نانوشته.
ما هیچ وقت قدر لحظه هارو نمیدونم، تا وقتی که اون لحظه ها تبدیل به خاطره بشن. حسرت میخوری، سر چیزای ک
تهش چیشده اون لحظه ها. یا لذتشو بردیم یا تجربشو خریدیم.
گاهی میبینی هزارتا علامت سوال تو ذهنته. جوابشو پیدا میکنی، ولی یهو علامت سوال و جوابش گم میشن. به خاطر همینه که وقتی جواب یکی از هزاران سوالمو میدم دلم میخواد بیامو اینجا بگم اما یادم نیست. مگه جواب این سوال نباید به دردم بخوره؟ چرا یادم میره؟ نکنه توی لحظه های خاص به کمکم میان؟
نانوشته.
ما هیچ وقت قدر لحظه هارو نمیدونم، تا وقتی که اون لحظه ها تبدیل به خاطره بشن. حسرت میخوری، سر چیزای ک
فک کنم تا ابد دلم برات تنگ میشه، مثل ستاره ها که دلتنگ خورشید میشن در آسمان صبحگاهی.
نانوشته.
چرا جدیدا اینقدر همه چیز حوصله سر بر شده؟ جزییأتی ندارم که بهش فکر کنم. بدوند هیچ هیجانی هیچ بالا و
باورتون میشه از اونموقع تا الان مسابقه کومیته نداشتیم؟ اه. 😭
نانوشته.
" And I left a part of my soul in the past "
یادتونه اینو؟ باید بگم همه ی ما یه بخش از روحمون رو توی گذشته جا میزاریم. اما تفاوت تفکر الانم با اونموقع ها اینه که هر اتفاق خوب یا بدی اگه نمی افتاد، ممکن بود منِ الانو نداشته باشم، پس باید سعی کنم اتفاق هارو بپذیرم.
نانوشته.
و امروزم تموم شد...
امیدوارم امسالم مثل پارسال با همه ی اتفاقات خوب و بدش یادم بمونه.