‌ها هیچ بویی نمی‌دادند؛ نه بوی عرق، نه بوی خستگی. آن‌ها فقط... بودند. من دوباره آن بوی عود و خاکستر را حس کردم. این بار، بو از نزدیک‌تر می‌آمد. انگار چیزی، درست در کنارِ گوشِ من، در حالِ سوختن بود. من مریم را محکم‌تر گرفتم. پیوندِ میانِ ما، تنها چیزی بود که در این دنیایِ در حالِ فروپاشی، هنوز واقعی به نظر می‌رسید. من می‌دانستم که باید ادامه دهیم، اما این سوال در ذهنم می‌چرخید: آیا ما هنوز در مسیرِ کربلا هستیم، یا پاهایمان را واردِ مسیری کرده‌ایم که در هیچ نقشه‌ای رسم نشده است؟ با هر قدمی که در گل و لای برمی‌داشتیم، لرزشِ زمین شدیدتر می‌شد. انگار زمین، در حالِ باز کردنِ دهانش برای بلعیدنِ ما بود. [پایان پارت چهارم]
پارت پنجم: شکاف در واقعیت بارانِ سیاه، حالا به تازیانه‌ای از گل و خاک تبدیل شده بود که به صورتمان می‌کوبید. مریم را در آغوش گرفته بودم؛ او دیگر حتی نمی‌توانست فریاد بزند، فقط لرزشِ بدنش بود که از میانِ لایه‌های لباس‌های خیسش حس می‌شد. ما در میانِ آن جمعیتِ بی‌روح، تنها موجوداتی بودیم که هنوز "احساس" می‌کردیم، و همین احساس، ما را از بقیه متمایز و در عین حال، در معرضِ خطر می‌کرد. ناگهان، زمین زیر پایمان با صدایی شبیه به شکستنِ استخوان، تکان شد. نه یک لرزشِ معمولی؛ بلکه یک تکانِ عمیق که انگار مرکزِ زمین را هدف گرفته بود. جمعیتِ بی‌روح که تا لحظاتی پیش با ریتمی یکنواخت حرکت می‌کردند، ناگهان در جای خود خشک شدند. آن‌ها نه ایستادند تا پناه‌گیر بگیرند، بلکه انگار "متوقف" شدند؛ مثل مجسمه‌هایی که ناگهان از حرکت بازمانده باشند. سکوت... سکوتِ مطلق و مرگباری جایِ صدایِ برخوردِ باران را گرفت. انگار صدا، در هوا منجمد شده بود. «رضا... نگاه کن... آسمون رو ببین...» صدای مریم، مثل فشردنِ یک تکه یخ در گلو، بسیار ضعیف و شکسته بود. من سرم را بالا آوردم و در همان لحظه، تمامِ آنچه در تمامِ زندگی‌ام آموخته بودم، در برابرِ چشمانم فرو ریخت. آسمان، آن ابرهای خاکستری و تیره، دیگر جبهه‌ای از ابر نبودند. آن‌ها مانندِ پارچه‌هایی که در دستِ یک غولِ نامرئی پاره شده باشند، در هم شکافته بودند. از میانِ آن شکاف‌ها، نوری بیرون نمی‌آمد؛ بلکه نوعی "تاریکیِ متراکم" به پایین سرازیر بود. تاریکی‌ای که چنان سنگین بود که انگار می‌توانستی وزنِ آن را روی شانه‌هایت حس کنی. و بعد، آن اتفاق افتاد. نقطه چرخش. در مرکزِ آن شکافِ آسمانی، چیزی شروع به ظهور کرد. آن نبود که یک موجود باشد، یا یک پدیده؛ آن، یک "مرز" بود. انگار واقعیتِ جاده، مثل یک پرده‌ی نازک، در حالِ پاره شدن بود. از آن شکاف، بخشی از یک منظره‌ی دیگر نمایان شد. منظره‌ای که نه با جاده‌ی اربعین سازگار بود و نه با هیچ‌کدام از قوانینِ فیزیکِ ما. من یک شهر را دیدم... اما شهری که از سنگِ سیاه و شیشه‌ی درخشان ساخته شده بود و در میانه‌ی آن، درختی عظیم قرار داشت که برگ‌هایش نه از سبز، بلکه از نورهای سردِ آبی می‌درخشیدند. آن منظره، درست در بالایِ سرِ ما، مثل یک حبابِ غول‌آسا معلق بود. «این... این امکان نداره...» زمزمه کردم. نفسم در سینه حبس شده بود. ناگهان، یکی از آن زائرانِ بی‌روح که در چند قدمی ما بود، به سمتِ ما برگشت. او برای اولین بار سرش را بلند کرد. اما وقتی چهره‌اش در نورِ عجیبِ شکافِ آسمان روشن شد، قلبم از جای خود کنده شد. او... او نداشت چشم. جای چشم‌هایش، فقط دو حفره‌ی خالی و سیاه بود که از آن‌ها همان بوی عود و خاکسترِ تندی بیرون می‌آمد. او دهان باز کرد، اما صدایی از گلویش خارج نشد؛ به جای صدا، فقط یک موجِ لرزشی از زمین گذشت که باعث شد مریم از شدتِ فشار، از دست من رها شود. مریم با فریادی که انگار از اعماقِ یک چاه می‌آمد، به سمتِ آن شکافِ آسمانی کشیده شد. او روی زمین نمی‌خزید، بلکه انگار جاذبه برای او تغییر کرده بود. او داشت به سمتِ آن دنیایِ دیگر، به سمتِ آن شهرِ سیاه و درختِ نوری، بالا می‌رفت! «مریم! دستم رو بگیر!» من با تمامِ توان به سمتش دویدم. انگار در میانِ یک غلتکِ نامرئی درگیر بودم. هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم، زمین بیشتر زیر پایم خالی می‌شد. در همان لحظه، آن مردِ خاکستری را دیدم؛ او دوباره ظاهر شده بود. این بار، دقیقاً در میانه‌ی فاصله بین من و مریم ایستاده بود. او نه به من نگاه می‌کرد، نه به مریم. او فقط دستش را در هوا حرکت می‌داد، انگار که دارد موسیقی‌ای نامرئی را رهبری می‌کند. و با هر حرکتِ دستِ او، شکافِ آسمان بزرگتر می‌شد و مریم بیشتر به سمتِ آن تاریکیِ عظیم کشیده می‌شد. در آن لحظه‌ی هولناک، متوجه شدم که ما دیگر در سفرِ اربعین نیستیم. ما واردِ یک "میان‌بر" شده‌ایم؛ جایی که ایمان، ترس، واقعیت و خیال، در هم می‌آمیزند و مرز میانِ آن‌ها، دیگر وجود ندارد. من دستم را دراز کردم... و درست وقتی که انگشتانم با لبه‌ی چادرِ خیسِ مریم برخورد کرد، صدایِ یک انفجارِ عظیم و بی‌صدا آمد. همه چیز سیاه شد. [پایان پارت پنجم]
پارت ششم: میزبانی در خانه‌ی فراموش‌شده سیاهی... سیاهی چنان غلیظ بود که انگار در دهانم را پر کرده بود. نه خبری از صدای انفجار بود و نه خبری از لرزش زمین. فقط یک سکوتِ مطلق، مثل سنگینیِ یک گورستان. تا اینکه، یک دردِ تیز و ضربان‌دار در گیجگاهِ سرم پیچید. ضربانِ قلبم را می‌توانستم در گوش‌هایم بشنوم؛ مثل طبلِ جنگی که در یک فضای بسته کوبیده می‌شود. سعی کردم چشم‌هایم را باز کنم، اما پلک‌هایم انگار به هم چسبیده بودند. با هر تلاش، حس می‌کردم پوستِ چشم‌هایم در حالِ پاره شدن است. بالاخره، بعد از آنچه شاید ساعت‌ها طول کشیده بود، چشم‌هایم باز شد. نور، ضعیف و زرد بود. نه آن نورِ تندِ خورشید و نه آن تاریکیِ مطلقِ قبلی. نوری مثل نورِ شمع‌هایِ رو به اتمام، که از دیواره‌هایِ چوبی و قدیمیِ یک اتاق می‌تابید. سعی کردم بلند شوم، اما تمامِ بدنم به شدت درد می‌کرد. انگار از ارتفاعی بسیار بلند به زمین پرتاب شده بودم. اولین چیزی که متوجه شدم، بوی بود. دوباره همان بو: عود، خاکستر و چیزی شبیه به بوی چرمِ کهنه. «مریم... مریم کجاست؟» صدایم به سختی از گلویم خارج شد؛ خش‌دار و ناآشنا. نگاهی به اطراف انداختم. من در یک اتاقِ بزرگ و دایره‌ای شکل بودم. دیوارهایی از چوبِ سوخته و سنگ‌های سیاه که انگار از دلِ کوه بیرون کشیده شده بودند. سقف، بسیار بلند و تاریک بود و از میانِ شکاف‌هایش، تکه‌هایی از نورِ ماه به پایین می‌ریخت. اینجا یک موکب نبود. این یک خانه بود؛ یا شاید یک معبد؛ یا چیزی که از ترکیبِ این‌ها ساخته شده بود. «رضا؟» صدایی از گوشه‌ی اتاق آمد. قلبم فرو ریخت. مریم! او روی یک تختِ ساده و چوبی دراز کشیده بود. لباس‌هایش هنوز خیس بود، اما دیگر آن لرزشِ شدیدِ قبلی را نداشت. صورتش رنگ‌پریده بود، اما بیدار بود. به سمتش دویدم و وقتی دستش را گرفتم، از شدتِ گرمای غیرطبیعیِ پوستش جا خوردم. «مریم، تو خوبی؟ اتفاقی افتاد؟ ما کجا هستیم؟» او با چشمانی که انگار از حدقه بیرون زده بودند، به من خیره شد. «رضا... ما جاده نیستیم. ما... ما توی یه جای دیگه هستیم. اون مرد... اون مرد خاکستری... اون داشت ما رو دعوت می‌کرد.» من خواستم بگویم آرام باش، اما قبل از اینکه کلمه را ادا کنم، صدایِ قدم‌هایی سنگین را از راهرویِ تاریکِ ورودی شنیدم. قدم‌هایی که با ریتمی بسیار منظم و بی‌روح بر روی سنگ‌های سرد کوبیده می‌شدند. *تپ... تپ... تپ...* درِ چوبی و عظیمِ اتاق با صدایِ ناله و درنگی طولانی، باز شد. یک مرد وارد شد. او بلندقد بود و رداهایِ بسیار سیاهی به تن داشت که انگار از سایه بافته شده بودند. اما چیزی که تمامِ خون را در رگ‌هایم منجمد کرد، چهره‌اش نبود؛ بلکه چیزی بود که در دستانش داشت. او یک ظرفِ نقره‌ایِ قدیمی بود که از آن بخارِ غلیظی بلند می‌شد؛ بخاری که دقیقاً همان بوی عود و خاکستر را داشت. او به سمت ما آمد و بدون اینکه حتی نگاهی به ما بیندازد، ظرف را روی میزی در مرکزِ اتاق گذاشت. «میهمانانِ مسیر...» صدایش برخلافِ ظاهرش، بسیار آرام و ملایم بود، اما حسی از قدرتِ باستانی در آن نهفته بود. «خیلی دیر رسیدید. جاده... خیلی وقت پیش بسته شد.» من با لرزشِ صدا گفتم: «ما... ما می‌خواهیم به کربلا برسیم. ما زائر هستیم. شما کجایید؟» مرد ایستاد. سایه‌ی او روی دیوار، بسیار بزرگتر از ابعادِ واقعی‌اش بود. او برای اولین بار سرش را به سمت ما چرخاند. در زیرِ نورِ کم‌جانِ شمع، دیدم که او هم... او هم چشم نداشت. فقط دو حفره‌ی سیاه و عمیق. او لبخندی زد که تمامِ امیدِ من را در هم شکست و گفت: «کربلا؟ شما هنوز در فکرِ رسیدن به مقصد هستید؟ اینجا، جایی است که تمامِ مسیرها به پایان می‌رسند. اینجا، جایی است که حقیقت، از خیال جدا می‌شود.» او به سمتِ مریم رفت. من خواستم جلوی او را بگیرم، اما انگار تمامِ نیرویِ عضلاتم از بین رفته بود. او ظرفِ نقره‌ای را نزدیکِ صورتِ مریم برد. «بخورید...» مرد گفت. «بخورید تا بفهمید چقدر از حقیقت دور بودید.» همزمان با این حرف، من متوجه شدم که دیواره‌هایِ اتاق شروع به حرکت کردن کرده‌اند. دیوارها در حالِ چرخیدن بودند. اتاق، مثل یک دستگاهِ قدیمی، شروع به چرخش کرد و من حس کردم که فضا و زمان در حالِ فروپاشی هستند. مریم، با نگاهی که ترکیبی از ترس و یک جورِ عجیب از تسلیم بود، دستش را به سمتِ ظرفِ بخارآلود دراز کرد. «مریم، نه!» فریاد زدم، اما صدای من در میانِ چرخشِ دیوارها، مثل یک زمزمه‌ی گم‌شده در باد، ناپدید شد. [پایان پارت ششم]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حقیقتا دلم میخواد برگردم به روزی که رهبر شهید اخرین سخنرانیشون رو انجام دادن}😭💔