پارت ششم: میزبانی در خانهی فراموششده
سیاهی...
سیاهی چنان غلیظ بود که انگار در دهانم را پر کرده بود. نه خبری از صدای انفجار بود و نه خبری از لرزش زمین. فقط یک سکوتِ مطلق، مثل سنگینیِ یک گورستان.
تا اینکه، یک دردِ تیز و ضرباندار در گیجگاهِ سرم پیچید. ضربانِ قلبم را میتوانستم در گوشهایم بشنوم؛ مثل طبلِ جنگی که در یک فضای بسته کوبیده میشود. سعی کردم چشمهایم را باز کنم، اما پلکهایم انگار به هم چسبیده بودند. با هر تلاش، حس میکردم پوستِ چشمهایم در حالِ پاره شدن است.
بالاخره، بعد از آنچه شاید ساعتها طول کشیده بود، چشمهایم باز شد.
نور، ضعیف و زرد بود. نه آن نورِ تندِ خورشید و نه آن تاریکیِ مطلقِ قبلی. نوری مثل نورِ شمعهایِ رو به اتمام، که از دیوارههایِ چوبی و قدیمیِ یک اتاق میتابید.
سعی کردم بلند شوم، اما تمامِ بدنم به شدت درد میکرد. انگار از ارتفاعی بسیار بلند به زمین پرتاب شده بودم. اولین چیزی که متوجه شدم، بوی بود. دوباره همان بو: عود، خاکستر و چیزی شبیه به بوی چرمِ کهنه.
«مریم... مریم کجاست؟»
صدایم به سختی از گلویم خارج شد؛ خشدار و ناآشنا.
نگاهی به اطراف انداختم. من در یک اتاقِ بزرگ و دایرهای شکل بودم. دیوارهایی از چوبِ سوخته و سنگهای سیاه که انگار از دلِ کوه بیرون کشیده شده بودند. سقف، بسیار بلند و تاریک بود و از میانِ شکافهایش، تکههایی از نورِ ماه به پایین میریخت.
اینجا یک موکب نبود. این یک خانه بود؛ یا شاید یک معبد؛ یا چیزی که از ترکیبِ اینها ساخته شده بود.
«رضا؟»
صدایی از گوشهی اتاق آمد. قلبم فرو ریخت. مریم!
او روی یک تختِ ساده و چوبی دراز کشیده بود. لباسهایش هنوز خیس بود، اما دیگر آن لرزشِ شدیدِ قبلی را نداشت. صورتش رنگپریده بود، اما بیدار بود.
به سمتش دویدم و وقتی دستش را گرفتم، از شدتِ گرمای غیرطبیعیِ پوستش جا خوردم. «مریم، تو خوبی؟ اتفاقی افتاد؟ ما کجا هستیم؟»
او با چشمانی که انگار از حدقه بیرون زده بودند، به من خیره شد. «رضا... ما جاده نیستیم. ما... ما توی یه جای دیگه هستیم. اون مرد... اون مرد خاکستری... اون داشت ما رو دعوت میکرد.»
من خواستم بگویم آرام باش، اما قبل از اینکه کلمه را ادا کنم، صدایِ قدمهایی سنگین را از راهرویِ تاریکِ ورودی شنیدم. قدمهایی که با ریتمی بسیار منظم و بیروح بر روی سنگهای سرد کوبیده میشدند.
*تپ... تپ... تپ...*
درِ چوبی و عظیمِ اتاق با صدایِ ناله و درنگی طولانی، باز شد.
یک مرد وارد شد. او بلندقد بود و رداهایِ بسیار سیاهی به تن داشت که انگار از سایه بافته شده بودند. اما چیزی که تمامِ خون را در رگهایم منجمد کرد، چهرهاش نبود؛ بلکه چیزی بود که در دستانش داشت. او یک ظرفِ نقرهایِ قدیمی بود که از آن بخارِ غلیظی بلند میشد؛ بخاری که دقیقاً همان بوی عود و خاکستر را داشت.
او به سمت ما آمد و بدون اینکه حتی نگاهی به ما بیندازد، ظرف را روی میزی در مرکزِ اتاق گذاشت.
«میهمانانِ مسیر...» صدایش برخلافِ ظاهرش، بسیار آرام و ملایم بود، اما حسی از قدرتِ باستانی در آن نهفته بود. «خیلی دیر رسیدید. جاده... خیلی وقت پیش بسته شد.»
من با لرزشِ صدا گفتم: «ما... ما میخواهیم به کربلا برسیم. ما زائر هستیم. شما کجایید؟»
مرد ایستاد. سایهی او روی دیوار، بسیار بزرگتر از ابعادِ واقعیاش بود. او برای اولین بار سرش را به سمت ما چرخاند. در زیرِ نورِ کمجانِ شمع، دیدم که او هم... او هم چشم نداشت. فقط دو حفرهی سیاه و عمیق.
او لبخندی زد که تمامِ امیدِ من را در هم شکست و گفت: «کربلا؟ شما هنوز در فکرِ رسیدن به مقصد هستید؟ اینجا، جایی است که تمامِ مسیرها به پایان میرسند. اینجا، جایی است که حقیقت، از خیال جدا میشود.»
او به سمتِ مریم رفت. من خواستم جلوی او را بگیرم، اما انگار تمامِ نیرویِ عضلاتم از بین رفته بود. او ظرفِ نقرهای را نزدیکِ صورتِ مریم برد.
«بخورید...» مرد گفت. «بخورید تا بفهمید چقدر از حقیقت دور بودید.»
همزمان با این حرف، من متوجه شدم که دیوارههایِ اتاق شروع به حرکت کردن کردهاند. دیوارها در حالِ چرخیدن بودند. اتاق، مثل یک دستگاهِ قدیمی، شروع به چرخش کرد و من حس کردم که فضا و زمان در حالِ فروپاشی هستند.
مریم، با نگاهی که ترکیبی از ترس و یک جورِ عجیب از تسلیم بود، دستش را به سمتِ ظرفِ بخارآلود دراز کرد.
«مریم، نه!» فریاد زدم، اما صدای من در میانِ چرخشِ دیوارها، مثل یک زمزمهی گمشده در باد، ناپدید شد.
[پایان پارت ششم]
#رمانمسیربیانتها
حقیقتا دلم میخواد برگردم به روزی که رهبر شهید اخرین سخنرانیشون رو انجام دادن}😭💔
|گـمـنـامے|🎙
ای کاش که بیدار شوم باز تو باشی
بی انکه نخی مو ز سرت کم شده باشد🥀
بِسمِ الله غآصِبِ الجَبآرینْ ❤️🔥
اِنآ مِنْ مُجرِمینَ المُنتَقِمونْ🧔🏻⚔️🔫
اینجا؟ اممممم اینجا ما ی کانال دلی بعد شهادت رهبرمون زدیم😭
اینحا قراره ما کنار هم ما بسیجیان سید خراسانی کنار هم کلی پستای سیاسی و مذهبی ببینیم🌱
پس ب عشق رهبر شهید عضو بشید🌱
ادمین کانال؟@Khademmoreza313 🌱🕊
ادمین تبادل کانال؟ @Mahdisaidipoor110🌱
لینک کانال؟ مجاهدون"mojahedon"
خستم از دنیا از زندگی؟
چنل 《یاران امام حسین》 هست👍
حوصلم سر رفته ؟
چنل 《یاران امام حسین 》هست🌺
مذهبی نیستم؟
چنل 《یاران امام حسین 》مذهبی و غیر مذهبی نداره😘
میخوام مذهبی شم ؟
با پست های چنل 《یاران امام حسین》 مذهبی شو😊
آرامش ندارم؟
با این چنل آرامش پیدا میکنی😉
اینم لینک کانال
👇https://eitaa.com/joinchat/1961100919C7a2d9f723f
اینجا یک کانال مذهبی متعلق به یک دختر ده نودیه ❤️ همراه با کلی چالش😍خیلی خوشحال میشم عضو شید🌺
هدایت شده از محفل عاشقان
ساعت ۱۸ ناشناس داریم😉
مجموعهناشناسآقایالفمیم❤️🩹
هدایت شده از ⟨‹مـجـمـوعـه|گـمـنـامے|📿›⟩
ـ ❤️🩹مجموعهناشناسآقایالفمیم↓↓↓
محفلعاشقان:https://eitaa.com/GatheringofLovers