Nexus
درود، بعد از مدت ها صدای آهو رو از "نسیان" سابق می شنوید.
نسیان سابق و قدیمی عزیز برگشته
Nexus
So tell me that you love me again
Again By Noah Cyrus.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
00:39
i wanna be your lover
i don't wanna be your friend
You don’t know what you got ′til it’s gone, my dear
So tell me that you love me again
امروز پیادهروی، دویدن یا ورزش جواب نمیدهد. قهوه به تنهایی کار نمیکند. ایدهای ندارم.
امروز قوی بودن جواب نمیدهد، خسته شدهام. مطمئنم از همین امشب دوباره وضعیت را برمیگردانم؛ یا نهایتا از فردا صبح. اما خب فعلا دکمهی نالیدن روشن است.
Chris GreyChris-GreyLet-the-world-burn-128.mp3
زمان:
حجم:
7M
shouldn't have fallen in love
look what it made me become
دستهایم را روی صورتم میکشم و همهچیز را بررسی میکنم.ابروها، دو چشم، بینی و پایینتر یک دهان. نفس راحتی میکشم که همه آنها سرجایشان هستند. بعد جلوی کتابخانهام میایستم، یکی یکی کتابها را چک میکنم. داستایفسکیها هستند، احمد محمودها در طبقه سوم، کامو ها در ردیف پشت، هدایت و چوبک هم لاغر لاغر کنار هم جا خوش کردهاند. کتابهای شعر را هم که گذاشتهام در کمد و درش را قفل کردهام. خداراشکر. همه چیز سر جای خودش قرار دارد. قهوه و نان هم که نداریم. نیازی به سرکشی به آشپزخانه نیست.
من هرروز که بیدار میشوم، اینها را یک به یک چک میکنم. کار ضروری و واجبی است. به شما هم توصیه میکنم این کار را بکنید. آدم که از کار این دنیا سر درنمیآورد، یکهو یکروز ازخواب بیدار میشوی میبینی بانک یک چشمت را به عنوان جریمه دیرکرد قسط چهارماه پیش برده؛ یا هوا سرد بوده، کسی از سرما میلرزیده و احمدمحمودها را زده زیر بغل و در حلبی روغن آتش زده تا خودش را گرم کند. چهمیدانی؟ همین هفته پیش گلدانهای من هوای آلوده را بهانه کردند و صبح سه شنبه آفتاب نزده از خانه رفتند.
من همه چیزم را دائم چک میکنم، خودم، کتابهایم و لیوان قهوهام که قهوه ندارد را، رنجهایم و برنامه کارهای فردا و پسفردا را که قرار نیست انجام بدهم .
چیزهایی را هم هرگز چک نمیکنم، قبلتر ها حواسم بهشان بود اما الان نه. مثلا لیست خرید ماهانه یا حساب بانکی و کیف پولم را. چیزهای دیگری هم بود که دیگر درست به یاد نمیآورمشان: امید، آینده و آرزو.
دیگر کاری به کار این اضافات ندارم. خیالم راحت است قرار نیست ذهن و انرژیامرا صرف این کارهای بیهوده بکنم. انسانهای دیگری-که تعدادشان هم زیاد نیست- مسئولیت این کارها را گردن گرفتهاند. امید و آرزو را از ما گرفتهاند که مبادا وقتمان صرفشان شود. خودشان آرزو میکنند، چشمهایشان را میبنند و پوف، ظاهر میشود. حساب بانکی و کیف پولمان را هم خالی کردهاند که روی دوشمان سنگینی نکند. همه را ریختهاند در جیب خودشان و زحمتش را میکشند.
به ما فقط گفتهاند حسابی مراقب داراییهای اولیهمان باشیم. مبادا چشم و گوشمان را کسی بدزدد. حواسمان به دهنمان باشد که کسی آن را گِل نگیرد. خیلی فکرنکنیم که مبادا آرزو شود و ذهنمان سمت آینده برود یا دلمان چیزی بخواهد.
....
شنیدم چندی پیش چندنفر در شهر دور هم جمع شدهاند و حرفهایی زدهاند. یکی گفته حقم را میخواهم، دیگرانی درمورد قیمت گوشت و مرغ و این چیزها شعار دادهاند، چندنفری هم درمورد قیمت طلا و دلار صحبت کردهاند.
من اما درگیر این مسائل نمیشوم. به من یاد دادهاند که اینجا اصلا حقی ندارم که بخواهم درموردش صحبت کنم. گوشت و مرغ نیاز ندارم و تکه نانی برایم کافیست، پس نگران قیمتش نیستم. طلا و دلار هم که چیزهای خوبی نیستند اصلا، آدم را از خدا دور میکنند.
ضمن اینکه انقدر درگیر مراقبت از چشم و گوش و دهان و کتابها و لیوان خالی قهوهامهستم که فرصت این کارها را ندارم.
مهم تر از همه، باید هرروز حواسم به قلبم هم باشد، مبادا یادم برود، دستم بند شود، کاری پیش بیاید، خسته بشود، خون بیاید و بخواهد از زدن بایستد. بالاخره آدم یک قلب و یک زندگی که بیشتر ندارد.
همینطور یک جوانی.
یک جوانی.
- من باب عادات روزانه یک جوان ایرانی.