eitaa logo
Звезда✮
89 دنبال‌کننده
368 عکس
116 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
(اصلا هم بخاطر این نیستش که لالم)
ببین بلخره
ممکنه با یکی دوست شی که یهو همش خودت داری حرف میزنی
اثبات شدست
من وقتی با یکی خیلی احساس صمیمیت و امنیت بکنم خیلی حرف می‌زنم
البته اونم نه همیشه اماخب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفسِ عمیق... پشتِ سر هم نفس می‌کشم. هوا را با دمی عمیق وارد ریه هایم کرده و خارج می‌کنم. هیچ نمی‌کند. دم و بازدم... به اطرافم می‌نگرم ، سرتاسر اتاق را ناامیدی و سیاهی در خود بلعیده است. پیراهنِ سبزم در تنم زار می‌زند. ناامیدی و فضای سنگین هم در اتاق. دم و بازدم... قفسه سینه ام سنگین است. تحملِ حملِ این سنگینی را ندارم. خود را به سمت تخت می‌کشم و روی آن تلنبار می‌شوم. نفس های کوتاه... برایم از امید می‌گویند ، خنده دار است. می‌خندم؛ با صدای بلند قهقهه می‌زنم. اشک در چشمانم حلقه زده اما چیزی روی گونه هایم نمی‌ریزد. هنوز هم سنگینم. خنده های بلند... همچنان می‌خندم. ناگهان کلِ اتاق را سکوت در بر می‌گیرد. به سقف زل می‌زنم. می‌بینم ، می‌بینم که آنها هی بیشتر و بیشتر می‌شوند و سمت من هجوم می‌آورند. سکوت... خفقانِ عجیبی در فضای اطرافم حاکم است. گویی تمام آنها روی قفسه سینه ام نشسته و راضی از این‌که توانسته اند باز هم مرا زمین بزنند به حالِ زارم می‌خندند. سکوت و سکوت... سایه های سیاهشان را می‌بینم. عجیب در من حل شده اند یا شاید بهتر است بگویم من در آن حل شده ام. کلمات و جملات در سرم می‌چرخند و می‌چرخند و می‌چرخند. صدای افکار... تک خنده ای می‌زنم. باز هم میزِ گرد. اعتراف می‌کنم میزِ گردِ دوست داشتنی ای هست. من هم به طور عجیبی تمایل به نابودیِ آن دارم. نجات دهندهٔ درونِ آیینه را می‌گویم. افکارِ بی صدا... هرچقدر که می‌گذرد بیشتر و بیشتر به آنها می‌بازم. کسی چه می‌داند شاید در تیمِ آنها هم بازی کردم. اه دهانتان را ببندید. نمیتوانم خودم را جمع کنم. نفس های کوتاه... می‌خواهم خودم را از روی تخت بلند کنم. بلند شوم و زندگی ام را جمع و جور کنم. درسم را بخوانم ، مسافرت های نرفته ام را بروم ، دوستانم را ببینم ، زندگی کنم! دم و بازدم... نفس هایم چرا باز تنگ شده اند؟ با مشت به سینه ام می‌کوبم. شاید باید آن را بشکافم تا تمامِ سیاهی ها و سنگینی هارا بیرون بکشم. دم و بازدم... بی هدف ایستاده ام. صداهای درونِ سرم آرام نمی‌گیرند. پس چرا این‌جا انقدر ساکت است. به سرم می‌کوبم و خیس شدنِ گونه هایم را حس می‌کنم. سکوت های پرصدا... همان راهی که رفته ام را برگشته و خود را روی تخت پرتاب می‌کنم. چیزی از سنگینی سینه ام کم نشده است اما چشم هایم هم سنگین شده اند. صدای نفس ها... بالاخره چشم هایم را می‌بندم. امیدوارم صبح آن‌هارا باز نکنم! ~ سکوت های پرصدا. پنجمِ شهریور ماهِ چهارصد و پنج؛ یک روزِ دوست داشتنی با پایانی نادوستداشتنی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا