Nickness: [در حال به روزرسانی]
ورونیکا درو باز کن🫷🚪 #Nicsart | #digart | @Nickness
باحاله دستم درد نکنه
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nickness/10514
حرفای خوب...
میتونم برات از زیبایی ها بگم. از امیدها از آرزوها. از پیچیدگی ها و از سادگی ها. یا میتونم یه تصور آرامش بخش برات توصیف کنم. دریا رو تصور کن. یه ساحل تمیز. اونقدر تمیز که شن ها مثل طلا میدرخشن. خروش آب رو با تمام وجود حس میکنی. باد سرکشانه در جهت مخالف آب میوزه ولی نمیتونه آزادی جریان زندگی بخشش رو ازش بگیره. طلوع نزدیکه و کم کم سرمای شب رو پس میزنه. پرتو های خوشید رو تصور کن که روی آب در تلاطم شناورن. فکر کن در این لحظه حضور داری. انگار که زمان متوقف شده. چه حسی داری؟
(کمی وراجی صرفا برای کم حرف نبودن)
#GPT
#دایگو
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nickness/10518
یکی دیگه؟ این رو تصور کن.
شب. ماه مدام پشت ابرها پنهان میشه و پرتوهای کم جانش دیگه توان عبور از این سپر خاکستری رو نداره. آسمون از همیشه تاریک تره. تصور کن تو یه ایستگاه اتوبوس روی یه نیمکت فلزی نشستی. باران به سقف ایستگاه میکوبه. طنین ضربات یکنواخت باران در کل وجودت میپیچه و ریتم منظم قلبت رو به تسخیر پریشانی یکنواخت و بی پایان خودش در میاره. چراغی که در مرز بین خیابان و ایستگاه قد علم کرده تنها منبع نوره و زمین زیر همین نور اندک، از تازیانه های باران میدرخشه. سرمای هوا بر گرمای وجودت قالب شده و پوستت به نشانه ی اعتراض سرخ شده و بخار نفس هات بی درنگ از هم گسسته و محو میشه. حسش میکنی؟
#GPT
#دایگو
📪 پیام جدید
خب.. اینو تصور کن.
(تو یه پیام جا نشد)
تو یه کلبه ی چوبی، لب پنجره نشستی. چشم هاتو باز میکنی. با اولین چیزی که میبینی، حس میکنی میان مرز بین دو مکان نشستی. پیشونیت یخ کرده و صورتت بی حس شده. با هر نفس، انگار دنیایی که در آن سو قرار داره، در ابری سفید و یکدست، محو میشه. سرت رو از این تکیه گاه سرد و شیشه ای دور میکنی. صدای ناله ها و سوختن چوب توی شومینه بر صدای بادی که به پنجره فشار میاره و به ورود و ربودن گرمای داخل اصرار داره، غالبه. هرچند که باد یه هرحال راه نفوذش رو به کلبه ی امنت پیدا کرده بود و پوستت را به سردی نوازش میکرد. آن طرف مانع شیشه ای، در بیرون از کلبه، درخت ها در مهی خاکستری غرق شدن. پرتو های کم جان خورشید سعی در نجات آن ها دارد ولی خود نیز در حال غرق شدن است.
از منظره ی سرد بیرون چشم بر میداری و به گرمای دلچسب خانه ی خودت پناه میبری. از کنار پنجره بلند میشی. قهوه ای برای خودت توی لیوان موردعلاقت میریزی، با کتابی جدید کنار شومینه میشینی و با اولین موج گرمایی که به وجودت میخزه، شروع به خواندن میکنی.
#GPT
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nickness/10539
یا خدا نویسنده که نیستم... ببینم چیکار میکنم...
البته برای این چالش اونقدری که باید شناختی ندارم اگه زدم جاده خاکی معذرت میخوام
#GPT
#دایگو