مرگ کثیف.pdf
حجم:
3.8M
- مرگ کثیف | پیر شان رمی
--------------📘🪐----------------
اگر به داستانهای جنایی و روانشناختی علاقه داری که مرز میان حقیقت، فساد و انگیزههای پنهان انسان را زیر سؤال میبرند. این رمان با فضایی تلخ و پرتعلیق، تو را وادار میکند درباره پیچیدگی اخلاق و تاریکیِ نهفته در روابط انسانی فکر کنی.
𐙚ैɴᴇʏᴇꜱᴛᴀɴ
نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
♡ ⌯ ⎘ ↬ ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
- چـهزیـبآگـفتچارلـیچاپـلین:
انسانخوبیباش،
اماوقتـتروبـرایاثبـاتشتلَفنکن..!️
نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
♡ ⌯ ⎘ ↬ ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ساعت زمان را نشان می دهد و زمان انسان را ! ️
نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
{°◇پارت هفتم | یادت باشد◇°} فرزانه! اون روزی که تو جواب رد دادی، من حمید رو دیدم. وقتی شنید تو بهم
{°◇پارت هشتم | یادت باشد◇°}
میذاشتن عکسشو بذار توی جیبت، ششدونگ حواستم جمع باشه که کسی عکس رو ندزده!)) همینطوری شوخی میکردیم و میخندیدیم، ولی مطمئن بودم نه، ولیکن معامله نیست و تا ما را به هم نرساند، آرام نمیگیرد.
هنوز ننه از بالکن نرفته بود که پدرم با یک لیوان چای تازهدم به حیاط آمد. ننه گفت: «من که زورم به دخترت نمیرسه، خودت باهاش حرف بزن ببین میتونی راضیش کنی.»
پدر و مادرم با اینکه دوست داشتند حمید دامادشان شود، اما تصمیمگیری در این موضوع را به خودم سپرده بودند. پدرم لیوان چای را کنار دستم گذاشت و گفت: «فرزانه! من تو رو بزرگ کردم، روحیاتت رو میشناسم. میدونم با هر پسری نمیتونی زندگی کنی. حمید رو هم مثل کف دست میشناسم؛ هم خواهرزادمه، هم همکارم. چند ساله توی باشگاه با هم مربیگری میکنیم. به نظر شما دوتا برای هم ساخته شدین، چرا ردش کردی؟»
سعی کردم پدرم را قانع کنم. گفتم: «بحث من اصلاً حمیدآقا نیست. کلاً برای ازدواج آمادگی ندارم؛ چه با حمیدآقا، چه با هر کس دیگه. من هنوز نتونستم با مسئلهی زندگی مشترک کنار بیام. برای یه دختر هجدههفتادی هنوز خیلی زوده. اجازه بدین نتیجه کنکور مشخص بشه، بعد سر فرصت بشینیم صحبت کنیم، ببینیم چکار میشه کرد.»
چند ماه بعد از این ماجراها، عمو قوقی بیستودوم خرداد از مکه برگشته بود. دعوتی داشتیم و به همه فامیل ولیمه داد. وقتی داشتم از پلههای تالار بالا میرفتم، انگار در دلم رخت میشستند. اضطراب شدیدی داشتم، منتظر بودم به خاطر جواب منفیای که داده بودم عمه یا دخترعمههایم با من سرسنگین باشند، ولی اصلاً اینطور...
ادامه دارد ...
#رمان_یادت_باشد
𐙚ैɴᴇʏᴇꜱᴛᴀɴ
حس هایی هستند که نام ندارند ؛
نگران نیستی ، اما آرام هم نیستی ...!
غریب نیستی ، اما اهل اینجا هم نیستی
نه دلت میخواهد بمانی و نه ارزوی رفتن داری...
گفته بودی که تو هم حال مرا میفهمی...
تلخی قصه ی هر فال مرا میفهمی...!
بغض گیر کرده ی در اه مرا میفهمی !
خسته ام خسته تر از خسته
مرا میفهمی ؟؟؟
وانمود کن اورا نمیبینی.pdf
حجم:
6.1M
- وانمود کن اورا نمیبینی | مری کلارک
--------------📘🪐----------------
«وانمود کن او را نمیبینی» رمانی است که از همان ابتدا تو را درگیر راز و تعلیق میکند؛ هر سرنخ، سؤالهای تازهای میسازد و تا صفحه آخر نمیتوانی حدس بزنی حقیقت چیست.
𐙚ैɴᴇʏᴇꜱᴛᴀɴ
نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
♡ ⌯ ⎘ ↬ ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
کاش یک بار فقط، جای دلم میماندی... تلخیِ ثانیهها را به تماشا میماندی... میفهمیدی که سکوتم همه از درد من است...
کاش یک بار فقط، تا تهِ دنیا میماندی...
نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
♡ ⌯ ⎘ ↬ ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
خستهام نه از راه، نه از آدمها از امیدی که هر شب با هزار زحمت میکارمش، و هر صبح با دستِ خودم دفنش میکنم...