eitaa logo
|گـمـنـامے|🎙
415 دنبال‌کننده
464 عکس
465 ویدیو
7 فایل
۰﷽۰ میان دلتنگی‌ها، پناه ما نام «حسین» است. 🎙️ روایت‌های کربلا در کانال گمنام. جهت هماهنگی و درخواست: @Nameless_128 لینک گپ |گـمـنـامے³¹³| ↓↓↓ https://eitaa.com/joinchat/1685980824Cda2cb90749 همراه ما باشید...🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا من فردا دیگه دارم میرم برای چند وقتی اگر واقعا خداییش واقعا میتونید جهادی در راه خیر بیاید ادمین کانال مذهبی بشید و مدیریت کنید و فعالیت خوبی انجام بدید تشریف بیاورید پیوی: @alef_mim1_1_0 آن های هم که ریپ هستند در گروه زیر تشریف بیاورید: https://eitaa.com/joinchat/3612149370Cf5b82de8cb
تو باید می‌ماندی که نماندی رفتی🥺:) https://eitaa.com/Taravat3132
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفقای عزیز، همراهان همیشگی و برادران و خواهران مخلص... مدتی بود که در کنار شما بودم و باور کنید، هر ثانیه‌ای که با شما سپری شد، برای من فراتر از یک حضور ساده، یک زندگی بود. اما گاهی برای آرامش و آمادگی برای قدم‌های بعدی، باید کمی از این جمع فاصله گرفت. می‌خواستم بدانید که تا اواخر شهریور یا شروع ماه مهر، در کنار شما نخواهم بود. این یک جدایی نیست، بلکه وقفه‌ای است برای بازگشتِ دوباره. از صمیم قلب برای تک‌تک لحظاتی که با هم داشتیم سپاسگزارم. می‌دانم که در این مسیر، ممکن است گره‌ای در دل کسی گذاشته باشم یا ناخواسته رنجی به کسی رسانده باشم؛ پس از همه‌ی شما، از تمام خطاها و بدی‌های احتمالی، حلالیت می‌طلبم. برادران و خواهران عزیزم، اگر در مسیرِ این حضور، سهمی از دلتنگی یا ناراحتی برایتان داشتم، با دلِ پاک مرا ببخشید. امیدوارم خداوند در این مدت، بهترین‌ها، آرام‌ترین‌ها و زیباترین‌ها را پیش روی همه‌ی شما قرار دهد. تا دیداری دوباره در مهر ماه، در پناه حق باشید... یا علی مدد.
رفقا بریزید توی کانال روبیکا انجام بدید😉🌹 https://rubika.ir/SofrehAghigh (((نشر با خودتون👊 یا علی مدد 👋
آیدی جهت تبادلات و تبلیغات: @Hedaiat92 یادتون باشه تبادل با کانال های بالای آمار ۱۰۰ انجام میشه...
~بسم رب شهدا و صدیقین~ اطلاعات در مورد رمان ☆ نام رمان؛《ناحله》 تعداد پارت؛~۲۲۲~ ژانر؛<غمگین،عاشقانه،مذهبی،شهیدانه> روز پارت گذاری؛"هر روز ۳ پارت" معنای ناحله؛*دلداده ی متحول* زندگی نامه ی شهید محمد دهقان فرد و فاطمه موحد
هر قصه آنی دآرد .... عشق،نفرت،سرسختی یا تسلیم... آنِ این قصه هم تنهایی است ؛نه غربت ازلی و ناگزیر آدمی زاد، تنهایی؛خود خواسته ایست که آدم‌هآ در آن زخم هآیشآن را پنهآن کنند و غصه هایشآن را پوشیده با خود ببرند ... روایتِ آدم هایی که سهم بیشتری از رنج بر میدارند ! و کسی را شریک زخم ها و گریه هایشان نمیکند. اینک نآحِـــ♫ـــــله💙 بهآنه ای شد تا قدم بر خانه ی بزرگِ قلبِ شما بر داریم ... و شمآ را بآ گوشه ای از این رنج و تنهآیی همرآه سازیم... نآحِـــ♫ـــــله💙 راهله ای است که سآلیانِ سال با او همراه بودیم و همینک در دستِ تحریر است‌... امید است که توانسته بآشیم گوشه ای از این صراطِ سویِ حق را به تصویر کشیده باشیم. تشکر از همرآهیتآن...
بریم برا پارت گذاری
🧡✨🧡✨🧡✨🧡✨🧡✨ با باد سردی ک تو صورتم خورد لرزیدم و دوطرف سوییشرتم و محکم تر جمع کردم... همینطور که سعی میکردم قدمامو بلندتر وردارم زیر لب به آسمون و زمین غر میزدم حالا ی روز که من بدبخت باید پیاده برم کلاس، هوا انقدر سرد شده... لباس گرم ترم نپوشیدم لااقل... مسیر هم که تاکسی خور نیس اه اه اه.. کل راهو مشغول غر زدن بودم انقدر تند تند قدم برمیداشتم ک نفسام ب شماره افتاد. دیگه نزدیکای خونه معلمم بودم کوچه ی تاریک و که دیدم یاد حرف بابام افتادم که گفته بود.. اینجا خطرناکه سعی کن تنها نیای با احتیاط قدم ور میداشتم یخورده که گذشت حس کردم یکی پشت سرمه وقدم ب قدم همراهم میاد به خیال اینکه توهم زدم بی تفاوت به راهم ادامه دادم اما هر چی بیشتر میرفتم این توهم جدی تر از ی توهم ب نظر میرسید.. قدمامو تند کردم و به فرض اینکه یه ادم عادیه و داره راه خودشو میره و کاری با من نداره برگشتم عقب تا مطمئن شم بدبختانه درست حدس نزده بودم از شدت ترس سرگیجه گرفتم‌ اب دهنم و به زحمت قورت دادم وسعی کردم نفسای عمیق بکشم.. تا خواستم فرار و بر قرار ترجیح بدم و در برم یهو یه دستی محکم نشست رو صورتم و کشیدم عقب هرکاری کردم دستش و از رو دهنم ور دارم نشد.. چاقوشو گذاشت رو صورتم و در گوشم گفت :هییییس خانوم خوشگلهه تو که نمیخوای صورتت شطرنجی شه ها؟؟ لحن بدش ترسم و بیشتر کرد از اینهمه بد بیاری داشت گریه ام میگرفت خدایا غلط کردم اگه گناهیی کردم این بارم ببخش منو . از دست این مردتیکه نجاتم بده اخه چرا اینجا پرنده پر نمیزنه ؟؟ چسبوندم به دیوار و گفت :یالا کوله ات و خالی کن.. با دستای لرزون کاری ک گفت و انجام دادم‌ وسایل و ک داشتم میریختم پایین چشم خورد ب اینه شکسته تو کیفم ب سختی انداختمش داخل استینم کیف پولم و گذاشت تو جیبش بقیه چیزای کیفمم ی نگا انداخت و با نگاهی پر از شرارت و چشایی ک شده بودن هاله خون سرتا پام و با دقت برانداز میکرد چسبید بهم.. از قیافه نکرش چندشم شد دهنش بوی گند سیگار میداد با پشت دستش صورتم و لمس کرد و گفت:جوووون حس کردم اگه یه دیقه ی دیگه تو این وضع بمونم ممکنه رو قیافه نحسش بالا بیارم اب دهنم‌و جمع کردم و تف کردم تو صورتش محکم با پشت دست کوبید تو دهنم.. و فکم و گرفت و گفت: خوبه خوشم میاد از دخترای این مدلی.. داشتم فکر میکردم یه ادم چوب کبریت مفنگی چجوری میتونی انقدر زور داشته باشه فاصله امون داشت کم تر میشد با اینکه چادری نبودم و حجابم با مانتو بود ولی تا الان هیچ وقت ب هیچ نامحرمی انقدر نزدیک نشده بودم.. از عذابی که داشتم میکشیدم بغضم ترکید و زدم زیر گریه ولی نگاه خبیثش هنوز مثه قبل بود آینه رو تو دستم گرفتم وقتی دیدم تو ی باغ دیگه اس از فرصت استفاده کردم و با تمام زور ناچیزم آینه رو از قسمت تیزیش کشیدم رو کمرش صدای آخش بلند شد.. دیگه صبر نکردم ببینیم چی میشه با تمام قدرت دوییدم. از شانس خیلی بدم. پاهام به یه سنگ گنده گیر کرد و با صورت خوردم زمین دیگه نشد بلند شم بهم رسیده بود به نهایت ضعف رسیدم و دیگه نتونستم نقش دخترای شجاع و بازی کنم.. گریه ام ب هق هق تبدیل شده بود هم از ترس هم از درد اینبار تو نگاهش هیچی جز خشم ندیدم بلندم کرد و دنبال خودش کشوند هرچی فحشم از بچگی یاد گرفته بود و نثارم کرد.. همش چهره ی پدرم میومدم تو ذهنم و از خودم بدم میومد. مقاومت کردم ،از تقلاهای من کلافه شده بود چاقوش و گذاشت زیر گلوم و گفت : دخترجون من صبرم خیلی کمه میفهمی؟؟ خیلی کم.. یـهو .... ادامـــه دارد..!🍃 'اللّٰھـم‌عجـݪ‌لولیڪ‌الفـࢪج🧡🍂'
🧡✨🧡✨🧡✨🧡✨🧡✨ ی صدایی از پشت سرش بلند شد.. (صـبر منم خیلی کمه..) با شنیدن این صدا دلم اروم شد ولی اشکام بی اختیار رو گونه ام جاری بود.. ولم کرد ی نگاه ب پشت سرش انداخت وقتی کنار رفت تازه متوجه شدم صدای کی بود.. صاحب صدا قبل اینکه این آشغال فرار کنه یقش و گرفت و کوبید زمین . دستش درد نکنه تا جون داش زدتش.‌‌.. اون پسری هم که باهاش بود یه قدم اومد جلو ... ترسیدم ...خودمو کشیدم عقب ی دستمال گرفت سمتم با تعجب به زاویه دیدش نگاه میکردم سرشو گرفته بود اون سمت خیابون دستاش از عصبانیت میلرزید مزه ی شورِ خون و رو لبم حس کردم لبم بخاطر ضربه ای که زده بود پاره شده بودو خونریزی میکرد.. دستمالو ازش گرفتمو تشکر کردم. ازم دور شد.. اون یکی دوستش اومد جلو ... جلو حرف زدنمو گرفت _نامرد در رفت وگرنه میکشتمش ... بابا مگه ناموس ندارین خودتون ... رو کرد به منو ادامه داد شما خوبین؟؟؟ جاییتون که آسیب ندید ...؟؟ ازش تشکر کردمو گفتم که نه تقریبا سالمم چیزیم نشده ... هنوز به خاطر شوکی که بم وارد شد از چشام‌اشک میومد انگار کنترلشون دست خودم نبود.. دستمال و گذاشتم رو جای دستای کثیفش... اه چقدر از خودم بدم اومد پسره ادامه داد _ما میتونیم برسونیمتون.. سعی کردم آروم باشم +نه ممنون مزاحمتون نمیشم خودم میرم.. _تعارف میکنین؟؟ +نه.! پسره باشه ای گفت و رفت سمت دوستش ... همین طور که کتاباو وسایلامو از رو زمین جمع میکردم به زور پاشدم که لباسامو که پر از خاک شده بود بتکونم. به خودم لعنت فرستادم که چرا گذاشتم برن ... وای حالا چجوری دوباره این همه راهو برم اگه دوباره ... حتی فکرشم وحشتناکه .... اه اخه تو چرا بیشتر اصرار نکردی که من قبول کنم ... مشغول کلنجار رفتن با خودم بودم که دیدم یهو یه اِل نود وایستاده جلوم. توشو نگاه کردم دیدم دیدم همونایین که بهم کمک کردن .‌‌. کاش از خدا یه چی دیگه میخواسم ... همون پسره دوباره گف میرسونیمتون ... بدون اینکه دیگه چیزی بگه پریدم تو ماشین ... تنم میلرزید. خون خشکیده رو لبمو با دستمال پاک کردم . چند بار دیگه دست به سر و روم کشیدم که عادی به نظر برسم.. وای حالا نمیدونم اگه مامان اینا رو ببینم چی بگم..! دوباره همون پسره روشو کرد سمت صندلی عقب و ازم ادرس خونمونو پرسید.. اصلا نمیدونم چی گفتم بهش فقط لای حرفام فهمیدم گفتم شریعتی اگه میشه منو پیاده کنین ... با تعجب داشت به من نگاه میکرد که اون دوستش که در حال رانندگی بود یقه لباسشو کشید و روشو کرد سمت خودش. کل راه تو سکوت گذشت... وقتی رسیدیم شریعتی تشکر کردمو پیاده شدم ... حتی بدون اینکه چیزی تعارف کنم ...اصلا حالم خوب نبود.. دائم سرم گیج میرفت . همش حالت تهوع داشتم . به هر زوری شده بود خودمو رسوندم خونه.... ادامـــه دارد..! 🍃 'اللّٰھـم‌عجـݪ‌لولیڪ‌الفـࢪج🧡🍂'