_من هنوز برایش حرف دارم،حرف هایی که در گلو پیر میشوند و هیچوقت به گوشش نمیرسند،هنوز گاهی در ازدحامِ روز فکر میکنم اگر برگردم،اگر دیرتر بروم،اگر یکبار دیگر صدایش کنم،شاید این پایان فقط خوابی باشد که از آن بیدار میشوم؛
اما شب که میرسد همه چیز حقیقت پیدا میکند.. جایِ خالی اش،سکوتِ خانه، و قلبی که میداند کسی از آن در دیگر وارد نمیشود باز هم برای آمدنش جای نگه داشته،من از نبودنش کم نشدم،فقط هر روز کمی بیشتر در نبودنش فرو رفتم،عقل راه فراموشی را نشانم داد و عشق دستم را گرفت و مرا به سمتی برد که میدانست در آن میشکنم!