●- - - - - - -<🔗🤍>- - - - - - -●
#ناروین
#پارتِسیصدوشصتوپنج
بیخیال افکارم شدم چشمانم را برهم گذاشتم و در کمتر از چند ثانیه به خواب رفتم.
با داخل شدن چندین مرد تنومند، از روی تخت بلند شدم و به گوشهای از دیوار پناه بردم. قیافهی هرکدامشان مانند یک دیو بود، به همان اندازه زشت و بد ترکیب.
در میان آنها چشم چرخاندم و به دنبال اثری از سیاوش میگشتم او که مرا به دست این همه دیو تنها نمیگذاشت، همانطور که در پیش مهران مرا رها نکرد.
لبان خشک شده از ترسم را با بیچارگی باز کردم و گفتم:
- س... سیاوش؟
نمیدانم چرا هر لحظه قیافهی آنها وحشتناکتر میشد و هر لحظه شباهت بیشتری با خون آشامها پیدا میکردند.
با بالا آمدن دست یکی از آنان نگاهم به دستانش افتاد و با دیدن ناخنهای بلند که خون از آن میچکید و به روی زمین میافتاد، روی زمین نشستم.
●- - - - - - -<🔗🤍>
کپی؟راضینیستم.