نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
{°◇پارت نهم | یادت باشد◇°} نبود. همهچیز عادی بود. رفتارشان مثل همیشه گرم و با محبت بود. انگار نه ا
{°◇پارت دهم | یادت باشد◇°}
شد. پیش خودم گفتم من هم مثل همسر شهید همت نیت میکنم. حساب و کتاب کردم، دیدم چهل روز روزه، آن هم با این گرمای تابستان خیلی زیاد است. حدس زدم احتمالاً همسر شهید در زمستان چنین نذری کرده باشد. تصمیم گرفتم به جای روزه، چهل روز دعای توسل بخوانم به این نیت که از این وضعیت خارج بشوم. هر چه که خیر است همان اتفاق بیفتد و آن کسی که خدا دوست دارد نصیبم بشود.
از همان روز نذرم را شروع کردم. هیچکس از عهد من باخبر نبود؛ حتی مادرم. هر روز بعد از نماز مغرب و عشاء، دعای توسل میخواندم و امیدوار بودم خود ائمه کمکحالم باشند.
■■■
پنجم شهریور سال نودویک، روزهای گرم و شیرین تابستان، ساعت چهار بعدازظهر، کمکم خنکای عصر هوای دمکرده را پس میزد. از پنجره هم که به حیاط نگاه میکردی، میدیدی همه گلها و بوتههای داخل باغچه دنبال سایهای برای استراحت هستند.
در حالی که هنوز خستگی یک سال درس خواندن برای کنکور در وجودم مانده بود، گاهی وقتها چشمهایم را میبستم و از شهریور به مهرماه میرفتم، به پاییز، به روزهایی که سر کلاس دانشگاه بنشینم و دوران دانشگاه را با همه بالا و بلندیهایش تجربه کنم. دوباره چشمهایم را باز میکردم و خودم را در باغچه بین گلها و درختهای وسط حیاط کوچکمان پیدا میکردم.
علاقه من به گل و گیاه برمیگشت به همان دوران کودکی که اکثر اوقات بابا مأموریت میرفت و خانه نبود. برای اینکه این تنهاییها اذیتم نکند همیشه سر و کارم با گل و باغچه و درخت بود.
20320316465713.pdf
حجم:
29.6M
- پاستیلهای بنفش | کاترین اپلگیت
--------------🤎☕️----------------
داستان پسری به نام جکسون است که در خانوادهای با مشکلات مالی زندگی میکند. او پس از سالها، دوباره با دوست خیالی دوران کودکیاش، گربهای بزرگ به نام کرِنشا، روبهرو میشود و این دیدار، او را با احساسات و واقعیتهایی روبهرو میکند که مدتها از آنها فرار کرده بود.
این رمان با فضایی لطیف، احساسی و گاه طنزآمیز، در کنار عناصر خیالانگیز، به موضوعاتی مثل خانواده، فقر، امید، پذیرش واقعیت و کنار آمدن با سختیهای زندگی نیز میپردازد.
𐙚ैɴᴇʏᴇꜱᴛᴀɴ
(درخواستی)
در یکی از حکایتهای عربی آوردهاند که خروسی بود که هر بامداد همزمان با اذان صبح، بانگ برمیآورد و صاحبش را به وقت نماز آگاه میکرد.
صاحب خروس مردی بینماز و از خدا بیخبر بود روزی به خروس گفت: از این پس نمیخواهم صبحها صدای قوقولیقوقوی تو را بشنوم وگرنه سرت را خواهم برید.
خروس که جان خود را در خطر دید با خود گفت: جان شیرین از هر چیز عزیزتر است. پس از ترس مرگ بانگ سحرگاهی را ترک کرد و سکوت پیشه ساخت.
چندی بعد صاحبش دوباره نزد او آمد و گفت: از فردا میخواهم به جای قوقولیقوقو، صدای قدقد از تو بشنوم اگر جز این باشد، سرت را میبرم.
قدقد کردن برای خروس نه طبیعی بود و نه آسان اما چون جانش در میان بود با هر سختی و خواری خود را به آن واداشت.
مدتی گذشت صاحب بار دیگر نزد خروس آمد و گفت: از فردا باید هر صبح برایم تخم بگذاری وگرنه بیدرنگ سرت را خواهم برید.
خروس که این بار خود را در بنبست میدید آهی کشید و با خود گفت: کاش همان روز نخست تسلیم نشده بودم. آنگاه با عزت بانگ اذان کشته میشدم، نه امروز با خواری تخم نگذاشتن!
بله کسی که برای حفظ آسایش یا جان خود از اصول و هویت خویش دست بکشد و هر روز از حقی دیگر نیز چشم بپوشد ، تا آنجا که سرانجام نه عزتش باقی بماند و نه آنچه برای حفظش تسلیم شده بود.
نیستان | 𝑵𝒆𝒚𝒆𝒔𝒕𝒂𝒏
هرچه بیشتر بدانی ، کمتر مطمئن حرف میزنی ؛ چون میفهمی حقیقت ، همیشه از دانسته های ما بزرگ تر است.
هدایت شده از تضمینی|تا صبح بمونه